«یک عدد گرده فروشی است!»

از حاکمیت طالبان پنج سال می‌گذرد؛ سال‌هایی که در آن، مردان و جوانان برای به دست آوردن چند تکه نان، ناچار به کارهای شاقه روی آورده‌اند. از کوچک تا بزرگ در این جغرافیا رنج می‌کشند، چرا که جامعه‌ی امروز افغانستان به زندانی تاریک و انباشته از نادانی بدل شده است. امروز اقتصادِ بیش از ۵۰ درصدِ فامیل‌ها به‌شدت ضعیف و ویران شده است. در یکی از همین روزها که خانه‌ام پر از احساس و آرامش بود، راهی کورس شده بودم. با دوستانم سرگرم حرف و سخن بودیم و در سرک با قدم‌هایی پر از امید به طرف صنف می‌رفتیم که ناگهان چشمم به ورقی روی دیوار افتاد. در آن اعلامیه با خطی خوانا نوشته شده بود: «یک عدد گرده فروشی است!» با خواندن این متن، تمام تنم به لرزه درآمد. نه‌تنها ترس عمیقی وجودم را فرا گرفت، بلکه ذهنم پر از سوالات عجیبی شد؛ این‌که چرا یک انسان باید گرده‌ی خود را به فروش بگذارد؟ با خودم می‌گفتم: کدام بنده‌ی خداست که از فرطِ نداشتن یک لقمه نان، مجبور می‌شود پاره‌ای از وجودش را بفروشد؟ آن روز عمیقاً فهمیدم که مردم افغانستان با چه فقر جانکاهی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. این‌که یک فرد بیاید و یکی از اعضای بدنش را به شخص دیگری بفروشد، تنها برای این‌که پیش فامیل و فرزندانش شرمنده و سرافکنده نباشد. اگر امروزه این حاکمیت بر افغانستان حکم‌فرمایی نمی‌کرد، حالا هیچ‌کسی حاضر نبود اعضای بدنش را حراج کند. من از این دنیای پر از بی‌عدالتی، با تمام وجود اعتراض دارم!

امروز مردم افغانستان مجبورند در میان این‌همه ممانعت‌ها و تضییع حقوق، مقاومت کنند. شاید فامیل‌های زیادی باشند که همین اکنون توان مالی برای سیر کردن شکم فرزندان‌شان را ندارند؛ اما مردان غیور این سرزمین هیچ‌وقت در مقابل این سختی‌ها زانو نزده و کوتاه نیامده‌اند. اگرچه گاهی شرایط چنان سخت و نفس‌گیر می‌شود که آن‌ها را به فروش اعضای بدنشان واگذار می‌کند. دیدن چنین وقایعی واقعاً جای تأسف و حسرت دارد که انسان در وطن خودش، این‌گونه با بحران بقا روبه‌رو شود. وقتی یک پدر نتواند نیازهای اولیه‌ی فرزندانش را تأیید و رسیدگی کند، بار سنگینی از درد و شرمندگی را به دوش می‌کشد؛ اما خوشبختانه در زمانی قرار داریم که جوانان، پدرانِ زجرکشیده‌ی خود را عمیقاً درک می‌کنند و تمام زحماتشان را برای فامیل و وطنشان انجام می‌دهند. با این حال، بعضی از جوانان نیز به‌خاطر نبود اقتصاد و فقر مفرط، نتوانستند به تحصیلاتشان ادامه دهند. در میان این‌همه دغدغه و سختی، چه کار می‌توان کرد؟ انگار فعلاً جز صبر و تحمل چاره‌ای نیست؛ اما افغانستان تا آخر این‌طور سیاه و غبارآلود نخواهد ماند.

سرانجام روزی افغانستان به بهارِ آزادی و شکوفایی‌اش می‌رسد و ما نیز به همان آرزوهایی که طالبان بی‌رحمانه از ما گرفتند، دست خواهیم یافت؛ این روزهای سخت و پر از جبر، جبران خواهد شد. آن دختری که آرزوی معلمی را در سینه داشت و آن پدری که نتوانست فرزندش را به مکتب بفرستد و از روی ناچاری دختر خردسالش را به شوهر داد تا کس دیگری از پسِ خرج و مخارج او برآید، روزی به عینه خواهند دید که افغانستان در موقعیتی متفاوت قرار می‌گیرد. روزی می‌آید که دخترانِ افغان، رهبرانِ تاریخ‌سازِ این کشور خواهند بود. در آن روز، در صفحات تاریخ ثبت خواهد شد که دختران افغان در دوران حاکمیت طالبان، اگرچه رنج‌های بی‌شماری از بی‌عدالتی دیدند و حتی تحصیل کردنشان مایهٔ جرم و شرم دانسته می‌شد؛ اما هرگز تسلیم نشدند، چرا که مستبدان، در حقیقت از دانش و آگاهیِ یک دختر می‌ترسیدند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000