آیا من همانم که بودنش برای خانواده و جامعهاش ننگ، جرم و گناه محسوب میشود؟
از زمانی که به دنیا آمدهام، وجودم را منحیثِ یک زن در این جامعه چیزی جز یک ننگ، گناه و غم ندیدهام. گاهی به یاد میآورم که دختر بودنم چقدر برای بعضیها دردناک و رنجآور بوده است. بارها و بارها دختر بودنم را زیر سؤال بردند و تمامِ لحظاتی که خواستم از حقم دفاع کنم، مرا به سکوت وادار کردند و با تحقیر و توهین به من گفتند: «تو ساکت باش دختر!»
با هر بار شنیدنِ این جمله تمامِ بدنم سرد میشود؛ انگار روحم را از بدن جدا میسازند و قلبِ کوچکم مثلِ شیشه ترک برمیدارد. این تنها جملهی دردناکی نیست که زنان را با آن محکوم به خاموشی و سکوت کردهاند، بلکه با هر بار دادخواهیِ یک زن، او را با جملات و اعتقاداتِ پوچ و ضعیفِ خودشان وادار به سکوتِ سنگینی مینمایند که برای سالهای طولانی در میانِ زنان ادامه داشته است. هر بار که عمیقتر از قبل به مفهومِ این جمله فکر میکنم، دردهای قلبم بیشتر میشود؛ زیرا این جمله یادآورِ تمامِ ظلمها، تبعیضها و بیعدالتیهایی است که در حقِ زنانِ افغانستان شده است، چه در بخشِ تحصیل، چه در بخشِ کار کردن، چه در تصمیمهای شخصی چون ازدواج و حتی چه در انتخابِ رؤیاها و خواستههای فردیمان برای داشتنِ یک زندگیِ بهتر.
امروز زمانی که من منحیثِ یک انسان و یک دختر میخواهم آزادانه درس بخوانم، کتابهایم را برداشته و با یونیفورمِ مکتبم در صنفهای درسی حاضر شوم و دوباره همان تختهی سفید را با چشمهایم نگاه کنم تا یاد بگیرم و بیاموزم، دوباره همان اعتقاداتِ پوچ و کهنهی مردان مانعِ راهم میشوند. دوباره همان جملهی همیشگی را تحمیلم میکنند و میگویند: «تو ساکت باش دختر! تو هیچگاه حقِ تحصیل و کار را نداشتهای و نخواهی داشت.»
شعلههای آتشِ درونم بیشتر از قبل شدهاند. آزادیِ بیان را از ما گرفتند و ما را به روزهی سکوت محکوم کردند. وقتی میخواهیم صدای زنانِ خاموشِ این شهر باشیم و این سکوتِ تلخ را بشکنیم، ما را با اسلحه و مرگ تهدید میکنند. میدانی چرا؟ چون خواستن و بر زبان آوردنِ حقِ تحصیل، حقِ کار، حقِ دانشگاه رفتن و حقِ آزادیِ بیان—آنچه منحیثِ یک انسانِ آزاد حقِ من است—برای اینان چیزی جز بر زبان آوردنِ کفر نیست.
میترسم نکند روزی قانون و مقرراتِ پوچی که از اعتقادات و تفکراتِ کهنهی آنان سرچشمه میگیرد، باعثِ شکستن و نابود شدنِ اندک امید، اراده و استقامتی که از خودمان نشان میدهیم، شود.
بیرون رفتن از خانه یکی از دغدغههای هر زن در شرایطِ امروزیمان است. رفتن به بیرون ریسکِ از دست دادنِ جانمان را دارد؛ از دست دادنِ آبرو، از دست دادنِ خانواده و از دست دادنِ اعتماد.
با اینکه هیچگاهی ناامید نشدهام، هیچگاهی دست از تلاش برای رؤیاهایم برنداشتهام و هیچ زمانی اراده و استقامتم را از دست ندادهام، اگر بپرسند: «از اینهمه وحشت نترسیدی؟» اینگونه پاسخ خواهم داد: چرا، گاهی بیشتر از هر زمانی ناامید شدم، گاهی شکستهتر از هر انسانی شکستم، گاهی بیارادهتر از هر فردی ادامه دادم و گاهی خستهتر از هر موجودی خسته شدم و زمین خوردم؛ اما قدرتِ زنانِ افغانستان و امیدی که هنوز در چهرههای آنان شکوفا میشود، مرا از تسلیم شدن بازمیدارد. میدانم که هیچ غمی ماندگار نخواهد بود و شادیهای بسیاری در راه است؛ زیرا ما دیگر اجازه نمیدهیم این چرخه تاریخی ادامه یابد. ممکن است زمان ببرد؛ اما ما با تلاش، زحمت و ارادهی خود ثابت خواهیم کرد که هیچ وقت تسلیم نخواهیم شد. هیچگاه شاهدِ از دست دادنِ رؤیاهای ما نخواهیم بود، بلکه دست به دستِ هم میدهیم و برای آنچه حقِ ماست میجنگیم.
پنج سال است که ما از اساسیترین حقوق خود محروم شدهایم؛ اما در این مدت هیچگاهی تسلیم نشدهایم و صدایی از شکستنِ رؤیاهای ما به اهتزاز درنیامده است.
زن بودن آسان نیست؛ اما هر کسی هم نمیتواند همانندِ یک زن صبور، بااراده و توانمند باشد. از این پس قرار نیست هیچ زنی و هیچ دختری برای جنسیتش تحقیر و توهین شود. تمامیِ این لحظهها خواهند گذشت. برای یک تحول و یک تغییرِ بزرگ نیاز به استمرار، اراده و استقامت است و ما با اراده و پشتکار، این تحول و تغییر را میسازیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه