چوکی زیر پاهایم میلرزید. هزاران نگاه خیره و منتظر به من دوخته شده بود. دلم میخواست میکروفون را رها کنم و از صحنه بگریزم.
بدنم میلرزید، دستانم عرق کرده بود، گونههایم داغ و سرخ شده بود و نفسم بهسختی بالا میآمد. هیچ صدایی نمیشنیدم، جز همهمهی آرام همصنفانم که نمیدانستم چه میگویند.
ترس و استرس تمام وجودم را گرفته بود. میترسیدم مبادا کسی مرا مسخره کند، آیات سوره را فراموش کنم یا صدایم بلرزد و کسی به قرائتم گوش ندهد. احساس میکردم هر لحظه در خودم ذوب میشوم، اما درونم صدایی گفت: بسمالله الرحمن الرحیم.
ناگهان سکوتی سنگین در فضا پیچید و همه گوش شدند. صدایم آرام و لرزان بود. ناگهان بخشی از سوره از ذهنم پرید. هرچه تلاش کردم، چیزی یادم نیامد، تا اینکه صدای آرام همصنفیام را شنیدم که زیر لب آیه را میخواند. همان لحظه ذهنم روشن شد، ادامه دادم و بالاخره قرائت به پایان رسید.
وقتی از چوکی پایین آمدم، پاهایم سست بود. احساس میکردم هیچ نیرویی در بدنم نمانده است. پیش همصنفانم رفتم. با خنده گفتند: وقتی قرائت میکردی، چوکی هم با تو میلرزید، فکر کردیم همین حالا میافتی!»
با خجالت لبخند زدم و سرم را پایین انداختم. وارد صنف شدم، روی چوکی نشستم و دستانم را روی صورتم گذاشتم.
با وجود همهی ترسها، از خودم راضی بودم؛ چون این نخستین بار بود که در برابر جمعی بزرگ صحبت کرده بودم. من دختری بودم از خانواده و جامعهای که به دختران مجال سخن گفتن نمیدادند. هیچکس به ما یاد نداده بود چگونه در جمع صحبت کنیم یا چطور اعتمادبهنفس داشته باشیم. به ما کمتر اهمیت داده میشد، مخصوصاً به کسانی مثل من که آرام و درونگرا بودند.
از همان روز آهستهآهسته شروع کردم. هر روز تلاش میکردم درسها را یاد بگیرم، پیش تخته تشریح کنم یا متن درس را بخوانم. اوایل برایم سخت بود؛ وقتی متن را میخواندم، زبانم بند میشد، مخصوصاً وقتی به کلمات سخت و پیچیده میرسیدم. هنگام تشریح درس هم بعضی نکات را فراموش میکردم و نمیفهمیدم چرا اینطور میشود.
بعضی روزها وقتی میدیدم دیگران با دوستانشان از خانه تا مکتب میآیند، در صنف باهم صحبت میکنند، درسها را برای یکدیگر تشریح میکنند و بعد همراه هم به خانه برمیگردند، حسرت میخوردم. خیلی دوست داشتم من هم رفیق داشته باشم، اما بیاعتمادبهنفسیام مانع میشد.
تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم چند دوست صمیمی پیدا کنم و موفق هم شدم. با چند دختر از صنف ما دوست شدم؛ دخترانی لایق و با اعتمادبهنفس. فهمیدم که آدم گاهی باید با کسانی دوست باشد که یک قدم از خودش جلوترند تا در مواقع لازم کمکش کنند.
در خانه هم تلاش میکردم با خواهر و برادر و پدر و مادرم صحبت کنم؛ از روزی که در مکتب سپری کرده بودم برایشان میگفتم. دلم میخواست در قلب خانوادهام نفوذ کنم. کمکم همه به حرفهایم گوش میدادند و این موضوع برایم انگیزهی بزرگی شده بود.
آن زمان صنف ششم مکتب بودم؛ آخرین سال درسیام. چون وقتی افغانستان سقوط کرد و طالبان، یا همان امارت اسلامی، به کابل آمدند و حکومت را در دست گرفتند، به دختران اجازه ندادند بالاتر از صنف ششم درس بخوانند. این موضوع مرا ناامید کرده بود؛ آیندهای برای خودم نمیدیدم. اما با آنهم، باور و ایمان داشتم که خداوند راهی باز میکند. همیشه پشت هر تاریکی روشنایی است.
در وسطهای سال، تقریباً در فصل تابستان، زمان تبدیل انضباطها رسیده بود. این برایم یک فرصت عالی بود تا اعتمادبهنفسم را بالا ببرم. یکی از استادان مرا انتخاب کرد، چون قدم از بیشتر همصنفانم بلندتر بود. من هم قبول کردم. هر روز زودتر میرفتم، دوستان بیشتری پیدا کرده بودم و نظم دختران را تنظیم میکردم. چند بار دیگر هم سرلینی اجرا کردم و اینبار مثل دفعهی اول نبود؛ هیچ استرسی نداشتم. این موضوع برایم یک دستآورد بزرگ در جامعهی آن روزهای افغانستان بود.
به روزهای آخر سال رسیدم. امتحانها تمام شده بود و وقتی پارچهام را گرفتم، باورم نمیشد؛ چهارم نمره شده بودم و وارد گروپ A شده بودم. قبلاً همیشه گروپ B بودم. بسیار خوشحال شدم، اما باید با مکتب خداحافظی میکردم؛ گرچه سخت بود، اما مجبور بودم.
در آخر با دوستانم صحبت کردیم، شمارههای همدیگر را گرفتیم و خداحافظی کردیم. وقتی به دروازهی کلان مکتب رسیدم و پشت سرم را نگاه کردم، ناخودآگاه صحنههایی را دیدم: روزهایی که با دوستانم بازی میکردم، روز اول سرلینی، روزهای کودکی و خندههایم… اشک از چشمانم جاری شد. دیگر نایستادم و از مکتب خارج شدم.
روزهای خوبم، دلخوشیهایم و خندههایم را در مکتب جا گذاشتم. فقط جسمم از مکتب بیرون رفته بود، اما روحم همانجا مانده بود. وقتی نمرهام را به خانواده نشان دادم، آنها بسیار خوشحال شدند… ولی حیف که دیگر مکتب نبود.
زمستان آن سال برایم خیلی سخت گذشت. کاری نداشتم و از صبح تا شب کار دستی انجام میدادم و حسرت درس خواندن را میخوردم. با خودم میگفتم: «سکینه، نتیجهی اینهمه کوشش همین شده که لباس هزارگی بدوزی؟»
این فکر بدنم را میلرزاند. گاهی آرزو میکردم کاش میتوانستم به گذشته برگردم، نه آینده.
آنقدر در دنیای خودم غرق شده بودم که نفهمیدم کی بهار رسیده است. روزی که از خانه بیرون شدم، پسران قدونیمقد را دیدم که با لباسهای سفید و شلوارهای سیاه راهی مکتب میشدند. با حسرت نگاهشان کردم. تا پیش دروازهی مکتبی رفتم که روزی از آن بیرونم کرده بودند؛ جایی که همیشه برایم زنده بود. دختران خردسال با لبخند وارد مکتب میشدند و فقط من بودم که جایم در میانشان نبود.
آنقدر محو مکتب شده بودم که احساس میکردم دیوار ترکخورده و دروازهی زنگزده با من حرف میزنند. میان آن جمعیت گم شده بودم و هیچکس حال مرا نمیفهمید.
وقتی به خانه برگشتم، مادرم تصمیم گرفته بود مرا در یک مدرسهی دینی شامل کند. من که از ملاهای زن خوشم نمیآمد، مجبور شدم بروم. صبحها بدون هدف راهی مدرسه میشدم و چاشت برمیگشتم. کمکم دوباره همان دختر بیانگیزه و درونگرای گذشته شده بودم.
یک روز در مدرسه بنری دیدم که نوشته بود: «دختر مسلمان هر گناهی را انجام بدهد و چادری سر کند، بخشیده میشود.»
همانجا نفرت من از ملاها بیشتر شد؛ کسانی که ظاهرشان پوشیده بود، اما فکرهایشان پُر از سختگیری. دین را به مردم نادرست معرفی میکردند.
موسیقی را حرام میدانستند و میگفتند حتی یک دقیقه گوش دادن گناه بزرگی است. من دوست داشتم یک خوانندهی رپ شوم. این رویای من بود که روزی پیش هزاران نفر رپ بخوانم، اما آنها میگفتند زن نباید آواز بخواند.
با وجود همهی اینها، من به خداوند ایمان داشتم و کارهایم را با نام او آغاز میکردم. میدانستم که هنرمند بودن گناه نیست. برای من ظاهر حجاب مهم نیست؛ برای من درون مهم است. شاید یک آوازخوان ظاهر متفاوتی داشته باشد، اما درونش پاک و مهربان باشد.
در جامعهای که زندگی میکردم، گاهی میترسیدم بگویم میخواهم رپر شوم. در کشوری که دختران هیچ حقی نداشتند، این رویا تقریباً ناممکن بود. اما با آنهم، تلاش خود را میکردم و از خدا میخواستم همراهم باشد.
روزی فهمیدم که در این مسیر فقط خودت هستی و خدایت؛ هیچکس واقعاً کنار آدم نمیماند. تصمیم گرفتم از مدرسه خارج شوم. گرچه خانوادهام موافق نبودند، اما انتخابم را کرده بودم. اگر میماندم، هر روز بخشی از امیدم را از دست میدادم.
شروع کردم باورهای محدودکننده را که از کودکی در ذهنم جا داده بودند، از بین ببرم. برای زندگیام هدف گذاشتم. میخواستم روزی در سراسر جهان، بهخصوص کشور خودم، کنسرت برگزار کنم.
دیگر برای گذشته حسرت نمیخوردم… و همینطور بود که به سال ۲۰۲۴ رسیدم. سالی متفاوت برایم بود، چون موفق شده بودم در یکی از مکتبهای خیریهای که به آن «کلستر» میگفتند، ادامهی تحصیل بدهم و صنف نهم را بخوانم. باز هم دوستان زیادی پیدا کرده بودم و از میان آنها، دو نفر دوست صمیمیام بودند. صبحها با هم به مکتب میرفتیم، با هدفی مشخص که آن روز موضوعی را یاد بگیریم و بعد از چاشت به خانه بازمیگشتیم.
روزهای شنبه و چهارشنبه درس «امپاورمنت» داشتیم؛ امپاورمنت یعنی توانمندی. استادی مهربان، عزیز رویش آن را تدریس میکرد و موضوعات آن شامل هدف، رویا، توانمندی جسمی و روحی و رهبری زنانه بود.
آهستهآهسته وارد یک انجمن نویسندگی شدم که رهبرش دختری شجاع و قوی به نام مریم امیری بود. از همانجا فعالیت نویسندگیام را آغاز کردم. شبها ژورنال مینوشتم و هفتهای یکبار متنهایم را منتشر میکردم؛ انگار وارد دنیای دیگری شده بودم.
شبها در درسهای آنلاین شرکت میکردم؛ درسهایی مانند کامپیوتر، مهارتهای دیجیتال، نویسندگی و دیگر موضوعات. سخت تلاش میکردم، چون برای خودم اهداف زیادی تعیین کرده بودم و میخواستم به همهی آنها برسم.
اهدافم این بود که مکتبم را تمام کنم، بورسیهی آمریکا بگیرم و در دانشگاه نیویورک درس بخوانم. میخواستم بدنم را توانمند کنم و در رشتهی هنر و موسیقی تحصیل کنم تا یک رپر معروف و نویسندهای خوب شوم. آخرین رویایم این بود که بتوانم یک رهبر باشم و به مردمم کمک کنم و حقوق دخترانی را که زیر پا گذاشته شده بود، به دست بیاورم.
برای همین تلاش میکردم، اما هنوز راه طولانی در پیش داشتم. تصمیم گرفتم در یک صنف فن بیان شامل شوم، چون میدانستم برای پیشرفت باید بر ترسم غلبه کنم.
روز نخست صنف برایم مثل نوری تازه بود. استادم انسانی پرانرژی و الهامبخش بود. از همان ابتدا به ما آموخت که در یک نقطه نایستیم، بلکه همیشه در مسیر رشد حرکت کنیم.
در روزهای اول، سخنرانی در برابر جمعی از دختران و پسران برایم دشوار بود. قلبم تند میزد، دستانم میلرزید و ذهنم پر از ترس بود: نکند خراب کنم؟ نکند بخندند؟ نکند فراموش کنم؟
اما هر روز با کمک استاد، یک قدم جلوتر رفتم. او به ما تمرین میداد که در خانه نیز برای خانواده سخنرانی کنیم. وقتی اعتمادبهنفس پایین باشد، فرقی نمیکند در خانه باشی یا بیرون؛ هیچگاه نمیتوانی خوب سخن بگویی.
روزی استاد از ما خواست در برابر خانواده سخنرانی کنیم. برای من که همیشه آرام، خجالتی و گوشهگیر بودم، این کار سختترین تمرین بود. اما تصمیم گرفتم انجامش دهم و برخلاف تصورم، بسیار ساده بود. اصلاً استرسی نداشتم.
خانوادهای که قبلاً هیچگاه مرا تشویق نمیکرد، آن روز با شوق و لبخند از من حمایت کردند. تازه فهمیدم که خانوادهام به من باور دارند؛ فقط کافی بود اندکی تلاش کنم تا در دلشان جای بگیرم.
وقتی به چشمان خواهرم نگاه میکردم، لبخندم بیشتر میشد. با انرژی ادامه دادم و توانستم نخستین ویدیوی سخنرانیام را بسازم.
روزی دیگر، پیش از شروع صنف، با دوستم تصمیم گرفتیم با مردم شهر و صاحبان مغازهها دربارهی فروش و محصولات مصاحبه کنیم. این نخستین بار بود که با جنس مخالف مصاحبه میکردم. پیشتر اعتمادبهنفسم آنقدر پایین بود که حتی در دکان نمیتوانستم درست بگویم چه میخواهم.
اما آن روز فرق میکرد…!
اوایل باید خودم این کار را انجام میدادم. وقتی به هر دکانی میرفتیم، مردان با نگاه بد به ما مینگریستند؛ انگار صحبت کردن با زنان گناهی بزرگ بود. مردانی که چیزی از علم و دانش در ذهنشان نبود، باور کرده بودند که دختری که آرایش کند بدکار است، دختری که درس بخواند گناه دارد و دختری که با مردان چشم در چشم شود مرتکب جرم شده است.
یک روز وارد یک دکان کامرهفروشی شدیم. صاحب دکان پسری با شخصیت بود. با او صحبت کردیم و گفتیم که یک پروژهی درسی داریم و میخواهیم همکاری کند. ابتدا با تردید نگاه کرد، اما بعد نگاهش مهربان شد و گفت: «باشه، چشم.»
افراد اطراف فقط به من و دوستم نگاه میکردند؛ نگاهی از بالا به پایین و پر از تحقیر. کمی استرس داشتم، اما نه آنقدر که بلرزم یا زبانم بند بیاید. آرام و با لبخند نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم. درونم صدایی میگفت: «میتوانی» و من واقعاً توانستم.
روزها گذشت و من به جایی رسیدم که بدون اضطراب، با لبخند و انرژی در برابر جمع سخنرانی میکردم. آن دختر خجالتی حالا تبدیل به دختری شده بود که از گفتن، از اشتباه کردن و از شنیده شدن نمیترسید.
گاهی هنگام سخنرانی، به چشمان دیگران، مخصوصاً پسران، زل میزدم. برایم جالب بود؛ دیگر نمیترسیدم. اگر اشتباهی پیش میآمد، همه میخندیدند و من هم با لبخند ادامه میدادم.
وقتی روز فراغت فرا رسید و نامم را خواندند: «سکینه امینی!» با لبخند و سربلندی رفتم تا سند فراغتم را بگیرم. در آن لحظه احساس کردم دنیا به من لبخند میزند؛ احساسی ناب و وصفناپذیر.
بعد از صنف فن بیان، وارد صنف عکاسی و فیلمبرداری شدم. من باور دارم عکس میتواند زبان دوم من باشد. گاهی نمیتوانیم احساسات خود را با کلمات بیان کنیم، اما با یک تصویر میتوانیم آن را نشان دهیم. با خودم تصمیم گرفتم ادیت را هم یاد بگیرم و به درسهایم ادامه دادم.
دیگر آن دختر سه سال پیشِ بیاعتمادبهنفس، آرام و خجالتی نیستم. حالا دختری هستم که هزاران رویا دارد؛ دختری که میتواند پیش هزاران نفر سمینار ارائه کند. من حالا یک نویسندهی کوچک هستم، دختری با آرزوهای بزرگ که میخواهد روزی رهبر شود.
خیلی تلاش میکنم تا به اینجا برسم، چون در شرایط سخت و دشواری زندگی میکنم. شاید بعضیها در روزهای سخت انگیزهی خود را از دست بدهند، اما من در همان روزهای سخت از تمام توانم استفاده میکنم تا یادم نرود که کی هستم و لایق چه زندگیای هستم.
من امید دارم که روزی به تمام آرزوهایم برسم. روزی، انشاءالله، یک هنرمند رپ معروف میشوم. تا وقتی به آن آرزویم نرسم، هیچوقت دست از تلاش برنمیدارم.
دوستان، وقتی یک فرد میتواند به موفقیتهای زیاد برسد، ما هم میتوانیم. ما هیچ کمی از او نداریم. فقط باید وارد ترسهای خود شویم، به خداوند توکل کنیم و آن ترسها را از بین ببریم.
اگر میخواهید فرد موفقی باشید و به تمام آرزوهای خود برسید، یادتان باشد: ترس همیشه وجود دارد، اما این ما هستیم که تصمیم میگیریم در درون ما بماند یا نابودش کنیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه