من حق ندارم به رویاهایم خیانت کنم

گاهی صدایم در سینه‌ام حبس می‌شود و زمان برای لحظه‌ای می‌ایستد. درست همان‌وقتی که فکر می‌کنم شاید به رویاهایم نرسم. در آن لحظات، انگار دنیا و زندگی‌ام به پایان می‌رسد. از وقتی نامزد شده‌ام، حسی تمام وجودم را تسخیر کرده است که می‌خواهد مرا به چاه عمیقی از پرسش‌ها و تردیدها بکشاند؛ انگار بر لبه‌ی پرتگاهی ایستاده‌ام. نمی‌دانم دقیقاً از چه می‌ترسم؟ اما هراسی مبهم در جانم ریشه دوانده است.

در جغرافیایی به نام افغانستان، دختری هست به نام دیانا که نمی‌تواند آزادانه نفس بکشد. احساس محدودیت، تمام وجودم را فرا گرفته است. من حتی با آمدن طالبان و بسته‌شدن درهای مکتب و دانشگاه، دست از ایستادگی بر نداشتم. با اراده‌ای استوار به مسیرم ادامه دادم و لحظه‌ای از تلاش باز نایستادم. خودم را قوی نگه داشتم و هرگاه به سوی ناامیدی می‌رفتم، برای خود انگیزه‌ها و رویاهایی دور اما قشنگ می‌ساختم. زندگیِ آینده‌ام را به تصویر می‌کشیدم و تمام وقتم را صرفِ آموختن و تدریس می‌کردم تا مجالی برای منفی‌بافی و فکر کردن به شرایط دشوار کشور باقی نماند. در آن روزها، قلم تنها همراه و صمیمی‌ترین دوستم بود.

اما امسال، با یک تصمیم زودهنگام شوکه شدم. درماندگیِ عجیبی به سراغم آمد. دلم می‌خواست آرام بگیرم و چشمانم را بر تمام اتفاقات ببندم. درست روز جمعه‌ای بود که دخترمایم مرا برای برادرشوهرش خواستگاری کرد. این‌بار فرق می‌کرد، چون تصمیم نهایی با من بود. صبح روزی که قرار بود صحبت کنیم، او با خواهرش آمد. با ظاهری ساده اما نگاهی سرد و متکی به خود. قصد داشتم به کورس بروم؛ اما مادرم گفت: «چای بیاور، بعداً می‌توانی بروی.» برعکسِ تصورم، قرار شد رو‌در‌رو درباره‌ی شرایط زندگی و آینده صحبت کنیم.

در این سه ماه، ذهنم مدام درگیر بود. می‌ترسیدم ازدواج قید و بند تازه‌ای باشد که آزادی‌ام را سلب کند و زنجیر اسارت به پایم ببندد. روزی را که «بله» گفتم خوب به یاد دارم. حسی در درونم می‌گفت شاید یک یا دو سال نامزد بمانی، پس از این فرصت استفاده کن تا به اهدافت برسی. ابتدا تحت‌تاثیر محیط قبول کردم، اما هر چه زمان می‌گذشت، بیشتر می‌فهمیدم که چه مسئولیت سنگینی را پذیرفته‌ام. گاه چشمانم را می‌بستم و وانمود می‌کردم که این‌ها واقعیت ندارد تا بتوانم به زندگی‌ام ادامه دهم.

با این حال، در این مدت تمام ضعف‌ها، ترس‌ها و اشک‌هایم را جمع کردم و روی کاغذهای سپید کتابچه‌ام نوشتم. با هر بار نوشتن و ابراز احساسات، به این باور رسیدم که می‌توانم با شرایط فعلی کنار بیایم و از آن سکوی پرشی برای خود بسازم. من باید در این سن، پلی به سوی بهارِ زندگی‌ام بنا کنم تا از زمستانِ ناامیدی عبور کنم.

هر چه زمان می‌گذرد، من هم باید مانند آبی جاری به سوی آینده روان باشم. هیچ بهانه‌ای نباید سد راه من شود. باید قدرتمندتر و باثبات‌تر از قبل باشم. من برای رسیدن به رویاهایم موظفم که زندگی کنم؛ آن‌گونه که در تصوراتم ساخته‌ام. هیچ نگرانی و انتخابی آن‌قدر دشوار نیست که مرا از پا درآورد. من مسئولِ نشاندن لبخند بر لبانِ خویش هستم و باید به این مسئولیت، به بهترین شکل عمل کنم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000