صبحی که برای همه یکسان نبود

هوا گرگ‌ومیش بود. هنوز آفتاب به‌طور کامل زمین را در آغوش نگرفته بود و صدای اذانِ صبح در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر طنین دلنشینی می‌انداخت. بیشتر مردم هنوز در خواب بودند، اما در گوشه‌ای از همین شهر، پسری خود را برای یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی‌اش آماده می‌کرد. قرار بود امروز امتحان کانکور بدهد؛ امتحانی که نتیجه‌ی دوازده سال تلاش و درس خواندنش را رقم می‌زد.

قلبش تندتر از همیشه می‌تپید؛ دستانش با وجود هوای خنک بهاری عرق کرده بود و اضطراب تمام وجودش را فرا گرفته بود. باید پیش از طلوع کامل آفتاب راهی حوزه‌ی امتحان می‌شد. هرچند سعی می‌کرد آرام به نظر برسد، اما از چهره‌اش می‌شد فهمید که چه طوفانی در دلش برپاست.

کم‌کم زمانِ رفتن فرا رسید. مادرش از او هم بی‌قرارتر بود. از همان صبحِ زود برایش چای آماده کرده بود و با اصرار می‌گفت که همه‌اش را بنوشد تا با شکم خالی از خانه بیرون نرود. وقتی پسر آماده‌ی رفتن شد، مادر قرآن را در دست گرفت و دمِ در ایستاد؛ با چشمانی پر از امید و دعایی که زیر لب زمزمه می‌کرد، پسرش را بدرقه نمود. دعایش این بود که خداوند زحمت‌های این همه سال را بی‌پاسخ نگذارد.

چه خوشبخت بود پسرِ قصه‌ی ما! هم اجازه داشت درس بخواند، هم می‌توانست امتحان بدهد و هم مادری داشت که با تمام وجود برای موفقیتش دعا می‌کرد. اما در همان خانه و آن‌سوی این ماجرا، خواهری بود که هیچ‌کس حالِ دلش را ندید.

اشک در چشمانش حلقه زده بود و بغض، بی‌رحمانه گلویش را می‌فشرد. آرام زیر لحاف دراز کشیده بود و به گفت‌وگوی مادر و برادرش گوش می‌داد. صدای دعاهای مادر را می‌شنید و هر لحظه بیشتر می‌شکست. دهانش را با دست گرفته بود تا مبادا صدای گریه‌اش به گوش کسی برسد. بی‌صدا اشک می‌ریخت؛ اشکی که البته از حسادت نبود.

او برای برادرش خوشحال بود و آرزو داشت برادرش موفق شود و به تمام آرزوهایش برسد؛ اما در همان لحظه، دلش برای خودش می‌سوخت: برای رویاهایی که فرصت زندگی کردن پیدا نکرده بودند، برای روزهایی که می‌توانست پشت نیمکت مکتب بنشیند، درس بخواند و مثل هزاران دانش‌آموز دیگر خود را برای امتحان آماده کند؛ اما همه‌ی آن آرزوها خیلی زود از او گرفته شدند.

او نه از درس خواندن خسته شده بود و نه از تلاش کردن. تنها جرمش این بود که دختر بود! همین کافی بود تا راهی که با هزار امید آغاز کرده بود، ناتمام بماند و آینده‌اش در میان طوفان بی‌عدالتی گم شود.

چه صبح غم‌انگیزی بود! پسر با اضطرابِ امتحان دست‌وپنجه نرم می‌کرد، مادر زیر لب دعا می‌خواند و از خدا موفقیت فرزندش را می‌خواست و دختر در سکوت برای آرزوهای خودش اشک می‌ریخت؛ آرزوهایی که هر روز کمی بیشتر از دیروز در برابر چشمانش رنگ می‌باختند.

کاش او هم روزی می‌توانست صبحِ زود از خواب بیدار شود، کتاب‌هایش را در آغوش بگیرد، با استرسِ امتحان از خانه بیرون برود و مادرش قرآن به دست او را بدرقه کند. کاش کسی برای موفقیت او هم دعا می‌کرد. کاش او هم فرصت داشت نتیجه‌ی سال‌ها تلاشش را در یک امتحان نشان دهد.

اما افسوس که بی‌عدالتی، سال‌هاست مانند سایه‌ای سنگین بر زندگی بسیاری از دختران افغانستان افتاده است؛ سایه‌ای که نه تنها راه درس خواندن، بلکه بسیاری از آرزوهایشان را نیز تاریک کرده است. دردناک‌تر از همه این است که هنوز هم دختران زیادی هستند که در سکوت اشک می‌ریزند؛ بی‌آنکه کسی صدایشان را بشنود، دردشان را درک کند و رویاهایشان را جدی بگیرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000