گذر زمان و نرسیدن به رویاهایم

هر روز ثانیه‌ها، دقیقه‌ها و ساعت‌ها در گذرند و هیچ تغییری در زندگی‌ام حس نمی‌کنم. وقتی صبح‌ها از خواب بلند می‌شوم، منتظر خبری هستم که چهار سال است به گوشم نرسیده؛ اما باز هم هر روز بی‌صبرانه منتظرم، ولی می‌بینم که هیچ تغییری وجود ندارد. هر روز میانِ فکر و سکوت قرار می‌گیرم. میانِ چراهای زندگی‌ام، اینکه آینده‌ی من چه می‌شود و اینکه سرنوشتِ من چه خواهد شد؟ شب‌ها وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، همه فکر می‌کنند که من خواب هستم؛ ولی نخیر، من فقط چشم‌هایم را می‌بندم چون دیگر تواناییِ دیدنِ تاریک‌تر شدنِ زمان را ندارم.

وقتی کوچک بودم، همیشه آرزو می‌کردم زودتر بزرگ شوم تا یک داکترِ موفق شوم. حتی بعضی وقت‌ها که به شفاخانه می‌رفتم، به چپنِ سفید چشم می‌دوختم و ناگهان بر لبانم خنده جاری می‌شد. وقتی هم وسایلِ جراحی را می‌دیدم، با دستانم آن‌ها را نوازش می‌کردم و می‌گفتم: «روزی خواهد رسید که من هم از این وسایل استفاده کنم.» دردآورترین چیز برایم این است که وقتی حقِ من تحصیل است، چرا نمی‌توانم تحصیلم را پیش ببرم؟ چرا ما مثلِ دیگر دخترانِ جهان نمی‌توانیم درس بخوانیم؟ مگر گناهِ ما چیست؟ هدفِ ما فقط خدمت به کشورِ خودمان است؛ ولی می‌بینم چهار سال است که می‌گذرد و هیچ تغییری رخ نمی‌دهد.

خیلی دردآور است وقتی یک دختر ببیند برادرش در امتحانِ کانکورِ امسال، در رشته‌ی دلخواهش کامیاب شده است. آن لحظه دختر فقط در ظاهر به خاطرِ برادرش خوشحالی می‌کند؛ ولی در باطنش شعله‌های آتش بیشتر می‌شوند و در دلش تکرار می‌کند: «چه می‌شد اگر نصیبِ من هم این خوشی‌ها می‌شد؟ چه می‌شد که من هم برای پوهنتون رفتن آماده می‌شدم؟» ولی نخیر، آن‌ها فقط یک خیال است و ما هم هر روز به امیدِ به واقعیت تبدیل شدنش هستیم.

به خاطرِ همین محدودیت‌ها است که ما دخترانِ افغانستان منتظرِ فرصتی هستیم تا از کشورِ خود خارج شویم. بلی، ما دوست نداریم برویم در یک کشورِ بیگانه تحصیل کنیم و در آخر هم به یک کشورِ بیگانه خدمت کنیم؛ ولی حالا مجبور هستیم، چون در خاکِ خود هر روز بیشتر حق‌ ما گرفته می‌شود و ما هم جز سکوت دیگر هیچ چاره‌ای نداریم. چقدر سخت است وقتی در کشوری باشی که خاکِ خودت است، ولی حقِ تو را از تو بگیرند و دهانت را هم ببندند تا اعتراض نکنی!

ولی باز هم تسلیم نخواهیم شد و امیدِ خود را هیچ‌گاه از دست نخواهیم داد. اگر نمی‌توانم صدایم را بلند کنم؛ اما می‌توانم با دستانم بنویسم و به گوشِ جهانیان برسانم که من یک دختر از افغانستانم، همان دختری که با وجودِ مشکلات، باز هم سر خم نکرده است. ما امید به الله داریم که هیچ‌گاه ما را تنها نگذاشته است و با هزاران مشکلِ دیگر هم اگر رو‌به‌رو شویم، باز هم سر خم نمی‌کنیم. اگر مکتب و دانشگاه را از ما گرفتند، ما باز هم ناامید نخواهیم شد و از راه‌های دیگر برای ادامه‌ی تحصیلِ‌مان پیش خواهیم رفت؛ چون ما دخترانِ افغان مکلف به پیشرفت هستیم، نه تسلیم شدن.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000