وقتی از جنگ حرف میزنیم، بیشتر مردم به صدای گلوله، انفجار، دود و ویرانی فکر میکنند، به خانههایی که خراب میشوند، به جادههایی که خلوت میشوند و به خانوادههایی که در میان ترس و نگرانی زندگی میکنند. اما جنگ فقط دیوارهای خانهها را خراب نمیکند؛ گاهی آرامآرام به قلب و روح انسانها نیز آسیب میزند. با این حال، در میان همین تاریکی، قدرتی وجود دارد که شاید صدای بلندی نداشته باشد: قدرتِ انسان برای زنده ماندن، امید داشتن و دوباره آغاز کردن.
من همیشه فکر میکنم قدرتِ واقعی در جایی نیست که کسی سلاحی بزرگ در دست داشته باشد. قدرت واقعی گاهی در دستان مادری است که با وجود ترس، دست فرزندش را محکم میگیرد و میگوید: «نگران نباش، من اینجا هستم.» قدرت واقعی در چشمهای کودکی است که با وجود شنیدن صدای انفجار، هنوز برای فردای خودش رویا دارد. قدرت در قلب پدری است که با وجود نگرانی برای خانوادهاش، تلاش میکند لبخند بزند تا فرزندانش نترسند. قدرت در وجود دختری است که در میان ترس، باز هم کتابش را باز میکند و تصمیم میگیرد اجازه ندهد تاریکی، آیندهاش را از او بگیرد. سختیها میتوانند خانهای را ویران کنند، اما اگر انسان امیدش را حفظ کند، نمیتوانند رویاهایش را خراب کنند!
در سایهی جنگ، زندگی شکل دیگری پیدا میکند. چیزهایی که زمانی عادی بودند، تبدیل به آرزو میشوند؛ صدای خندهی کودکان، رفتن به مکتب، نوشتن در صنف با دوستان، نشستن کنار خانواده، یک شب آرام و حتی قدم زدن بدون ترس، ارزش دیگری پیدا میکند. انسان تازه میفهمد آرامش چه نعمت بزرگی است، وقتی مدت زیادی از آن محروم شده باشد.
من دخترانی را تصور میکنم که در میان تاریکیها بزرگ شدهاند؛ دخترانی که بهجای شنیدن قصههای آرام قبل از خواب، گاهی صدای ترسناک انفجار را شنیدهاند؛ دخترانی که شاید از خود پرسیدهاند: «فردا چه خواهد شد؟» اما با تمام این ترسها، صبح از خواب بیدار شدهاند، لباس پوشیدهاند، به خانوادهیشان کمک کردهاند و دوباره زندگی را ادامه دادهاند. این «ادامه دادن» خودش یک نوع قدرت است!
قدرت همیشه به معنی نترسیدن نیست. گاهی قدرتمندترین انسان کسی است که میترسد، اشک میریزد، خسته میشود، اما باز هم بلند میشود و قدم دیگری برمیدارد. شجاعت یعنی با وجود ترس، امید را انتخاب کنیم.
جنگ انسان را مجبور میکند خیلی زود بزرگ شود. کودکی که باید تنها به بازی و درس فکر کند، گاهی مجبور میشود نگرانیهای بزرگسالان را بفهمد. دختری که باید به آیندهاش فکر کند، شاید نگران امنیت خانوادهاش شود. پسری که باید در مکتب باشد، شاید به کار کردن برای کمک به خانوادهاش فکر کند. اینها دردهایی هستند که شاید روی بدن دیده نشوند، اما در قلب انسان باقی میمانند. با این حال، انسان عجیب است؛ حتی در سختترین شرایط هم راهی برای امید پیدا میکند.
در یک خانهی کوچک، شاید مادری نانی ساده برای خانواده آماده کند و همان سفرهی کوچک را به نشانهی زندگی حفظ کند. کودکی شاید با یک تکهی کاغذ و یک قلم، خانه و خورشید بکشد. دختر نوجوانی شاید کتاب قدیمیاش را دوباره باز کند و درس بخواند. جوانی برای آیندهاش برنامهریزی کند. همین لحظههای کوچک، نشانههای بزرگی از مقاومت هستند.
گاهی ما فکر میکنیم مقاومت یعنی ایستادن در برابر دشمن با قدرت و زور؛ اما مقاومت فقط این نیست. گاهی مقاومت یعنی انسان اجازه ندهد نفرت قلبش را نابود کند؛ یعنی بعد از یک روز سخت، هنوز بتواند محبت کند؛ یعنی بعد از دیدن ویرانی، هنوز به ساختن فکر کند؛ یعنی بعد از از دست دادن، هنوز برای زندگی ارزش قائل باشد. من باور دارم یکی از بزرگترین قدرتهای انسان، تواناییِ دوباره ساختن است.
خانهای ممکن است ویران شود، اما میتوان دوباره خانه ساخت. مکتبی ممکن است بسته شود، اما میتوان چراغ دانش را در خانه روشن نگه داشت. رویایی ممکن است برای مدتی دور به نظر برسد، اما میتوان آن را زنده نگه داشت. حتی در قلبی که از درد شکسته است، میتوان روزی دوباره امید را تجربه کرد.
جنگ سایهی بزرگی است، اما هیچ سایهای برای همیشه باقی نمیماند. هرچقدر شب طولانی باشد، بالاخره صبح میرسد!
من به قدرت دختران در سایهی جنگ بیشتر از هر چیز دیگری باور دارم؛ دخترانی که شاید بارها گریه کردهاند، اما صبح صورت خود را پاک کرده و دوباره ایستادهاند؛ دخترانی که شاید بسیاری از فرصتها را از دست دادهاند، اما هنوز آرزوی درس خواندن دارند؛ دخترانی که میخواهند پزشک، معلم، نویسنده، مهندس یا هر چیزی باشند که قلبشان میخواهد.
اگر دختری در میان همین مشکلات هنوز رویا داشته باشد، یعنی سختیهایی که میکشد نتوانسته او را شکست دهد. اگر او هنوز کتابی در دست بگیرد، یعنی امید زنده است. اگر هنوز برای آیندهاش برنامه داشته باشد، یعنی تاریکی نتوانسته نورِ درونش را خاموش کند. قدرتِ واقعی شاید همین باشد.
شاید ما نتوانیم به تنهایی این سکوت را از بین ببریم، اما میتوانیم اجازه ندهیم سکوت، انسانیت ما را از بین ببرد. میتوانیم مهربان بمانیم، به یکدیگر کمک کنیم، کودکان را امیدوار نگه داریم و دختران را تشویق کنیم که درس بخوانند و رویاهایشان را فراموش نکنند.
میتوانیم بهجای ساختنِ دیوارهای ترس، پلهای امید بسازیم. شاید روزی برسد که کودکان امروز، بزرگسالان فردا شوند؛ نسلی که صلح را انتخاب کند؛ نسلی که بداند هیچ اختلافی ارزشِ نابود کردن زندگیِ انسانها را ندارد؛ نسلی که بهجای صدای انفجار، صدای زنگِ مکتب را بشنود؛ بهجای گریه، خندهی کودکان را تجربه کند و بهجای ترس، آرامش را لمس کند.
قدرتِ ما فقط در بازوهای ما نیست؛ در ذهن ماست، در امید ماست و در تصمیم ما برای ادامه دادن است. اگر جنگ ترس است، شجاعت پاسخی به آن است و اگر با تاریکیها بجنگیم، میتوانیم با دانش، عشق و امید برای آیندهای بهتر تلاش کنیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه