هشت سال بعد، وقتی در آیینه به چشمانم نگاه میکنم، انگار با کسی روبهرو میشوم که هم غریبه است و هم آشنا… کسی که دردهای زیادی را خاموشانه تحمل کرده، اما هنوز لبخند زدن را بلد است. منِ امروز، همان منِ دیروز است، فقط با قلبی که بارها شکسته و دوباره خودش را جمع کرده است.
گاهی هنوز هم شبها بیدار میمانم… نه از نگرانی، بلکه از فکر کردن به آن روزهایی که هیچکس باورم نداشت. به آن لحظههایی که خودم هم بین ماندن و رها کردن گیر کرده بودم. عجیب است… من همان کسی هستم که یک روزی فقط آرزو داشت دوام بیاورد، اما هنوز هم ایستادهام.
یادم نمیرود اولین باری را که احساس کردم دیگر توان ادامه دادن ندارم. همان روزی که بغضم را قورت دادم و به کسی چیزی نگفتم. همان روزی که فهمیدم بعضی دردها را باید خودت تنها تحمل کنی. اما همانجا بود که چیزی درونم آرام گفت: «تو از این سختیها هم قویتری»
زندگی هیچوقت برایم هموار نشد. همیشه یک جای کار میلنگید، همیشه یک نگرانی تازه بود؛ اما من یاد گرفتم حتی با قلب خسته هم قدم بردارم. یاد گرفتم گاهی فقط نفس کشیدن هم یک پیروزی است.
در این سالها، آدمهایی را از دست دادم که فکر میکردم همیشه کنارم میمانند. رفتنشان خیلی درد داشت… هنوز هم گاهی دلم برای شان تنگ میشود؛ اما حالا میفهمم که بعضی آدمها فقط برای یک فصل از زندگی ما میآیند، نه بیشتر.
بیشتر از همه، با خودم جنگیدم. با افکارم، با ترسهایم، با آن صدایی که مدام میگفت “نمیتوانی”. روزهایی بود که باورش میکردم… اما باز هم، یک گوشهای از دلم نمیگذاشت کاملاً تسلیم شوم.
گاهی بدون دلیل خاصی اشک ریختم. نه برای یک اتفاق مشخص، بلکه برای تمام فشارهایی که روی هم جمع شده بودند. اشکهایی که هیچکس ندید، اما مرا سبکتر کرد. شاید همان اشکها بود که نگذاشت بشکنم.
کمکم یاد گرفتم خودم را بپذیرم… با تمام نقصهایم، با تمام اشتباهاتم. دیگر مثل قبل سختگیر نبودم. فهمیدم که من هم حق دارم اشتباه کنم، زمین بخورم و دوباره بلند شوم.
رویاهایم هنوز همانها هستند، اما حالا واقعیتر شدهاند. دیگر فقط خیال نیستند. برای شان جنگیدهام، برای شان اشک ریختهام، برای شان از خیلی چیزها گذشتهام. همین است که آنها را برایم باارزشتر کرده است.
لحظههایی هم بود که برای اولینبار به خودم افتخار کردم. نه به خاطر چیزی که دیگران دیدند، بلکه به خاطر چیزی که خودم میدانستم پشتش چه گذشته. آن لحظهها را هیچوقت فراموش نمیکنم.
من هنوز هم کامل نشدهام… هنوز هم گاهی میترسم، گاهی شک میکنم. اما فرقش این است که حالا دیگر از این حسها فرار نمیکنم. یاد گرفتهام با آنها زندگی کنم.
گاهی دلم برای گذشتهام میسوزد… برای آن نسخهای از خودم که خیلی زود بزرگ شد، که خیلی زود فهمید زندگی همیشه مهربان نیست. اما در عین حال، به او افتخار میکنم… چون اگر او نبود، من امروز اینجا نبودم.
زندگی هنوز هم سختیهای خودش را دارد. اما من دیگر همان آدم قبلی نیستم که با هر موجی میشکست. حالا یاد گرفتهام چطور دوام بیاورم، چطور حتی در طوفان هم نفس بکشم.
اگر کسی از من بپرسد بزرگترین دستاوردم چه بوده، شاید اسم خاصی نبرم… فقط میگویم: «اینکه هنوز ادامه دادم.» همین ادامه دادن، برای من بزرگترین پیروزی است.
و حالا… وقتی به آینده نگاه میکنم، هنوز هم میترسم، اما یک حس عجیبی همراهم است؛ یک آرامش عمیق که میگوید: هرچه بیاید، من از پسش برمیآیم… چون تا اینجا هم کم نیاوردهام.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه