یک روز در خانه خیلی حوصلهام سر رفته بود؛ به هر چیزی نگاه میکردم به نظرم بد میرسید. نه میخواستم با کسی حرف بزنم، نه میخواستم چیزی بخورم و نه میخواستم درس بخوانم. فقط گمراه مانده بودم و با خودم میگفتم: «تا کی ما نمیتوانیم به مکتب برویم؟ این کتابها را برای چه هر روز باید بخوانم و برای چه هر روز بنویسم؟»
با همین فکرها از خانه بیرون شدم. در آفتابِ سوزناکِ تابستان در رویِ حویلی قدم میزدم. بادهای ملایمی میوزید؛ اما باد هم گرم بود. خیلی آفتابِ سوزناکی بود، ولی باز هم برایم خوشایندتر از داخلِ خانه بود، مثلِ اینکه میتوانستم نفس بکشم.
کمکم با خودم فکر میکردم که درِ حویلی باز شد و خواهرزادههایم از مکتب آمدند. هر دو خواهر دواندوان به سویِ من آمدند و سلام کردند. خیلی از دیدنِ آنها خوشحال شدم؛ با یونیفورمِ مکتب خیلی قشنگ معلوم میشدند. خیلی زیاد میخواستم به آنها نگاه کنم، اما آنها با ذوقِ زیادی به خانهیشان رفتند و صدا میکردند: «مادرجان چه پختی؟ ما خیلی گرسنه شدیم!» و مادرشان هم پاسخشان را میداد.
من با دیدنِ خوشحالی و خستگیِ شیرینِ آنها تمامِ غمهایم از بین رفته بود، اما وقتی به خانهیشان رفتند، دوباره غمها به سراغِ من آمدند. با خودم گفتم: «کاش من هیچوقت کلان نمیشدم و مثلِ اینها یک آدمِ کوچک و دوستداشتنی بودم؛ بدونِ هیچ ترسی، بدونِ هیچ مانعی و بدونِ هیچ تشویشی. هر روز با خوشحالی به مکتب میرفتم و بازمیگشتم و به فکرِ این میبودم که مادرم چه پخته و آن را با کلی خوشحالی میل میکردم.»
اما افسوس که حالا این وضعیتِ من است… با خودم فکر کردم که حالا باید با شرایط ساخت و باید به درسهایم ادامه دهم. با هر سختیای که شده تسلیم نمیشوم و هرگز ناامید نخواهم شد. امید قدرتی است که قبل از رسیدن، به تو حسِ پیروزی میدهد. من ناامید نمیشوم و ادامه خواهم داد تا به موفقیت دست یابم و منتظرِ این نمیمانم که چه روزی اوضاع آسان میشود تا شروع کنم؛ هیچکسی با منتظر ماندن به رؤیاهایش نمیرسد.
بعضی درها فقط برای آدمهای شجاع باز میشود و بهترین انتقام از روزهای سخت، ساختنِ یک آیندهی درخشان است. پس حالا کمتر ناراحت باشیم و بیشتر پیشرفت کنیم. همه چیز از یک باور شروع میشود؛ اینکه بگوییم ما میتوانیم! و وقتی این جمله واقعی شود، هیچ هدفی دور نیست و ما میتوانیم به هدف خود برسیم. موفقیت اول در ذهن ساخته میشود و بعد در زندگی دیده میشود؛ پس باید ذهن خود را ثروتمند نگه داریم.
من با گفتنِ این حرفها باز هم به خودم یک فرصت دادم که دوباره باید خیلی درس بخوانم و هیچ وقت تسلیم نشوم. امروز با دیدنِ این گلدخترها واقعاً زندگیِ من هم رونق یافت. اما با اینهمه فکرِ زیاد، اصلاً متوجه نشده بودم که در آفتابِ سوزان در رویِ حویلی ایستادهام و بدنم خیلی داغ شده بود! خواهرم مرا صدا زد: «چرا در این آفتابِ سوزناک ایستادهای؟» و من پاسخی نداشتم و خندهام گرفته بود.
با خودم گفتم که باید ادامه دهم. با کلی شوق به طرفِ خانه رفتم و بدونِ فکر کردن به هیچ چیزِ دیگری، مشغولِ درس خواندن شدم. حالا هم میخواهم به درسهایم ادامه دهم. از آن روز خیلی روزها میگذرد، ولی من تا حالا ادامه دادهام و همینطور ادامه خواهم داد تا به موفقیت برسم. انشاءالله روزی خواهد رسید که موفق باشم و به هدفم رسیده باشم.
یک روز به خود ما افتخار میکنیم؛ برای همهی وقتهایی که تسلیم نشدیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه