من راهی را طی کردهام که مسیرش لبریز از چالش بود. از فراز و نشیبهای بسیاری عبور کردم؛ اما هنوز هم در دل همین طوفانها، برای رسیدن به آیندهی روشن تقلا میکنم. من میخواهم از آن روزی بگویم که زیباییهای مکتب را برایم به یک کابوسِ همیشگی بدل کرد. با اینکه ما در صنف روی زمین خاکی مینشستیم، که شاید برای خیلیها نشستن روی زمین به معنی خاکی شدن و کثیف شدن لباسهایشان باشد؛ اما برای ما آن زمینِ خاکی، مثل یک دوستِ صمیمی و یک راهِ روشن بود. زیباییِ نابی بود که فقط با رویاهای زلالِ ما معنا پیدا میکرد. اما آن روز، روزی بود که احساس سقوط کردم، روزی که بغض سنگینی گلویم را میفشرد؛ اما نای برای گریه کردن و صدایی برای فریاد کشیدن نداشتم. روزی که صدای مهیبِ انفجار، با غرشش تمام کودکیهایم را به یکباره ویران کرد؛ همان صدایی که آن روز به جای زنگِ رخصتیِ مکتب در گوشم طنینانداز شد.
لحظههای پایانی روز بود. گرمای طاقتفرسا، تشنهگیِ ناشی از روزهداری و خستگیِ مفرط، تمام توان را از من ربوده بود. اما با وقوع آن حادثهی تلخ و سهمگین، همهی اینها را یکسره از یاد بردم، به جز حسِ تشنگی که حالا با هجومِ ترس دوچندان شده بود. احساس میکردم نفسم بند آمده و دهانم کاملاً خشک شده است. برای نجاتِ زندگی، به سمت در و دیوارهای بستهی مکتب میدویدم. در آن لحظهی وحشتبار، حتی قدمهایم نیز با من یار نبودند؛ پاهایم سست شده بود و توان راه رفتن نداشتم. با اینکه با تمام وجود میدویدم؛ اما قدمهایم کوتاه برداشته میشد. در حین همین دویدنها، کفشهایم از پاهایم افتادند و من دیگر مجبور بودم پای برهنه آن مسیر پرفرازونشیب و سنگلاخ را طی کنم. در طول مسیر که به سمت خانه منتهی میشد، میدیدم که همهی مردم آشفته و سراسیمهاند و بعضیها با گریه چیغ و داد میکردند.
من همینطور که مسیر را با پای برهنه میپیمودم، در اوج اضطراب و نگرانی، ناگهان چشمم به چهرهی سخته و نگرانِ پدرم افتاد که با سراسیمگیِ تمام در میان شلوغی، دنبال من و خواهرانم میگشت. به سمتش دویدم؛ تا نگاهش به من افتاد، انگار جانِ تازهای به قالب تنش بازگشت. دستم را گرفت و با هم به سمت خانه حرکت کردیم. با وجود همهی آن وحشتها، من سرانجام توانستم به خانه بازگردم و آغوش گرم مادرم، در آن هنگام که دمِ درِ حولی با چشمان اشکبار منتظر ایستاده بود، کمی آرامم کرد؛ اما متأسفانه خیلیهای دیگر از همصنفیهایم هیچگاه نتوانستند به خانههایشان بازگردند. آن روز با همهی دشواریهای مرگبارش گذشت، اما هنوز هم فکر کردن در موردش روحم را آزار میدهد.
به هر حال، سختیهای روزگار هیچگاه نتوانستند مرا متوقف سازند. من در طول زندگیام همیشه با چالشها مبارزه کردهام و بعد از آن واقعهی خونین نیز دوباره با قدرت برخاستم. من مثل هزاران دختر مبارزِ دیگر این سرزمین، همچنان ثابتقدم ایستادهام، پا به صحنه گذاشتهام و برای پیشرفت تلاش میکنم. علم و دانایی برای من و مردمانم آنقدر باارزش و مقدس است که بهای آن را همواره با جانهای شیرین خود پرداختهایم. همانند آن پدرِ دلسوزی که سه دختر داشت و آنها را به سه مکتبِ مختلف میفرستاد تا اگر حادثهی انتحاری اتفاق افتاد، هر سه فرزندش را با هم از دست ندهد!
بلی! زندگی برای ما، تنها با علم و آموختن معنی پیدا میکند. ما برای اهداف والای دانایی میجنگیم و تلاشهای خود را مضاعف میکنیم تا رویاهای آن عزیزانِ پاکی را که زیر خاک رفتند، همچنان زنده نگه داریم. ما رهروانِ راستین راه دانشیم؛ راهی که همانند نور خورشید، روشناییاش فراگیر و بیمرز است. ما برای رسیدن به آن فردای روشن، با عزم راسخ و شجاعتی بینظیر، به سمت اوج قلهها پرواز خواهیم کرد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه