روایت من؛ از دل تاریکی تا معمار فردا شدن

من دختری از میان هزاران دختری هستم که هر روز میان امید و ناامیدی نفس می‌کشند. دختری هستم که قصه‌هایش نه از گذشته، بلکه از آینده نوشته می‌شود. بسیاری باور دارند آینده‌ای وجود ندارد؛ اما من ایستاده‌ام تا بگویم آینده هست، حتی اگر آن را از ما پنهان کرده باشند.

از آینده شروع می‌کنم. آینده تنها چیزی است که هنوز نتوانسته‌اند از ما بگیرند. گذشته‌ام پر از خاطراتی است که بوی کتاب، تخته‌ی سیاه و آرزو می‌دهد. روزهایی بود که باور داشتم زندگی‌ام روشن است. ناگهان جهانم کوچک شد، درها بسته، صداها خاموش و رویاها زیر سایه‌ی ترس قرار گرفت. به من گفتند دختر بودن یعنی محدود بودن. گفتند: «سکوت کن، آرام باش و دیده نشو.» اما هیچ‌کس به من نگفت که چگونه قلبم را خاموش کنم!

هر روز وقتی از خانه بیرون می‌روم، نمی‌دانم باز خواهم گشت یا نه. لباس‌هایم نه از روی انتخاب، که از سر اجبارند. قدم‌هایم نه از روی آزادی، که از روی احتیاط‌اند. همراه با نگاه‌های سنگین و کلمات نیش‌دار که هر روز می‌شنوم، خرد و خمیر می‌شوم. گاهی احساس می‌کنم در زندانی نامریی زندگی می‌کنم، زندانی که دیوارهایش از ترس، قضاوت و محدودیت ساخته شده است؛ اما حتی در این تاریکی، امید در درونم خاموش نشده است!

من تنها نیستم. دختران زیادی هستند که هر روز در سکوت می‌جنگند. نسلی که با زخم‌های عمیق؛ اما قلب‌هایی قوی بزرگ شد. نسلی که شاهد شکستن رویاهایش بود؛ اما هنوز جرأت رویا دیدن را از دست نداده است. ما را مجبور به سکوت کرده‌اند؛ اما درون ما فریادی است که روزی جهان آن را خواهد شنید.

گاهی با خودم فکر می‌کنم آیا این شرایط فقط بر من تحمیل شده؟ آیا این درد فقط سهم من است؟ اما وقتی به اطرافم نگاه می‌کنم، می‌بینم که این داستان مشترک هزاران نفر است. این واقعیت تلخ، هم‌زمان هم مرا می‌شکند و هم قوی‌تر می‌سازد؛ چون می‌دانم که اگر بایستم، اگر ادامه دهم و اگر تسلیم نشوم، شاید بتوانم بخشی از این داستان را تغییر دهم.

من زنده‌ام، نفس می‌کشم و همین خود یک نوع مقاومت است. در جهانی که تلاش می‌کند تو را خاموش کند، نفس کشیدن هم یک ایستادگی است. من انتخاب کرده‌ام که زنده بمانم، نه فقط برای امروز، بلکه برای فردایی که خواهم ساخت.

آینده برای من یک رویاست؛ اما نه یک رویای دور و دست‌نیافتنی. آینده چیزی است که من با دستان خودم خواهم ساخت. آینده‌ای که در آن، دختر بودن نه ضعف، بلکه قدرت است. آینده‌ای که در آن صدای من شنیده می‌شود، نوشته‌هایم خوانده می‌شود و نامم نه از روی ترحم، بلکه از روی احترام بر زبان‌ها جاری می‌شود.

من آینده‌ای را می‌بینم که در آن صبح‌ها با آرامش آغاز می‌شوند. جایی که می‌توانم زیر سایه‌ی درختی بنشینم، یک چای در دست بگیرم و روزنامه‌ای را ورق بزنم که در آن خبر موفقیت‌هایم چاپ شده است. جایی که دیگر ترسی از دیده شدن ندارم، بلکه با افتخار در جامعه حضور دارم. جایی که می‌توانم برای عدالت بجنگم، برای حقوق انسان‌ها صدا بلند کنم و تغییری واقعی ایجاد کنم.

من خودم را در آن آینده می‌بینم که زنی ایستاده، قوی، آگاه و تأثیرگذار است. زنی که از دل تاریکی آمده؛ اما نور را انتخاب کرده است. زنی که نه‌تنها برای خودش، بلکه برای هزاران دختر دیگر نیز راهی باز کرده است.

اما این آینده به خودی خود ساخته نمی‌شود. این آینده نیاز به تلاش دارد، به ایستادگی و به ایمان ما ضرورت دارد. هر کلمه‌ای که می‌نویسم، هر قدمی که برمی‌دارم و هر بار که تسلیم نمی‌شوم، در حال ساختن آینده هستم. حتی اگر جهان مرا نبیند، حتی اگر کسی صدایم را نشنود، من ادامه می‌دهم؛ چون باور دارم روزی خواهد رسید که همه نامم را، داستانم را و صدایم را خواهند خواند. روزی می‌آید که دیگر هیچ دختری مجبور نخواهد بود از آینده‌ای بنویسد که دیگران می‌گویند وجود ندارد. آن روز آینده به واقعیت تبدیل خواهد شد.

من از همان روزهایی شروع می‌کنم که همه‌چیز تیره است. از روزهایی که در افغانستان، دختر بودن به جای یک هویت، به یک محدودیت تبدیل شده است. درهایی که یکی‌یکی بسته شد، مکاتبی که خاموش شد، صنف‌هایی که خالی ماند و صدای خنده‌ی دختران که آرام‌آرام به سکوت تبدیل شد. در روزهایی که بسیار از مردم باور کردند این پایان است، من در دل همان تاریکی، آغاز را دیدم.

من درس خواندن را متوقف نکردم، حتی وقتی کتاب‌ها را باید در سکوت ورق می‌زدم، حتی وقتی به چهاردیواری خانه محدود شدم، حتی وقتی انترنت ضعیف و شرایط ناپایدار بود. من ادامه دادم؛ چون می‌دانستم دانش تنها چیزی است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از من بگیرد.

گاهی شب‌ها زیر نور کمرنگ یک چراغ می‌نشستم و درس می‌خواندم. نه فقط برای امتحان، بلکه برای آینده تلاش می‌کردم. برای روزی که بتوانم از حق خود و دیگران دفاع کنم. برای روزی که صدای دخترانی باشم که صدای‌شان خاموش شده است. من در میان ترس، امید را انتخاب کردم و در میان محدودیت، حرکت را.

محرومیت را با تمام وجودم لمس کردم. محرومیت از آموزش، از آزادی و از انتخاب همه مرا بلعیده‌اند؛ اما این محرومیت‌ها مرا متوقف نکرد، مرا ساخت. مرا به دختری تبدیل کرد که می‌داند چرا می‌جنگد. دختری که هدف دارد و می‌داند هر قدمی که برمی‌دارد، فقط برای خودش نیست، بلکه برای نسلی است که هنوز فرصت ایستادن پیدا نکرده است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000