من؛ ستاره‌ای که همیشه پشت ابر پنهان نمی‌مانم

امشب در حویلی نشستم تا کمی حال و هوایم تبدیل شود. چشمانم به ستاره‌ها خورد و به فکر فرو رفتم. ستاره‌ها از طلوع آفتاب تا غروب، بی‌تاب شب می‌مانند و لحظه‌ها را سپری می‌کنند تا دوباره آسمان را با نور خود روشن سازند. هر ستاره با درخشش خود، گوشه‌ای از آسمان را زیباتر می‌کند و به تاریکی معنا می‌بخشد. اما چرخ گردون همیشه آرام نیست؛ گاهی ابرها از راه می‌رسند و تمام زیبایی آسمان را در پشت پرده‌ای از تاریکی پنهان می‌کنند. امشب هم یکی از همان شب‌هاست؛ شبی که ابرها دست به دست هم داده‌اند تا برای دیده شدن خودشان، ستاره‌های درخشان را از نگاه مردم پنهان کنند. هر بار که به آسمان نگاه می‌کنم دلم می‌گیرد، زیرا ابر تنها برای آنکه خودش دیده شود، نور ستاره‌ها را می‌پوشاند و این انصاف نیست.

من همیشه برای دیدن ستاره‌ها روی بام خانه می‌روم. آرام و بی‌صدا قدم برمی‌دارم تا مادرم نگرانم نشود. گوشه‌ای می‌نشینم، سرم را به سوی آسمان بلند می‌کنم و غرق تماشای این‌همه زیبایی می‌شوم. دقیقه‌ها از پی هم می‌گذرند، اما برای من انگار زمان از حرکت ایستاد می‌شود. احساس می‌کنم تازه وارد دنیایی شده‌ام که در آن امید، نور و آرامش موج می‌زند. ستاره‌ها برای من فقط نقطه‌های نورانی آسمان نیستند، بلکه هر کدام داستانی از صبر، امید و ایستادگی را روایت می‌کنند؛ اما امشب فرق دارد. وقتی می‌بینم ابرها راه نور ستاره‌ها را بسته‌اند، بغض گلویم را می‌فشارد و اشک در چشمانم حلقه می‌زند، زیرا خودم را شبیه همین ستاره‌ها می‌بینم.

من نیز هر شب بی‌تاب صبح می‌شدم تا به مکتب بروم. با شوق کتاب‌هایم را برمی‌داشتم، لباس مکتبم را می‌پوشیدم و با هزاران آرزو قدم در راهی می‌گذاشتم که مقصدش دانایی بود. باور داشتم که با آموختن می‌توانم نه تنها آینده‌ی خودم، بلکه آینده‌ی جامعه‌ام را نیز روشن‌تر بسازم. هر صفحه‌ای که می‌خواندم، هر درسی که یاد می‌گرفتم و هر سالی که به پایان می‌رساندم، قلبم با امید بیشتری می‌تپید؛ درست مانند ستاره‌ای که منتظر فرا رسیدن شب است تا بدرخشد. اما این تپش‌ها زیاد دوام نیاورد. روزی ابری بر آسمان افغانستان سایه انداخت؛ ابری که نه باران رحمت آورد و نه خنکای بهار، بلکه تاریکی، سکوت و حسرت را با خود آورد. همان روز بود که کمرم خم شد، چشمانم از اشک پر شد، دست‌هایم لرزید و قلبم گویی از تپش بازایستاد. دلیل تپیدن قلبم را از من گرفتند. قلمم را از دستانم گرفتند و به جای آن خواستند جارو به دست بگیرم. اما چگونه می‌توان آرزوها را جارو کرد؟ چگونه می‌توان رؤیاهایی را که سال‌ها برای‌شان زحمت کشیده‌ای از قلب بیرون بیندازی؟ چگونه می‌توان دختری را که تشنهٔ دانستن است از مسیر دانش دور کرد و انتظار داشت که امیدش زنده بماند؟

من یک دنیا آرزو دارم. هدف‌هایم هنوز پیش چشمم ایستاده‌اند. هنوز صدای زنگ مکتب را در ذهنم می‌شنوم، هنوز بوی کتاب‌های نو را به خاطر دارم و هنوز باور دارم که جای واقعی من پشت میز درس است، نه پشت دیوارهای ناامیدی. اما این ابر می‌کوشد با حضور خود هزاران رؤیا را در پشت چادری‌های بسته پنهان کند و می‌خواهد صدای دخترانی را خاموش کند که تنها آرزوی‌شان آموختن، ساختن و خدمت به جامعه‌ی‌شان است. با این همه، ابر یک حقیقت بزرگ را فراموش کرده است؛ هیچ ابری برای همیشه در آسمان نمی‌ماند. ابر هر قدر هم بزرگ و تاریک باشد، بالاخره کنار می‌رود و خورشید و ستاره‌ها دوباره راه خود را پیدا می‌کنند. نور را نمی‌توان برای همیشه زندانی کرد. ستاره‌ها شاید چند مدتی از نگاه‌ها پنهان شوند، اما هرگز خاموش نمی‌شوند. درخشش آن‌ها در دل آسمان باقی می‌ماند و روزی دوباره چشم‌ها را خیره خواهد کرد.

امروز هزاران دختر در افغانستان همان ستاره‌هایی هستند که آسمان وطن‌شان در انتظار درخشش آنان است. شاید راه آموزش بر آنان بسته شده باشد، شاید کتاب از دست‌شان گرفته شده باشد و شاید رؤیاهای‌شان زیر سایه‌ی ابرهای تیره پنهان شده باشد، اما امید هنوز در قلب‌های‌شان زنده است. هیچ قدرتی نمی‌تواند عشق به دانایی را از دل انسانی که برای آموختن آفریده شده بیرون بکشد. این دختران هنوز برای تحقق رؤیاهای‌شان تلاش می‌کنند، هنوز برای فردایی بهتر دعا می‌کنند، هنوز باور دارند که علم و آگاهی روزی دوباره راه خود را به زندگی‌شان باز خواهد کرد و امیدشان را از دست نمی‌دهند.

من نیز یکی از همان ستاره‌ها هستم. شاید امروز دیده نشوم، شاید نورم پشت ابرها پنهان مانده باشد، اما خاموش نشده‌ام. من به آمدن صبح ایمان دارم. ایمان دارم که روزی این ابرها کنار خواهند رفت و خواهند فهمید که نتوانسته‌اند ستاره‌ها را از حرکت بازدارند. آن روز، نوبت درخشش من و هزاران ستاره‌ی دیگر خواهد بود؛ ستاره‌هایی که سال‌ها برای رسیدن به آسمان صبر کردند و اشک ریختند، اما امیدشان را از دست ندادند. من ستاره‌ای هستم که هیچ‌گاه از کنار رفتن ابرها ناامید نشدم، زیرا می‌دانم پس از هر شب تاریک، سپیده‌ای در راه است. می‌دانم هیچ ابری تا ابد بر آسمان فرمانروایی نمی‌کند و هیچ تاریکی توان خاموش کردن نور حقیقت را ندارد. روزی خواهد رسید که آسمان دوباره از نور ستاره‌ها پر شود؛ روزی که دختران این سرزمین با قلم در دست، نه با حسرت در دل، آیندهٔ خود را خواهند نوشت. آن روز، همه خواهند فهمید که ستاره‌ها هرگز گم نشده بودند، بلکه تنها مدتی پشت ابرها پنهان مانده بودند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000