دختری با پارچه‌ی ناکامی از صنف شش

گاهی وقتی به گذشته نگاه می‌کنم و آینده را با ادامه‌ی وضع موجود پیش‌بینی می‌کنم، هم به چشم سر می‌بینم که هزاران دختر، دیگر اجازه‌ی ادامه‌ی درس‌خواندن در مکتب را ندارند و همین‌طور هزاران دختر در سال‌های بعدی هم‌چنان محروم می‌شوند.

«طالبان مکاتب را بستند… نه برای همیشه، فقط گفتند فعلاً تا امر ثانی مکتب‌ها برای صنف‌های بالاتر از شش برای دختران بسته است.. اما این «تا امر ثانی» چقدر می‌تواند طول بکشد؟ پنج سال برای یک «فعلاً» به نظر شما کافی نیست؟»

پنج سال از عمر یک دختر، در حسرت مکتب رفتن، بی‌صدا گذشت.

میان این همه سال، فقط تعداد دختران محروم بیشتر شدند و هزاران دختر مثل هم، در سایه‌ی همان محرومیت قبلی باقی ماندند.

***

دخترک با دستان لرزان اما پر از شوق، پارچه‌ی کامیابی‌اش را گرفته بود؛ همان پارچه‌ای که روزی باعث افتخار و شادی‌اش بود. اما حالا سنگینی‌اش، بیشتر از هر شکست دیگر در زندگی‌اش بود. چشمانش از شب‌هایی که با گریه صبح می‌شد، بی‌نور و فرسوده شده بود. لباس سفید و آبی مکتب به تن داشت، چادر سفید روی شانه‌های خمیده‌اش افتاده بود. انگشتانش پارچه را چنان فشرده بودند که رگ‌های دستش بیرون زده بودند؛ انگار درد، راه خودش را از زیر پوست پیدا کرده بود، قدم‌هایش آهسته و شکسته بود، انگار نمی‌خواست به مقصد برسد.

سنگینی فکر، روی پیشانی‌اش نشسته بود.

آن پارچه، پارچه‌ی کامیابی صنف شش بود؛ نمادی که پیش از آن سال‌ها شادی می‌آورد، حالا آغاز یک تاریکی در آینده برایش شده بود.

او می‌دانست که قرار است مثل هزاران دختر دیگر از مکتب محروم شود. می‌دانست صنف هفتی در کار نیست. می‌دانست دیگر هیچ‌گاه پا به حویلی مکتب نخواهد گذاشت؛ گویا آنجا از همان روز، از زندگی‌اش حذف شده بود.

اما دل کوچک‌اش نمی‌خواست تسلی شود. نمی‌توانست بپذیرد که این پایان، این‌قدر بی‌رحمانه و بی‌خبر از راه رسیده باشد. پایان مکتب رفتن، پایان جشن فراغت و پایان هزاران رویایی که حتی فرصت جوانه زدن هم پیدا نکرده بود.

قدم‌هایش او را به خانه رساند. دروازه‌ی سبز خانه را آرام تکان داد. مادر دروازه را باز کرد و چشم در چشم دخترش شد. قطره‌های اشک، پشت پلک‌هایش معلق بودند. گلویش از بغض خشک شده بود و زبانش سنگین.

مادر سکوت کرد. هیچ سوالی نپرسید. فقط آغوشش را گشود. آغوشی که گرم بود؛ اما نمی‌توانست سنگینی آینده را سبک کند.

دختر میان آن آغوش مادر، هق‌هق‌کنان گفت: ماد…ر… مادر جان… من این پارچه را چی کنم؟

اشک‌هایش روی چادر مادر نشست. یعنی من هم مثل خواهرم، در خانه می‌مانم؟ یعنی دیگر نمی‌توانم درس بخوانم؟

مادر خواست دلداری بدهد: نه دخترم… مکتب‌ها باز می‌شوند…

اما خودش هم می‌دانست که «فعلاً» یعنی ادامه‌ی محرومیت. ترس از اینکه دخترش سال‌ها از مکتب دور بماند، روی قلب مادر سنگینی می‌کرد.

دخترک بینی‌اش را بالا کشید و با صدایی لرزان پرسید: چرا ما، مادر؟ چرا؟ چرا برادرم می‌تواند درس بخواند، ولی من نه؟ خواهرم، هم‌صنفی‌هایم… نه…

مادر هیچ نگفت. جوابی نبود؛ سکوتی سنگین، مثل سنگ قبر، روی تمام پرسش‌هایش افتاده بود.

اشک‌ها در چشمش حلقه زد و نفرین، مثل آتش از دل سوخته‌اش بیرون جهید: «خدا این ظالما را نابود کند… خدا کند روز خوش را نبینند… تکه‌تکه شوند که این بلا را سر دخترم آوردند…»

دختر را آرام از آغوشش بیرون کشید، پیشانی‌اش را بوسید، اما دختر آرام نمی‌شد. او حرف می‌زد، اما میان گریه و صدای هق‌هقش، تمام واژه‌ها رنگ می‌باختند و بیشتر قلب را به آتش می‌کشاند: م… من می‌خواهم درس بخوانم… می‌خواهم جشن فارغ‌التحصیلی‌ام را ببینم… کلاه سیاهم را پرتاب کنم… جیغ بکشم… خوشحال باشم…

اما هیچ چیز تغییر نکرد. خانه، دیوارها، چادر سفیدش، همه در سکوت و تاریکی فرو رفتند. پارچه‌ی کامیابی در گوشه‌ای افتاد، بی‌صدا، بی‌حرکت، مثل تمام آرزوهای دفن‌شده‌اش.

دختر روی زمین نشست، شانه‌هایش خمیده، چشمانش خشک و خالی شده بود.

نفسی کشید، اما هیچ حس امیدی در دلش نبود. خوابش آمد اما خوابش، پر از صحنه‌های مکتب بسته، صنف‌های خالی و زمین‌هایی بود که دیگر هرگز پا نخواهد گذاشت.

صبح، هیچ درسی، هیچ لبخندی، هیچ جشن فارغ‌التحصیلی در انتظارش نبود… فقط همان سکوت سنگین و «فعلاً»ی بی‌پایان.

روزها پشت سر هم گذشت و دخترک، هر روز در همان اتاق کوچک و خاموش، با همان پارچه‌ی کامیابی و زخمی که اسمش محرومیت بود، نشست. هیچ صدایی، هیچ آغوشی، هیچ فردایی نبود. فقط زمین سرد و سقف بی‌روح و دخترکی که یاد گرفت آرزوهایش برای همیشه دفن شده‌اند.

آخرین نگاهش به پارچه‌ی کامیابی، مثل نگاه به جنازه‌ی یک رویا بود. دنیا، برای او، دیگر جایی نداشت جز سکوتی بی‌پایان، تاریکی کش‌دار و حسرتی که هر روز عمیق‌تر در وجودش ریشه می‌دواند…

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000