امروز میخواهم از دختری بگویم؛ دختری که همیشه پر از انرژی و شادی بود و همگی از او انگیزه میگرفتند. از وقتی کودک بود، علاقهی خاصی به درس خواندن و نوشتن داشت. وقتی به مکتب شامل شد، با ذوق و علاقه به طرفِ مکتب روانه میشد. در مکتب با دخترانِ زیادی دوست شده بود؛ اما با پنج نفر از آنها دوستِ صمیمی بود و هر روز با هم به مکتب میرفتند و برمیگشتند.
تا اینکه به صنفِ هفتم رسید. همگی با شور و هیجان، لباسِ اتوکشیدهی خود را به تن کردند و به طرفِ مکتب روانه شدند تا بعد از رخصتی، با دوستان و مکتبِ خود دیدار کنند. وقتی مهتاب به مکتب رسید، دید که دخترانِ زیادی آنجا جمع شدهاند. با خود گفت شاید آنها برای سلام دادن در بیرون جمع شدهاند؛ اما وقتی نزدیکتر رسید، دید که همه با چشمانِ پر از اشک یکدیگر را به آغوش کشیده و گریه میکنند. رفت کنارِ مدیرِ عزیزِ مکتب و سؤال کرد: «چرا اینها اشک میریزند؟ مگر چه شده؟ نگرانم نکنید لطفاً!» در چهرهی مدیر فقط رنگِ ناامیدی بود. چشمانش را پایین انداخت و گفت: «مهتاب جان، طالبان دیگر به دخترانِ بالاتر از صنفِ ششم اجازه درس خواندن ندادهاند.» آنقدر شوکه شد که حتی فرصتِ «نه» گفتن نداشت. با چهرهای آشفته و ناامید از اداره خارج شد. این خبر چنان بر روحیه و روانش تأثیر گذاشت که نفهمید چطور به حویلیِ مکتب رسید.
چند دقیقه طول نکشید که مدیر برای سخنرانی آمد. او با سلام دادن به شاگردان شروع به گپ زدن کرد و گفت: «شاگردانِ عزیزم، ما نمیخواستیم شما را در وسطِ راه تنها بگذاریم؛ اما شرایط با ما یار نبود. ما میخواستیم شما را در بلندترین نقطه ببینیم و یک روز بگوییم که اینها شاگردانِ ما هستند. هیچوقت در این مسیر ناامید و خسته نشوید. یک روز باز این در به روی شما باز میشود، چون شرایط هیچگاه اینطور باقی نخواهد ماند. کوشش کنید امید را در زندگی داشته باشید، به امیدِ روزی که همهی ما با چهرهای خندان همدیگر را ملاقات کنیم. شما را به خداوندِ متعال میسپارم، خداوند همیشه نگهدارِ شما باشد.» وقتی حرفهای مدیر تمام شد، دختران با اشکی که در چشمانشان حلقه زده بود، برای آخرین بار یکدیگر را محکم به بغل گرفتند و خداحافظی کردند. دوباره مهتاب و دوستانش به خانه برگشتند، اما دیگر از آن شور و شوق خبری نبود و چهرهی همه آشفته شده بود.
وقتی به خانه رسید، گردنِ مادرش را محکم بغل کرد و گفت: «مگر جرمِ ما چیست که حتی مکتب هم به روی ما بسته شد؟ مگر دختر یک انسان نیست؟ آیا آنها نیاز به آزادی و درس خواندن ندارند؟» مادر دلداریاش داد و میگفت: «دخترم، انسان باید آمادهی هر اتفاقی در زندگیاش باشد. بعضی شرایط با ما همراه نیست و باید حوصله داشته باشیم؛ این روزها هم میگذرد.»
مدتها بسیار افسرده و ناراحت بود، به طوری که حتی آب و غذا نمیخورد و فقط در یک گوشه از اتاقش مینشست. مادرش خیلی برایش نگران بود که مبادا او را از دست بدهد؛ تا اینکه به او پیشنهاد کرد به دخترانِ کوچه قرآنِ کریم تدریس کند. مهتاب گفت: «مادر، حوصلهاش نیست، من نمیتوانم.» مادرش گفت: «دخترم، هیچ ناامیدیای را به دلت راه نده.» مهتاب به یادِ حرفهای مدیرش افتاد که میگفت نباید ناامید شد، پس حرفِ مادرش را قبول کرد.
او روزِ اول دخترانِ کوچکِ کوچه را برای تدریسِ قرآنِ کریم جمع کرد. آن دخترانِ کوچک، روز به روز به مهتاب انگیزهی زندگی کردن میدادند. با خود میگفت: «ما این انتظار را قبول داریم؛ شاید سرنوشتِ نسلِ ما با همین سختیهایی که میکشیم گره خورده است. باز هم از خداوندِ متعال سپاسگزارم که راهی یاد گرفتم و آن را به دیگران میآموزانم. امید هنوز زنده است و همین مرا زنده نگه میدارد. ما منتظرِ یک گشایشِ بهتر خواهیم ماند؛ منتظرِ دیدنِ دوستانِ قدیمی. این صدا خاموش نخواهد ماند و این انتظار به پایان خواهد رسید.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه