نمیدانستم دقیقاً دنبال چه چیزی بالا و پایین میرفتم، از دست کشیدن روی صفحهی موبایل خسته شده بودم. برای مدتی موبایل را کنار تختم گذاشتم و چشمانم را بسته کردم. در افکار و خیالات خودم غرق بودم که ناگهان صدای فیر تفنگ و به تعقیب آن صدای مردم بلند شد. تمام بدنم از کار افتاده بود. به عجله کنار پنجره رفتم و به کوچه نگاهی انداختم. مردمان زیادی ورق و پرچم به دست، به سوی جادهها و سرکها به راه افتاده بودند. تا خواستم به یکی از آن ورقها با دقت بیشتری نگاه کنم، دروازه به شدت زده شد. برادرم رفت و آن را باز کرد. نمیدانم چه شد که حتی به بیرون نرفت و از پشت گوشی جواب داد. وقتی وارد صالون شدم، از او پرسیدم: «کی بود؟ چه گپ شده است؟» او با خونسردی جواب داد: «باز هم برای تظاهرات آمده بودند. میگفتند برویم تظاهرات.» دوباره پرسیدم که برای چه باید تظاهرات کنند؟ چه کار شده است؟ اما او همواره با موبایلش مصروف بود و حتی صدای من را نمیشنید.
موبایلم را گرفتم و وارد فضای مجازی شدم. اصلاً فکرش را هم نمیکردم؛ دوباره چپنسفیدها و سیاهپوشان مبارزه داشتند، اما این بار به طرز عجیبی دختران را با خود میبردند. از همه کوچه و پسکوچهها و سرکهای جبریل، دختران را میگرفتند. نگران شدم و این بحث را با مادرم در میان گذاشتم. اما وی با جوابی که داد، هم حس نگرانی و هم یک ترسی در من ایجاد کرد. مادرم گفت: «آنها چند سال پیش هم دختران و خانمها را از کوچهها و حتی از خانههایشان ربوده بودند و هر کدامشان با ظلم و ستم دختری را به ازدواج اجباری درمیآوردند. حالا هم چنین اوضاعی را راه انداختهاند و ما هم چارهای جز سکوت نداریم. آنانی هم که امروز برای تظاهرات به کوچه و پسکوچه رفتهاند، از جانشان بیزار شدهاند.» در جواب مادرم گفتم: «مادر جان، هیچکسی از جانش بیزار نشده است. این غیرت و شهامت آنان را نشان میدهد. اگر امروز مردم دوباره سکوت کنند، آنها از کارشان اطمینان بیشتری حاصل خواهند کرد و چنین نابودی و ظلمی برای نسلهای بعدی ما تأثیر منفی خواهد داشت. چرا برادر یا پدرم با آنها نمیرود؟»
مادرم با عصبانیت جواب داد: «دختر، دیوانه شدهای؟ اگر ما در برابر آنها ایستاد شویم و با آنها مقابله کنیم، خشم آنها بیشتر خواهد شد و دختران و زنان که هیچ، شاید حتی مردان ما را هم به بردگی ببرند. و ها، برادر و پدرت غیرت دارند. من نمیگذارم تو یتیم شوی. من نمیگذارم که برادرت را از دست بدهم. آنها از جانشان سیر نشدهاند.» با سر پایین در جواب مادرم گفتم: «پس شما سکوت کنید. ربوده شدن دخترت، خواهرت و زنان و دختران جوان را ببین، اما برای یتیم نشدن من و بیپسر شدن خودت، به آنها اجازه هر کثافتکاری را بده.»
سپس از جایم بلند شدم. در راهروی اتاقم مدام فکر میکردم چه کار میتوانم بکنم. چیزی در ذهنم جرقه زد. از کلکین دیدم که دختران هم میتوانند در تظاهرات اشتراک کنند. حجاب سیاهم را به تن کردم، روبند سیاهم را بر صورتم بستم و حجابم را با انداختن روسری به سرم تکمیل کردم. قلم و کاغذی گرفتم و آخرین حرفهایم را روی کاغذ پیاده کردم: «سلام مادر و پدر عزیزم. امیدوارم خوب و صحتمند باشید و از گزند روزگار در امان خداوند باشید. میدانم حالا که داری این نامه را میخوانی، من را لعنت خواهی کرد و دعا میکنی که کاش من را نداشتی. اما مادر جانم، یادت است آن روزی که گفتی باید در مقابل اینها چنین سکوت کنیم؟ در آن لحظه که چنان حرفی را زدی، در دلم آتش برپا شد. به نسلهای آینده و به زندگیهایی که قرار است نابود شود فکر کردم. آنها حق قلم و کتابچه را از من گرفتند. آنها شور و شوق مکتب رفتن را از من گرفتند. آنها شببیداریهایی که باید برای کانکور میداشتیم را از ما گرفتند. آنها بزرگترین رؤیای ما را، رؤیای رفتن به دانشگاه و سخت تلاش کردن برای به دست آوردن آرزوهایمان را از ما گرفتند. اما امروز غرور و وجدانم اجازه ساکت بودن را نداد. اگر من امروز در خانه نشسته و به خواهرِ شوهردارم که حالا توسط طالبان ربوده شده است و شوهرش او را طلاق میدهد و نامادری جدید برای فرزندانش میآورد نگاه کنم، غرورم میشکند. اگر من امروز ساکت باشم و نابود شدن زندگی دو زوج را که تازه میخواهند زندگیشان را بسازند ببینم، دیگر نمیتوانم خودم را ببخشم. اگر من امروز آرام باشم، به دنیا آمدن طفلی را که در زندان متولد میشود، فقط برای اینکه مادرش توسط طالبان دزدیده شده است نمیتوانم ببینم و آرام باشم. مادر جانم، من میروم، حتی اگر این رفتن به قیمت جانم تمام شود، حتی اگر دیگر من را ندیدید، حتی اگر حقتان را برایم حلال نکردید. من دیگر طاقت آرامی و نابودی را ندارم. من میروم مادرم. خیلی دوستتان دارم.»
نامه را نوشتم و کاغذ را بالای تختم گذاشتم. آرام و بیسروصدا از خانه بیرون شدم و به جمع کسانی که برای حقشان داد و فریاد داشتند، پیوستم و از ته دل برای پیروزی دعا کردم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه