خواهرم هنوز در قید طالبان است

از آغاز دیگرگون شدن زندگی ما حدوداً پنج سال می‌گذرد. دقیقاً چهار سال و ده ماه شده است که شادی‌ها جایش را به غم داد و بی‌سوادی جای تحصیل را گرفت، پدر از وظیفه‌اش برکنار شد و خیر و برکت از زندگی ما گریزان. با شروع حکومت طالبان، من دیگر نتوانستم بالاتر از صنف ششم درس بخوانم؛ زیرا طالبان اعلان کرده بودند که دختران نمی‌توانند بالاتر از صنف ششم درس بخوانند.

در همان سال اول، پدرم هم از وظیفه‌ی دولتی‌اش برکنار شد و این امر باعث شد یگانه برادرم، بعد از بارها ناامید شدن از کار نیافتن، راه مهاجرت به ایران را در پیش بگیرد تا بتواند نانی روی دسترخوان بیاورد؛ اما او در راه مهاجرت به ایران کشته شد و داغش در دل‌های ما جاویدان ماند. از آن زمان به بعد، من، مادرم و خواهرم، در خانه خامک‌دوزی می‌کنیم. یخن‌های بزرگ هراتی را به نرخ ناچیز می‌دوزیم تا پولی برای مخارج زندگی به‌دست بیاوریم و با پدری که تنها کار باقی‌مانده برایش دست‌فروشی بود، همکاری کنیم.

اما کار ما واقعاً سخت بود، چرا که ما مجبور بودیم شب و روز، با وجود بی‌برقی‌های هرات و حتی پیش نور چراغ‌قوه خامک‌دوزی کنیم تا یخن دوخته‌شده را سر وقت تعیین‌شده تحویل دهیم و از کم شدن پول به دلیل دیر تحویل دادن جلوگیری کنیم. همین همیشه خامک‌دوزی کردن‌ها باعث شد چشمان مادرم آب مروارید پیدا کند و بینایی‌اش را از دست بدهد. از یک سال بدین‌سو، من و خواهرم به تنهایی خامک‌دوزی می‌کنیم و بعد از تمام شدن، رخت را برای فروش به بازار می‌بریم، چون پدر صبح زود به دست‌فروشی می‌رود و ناوقت شب برمی‌گردد و مادر هم که به دلیل آب مرواریدِ چشمش راه را نمی‌بیند و نمی‌تواند به بازار برود.

آن روز یک‌شنبه بود و مثل یک سال گذشته، من و خواهرم به بازار رفتیم تا یخنی را که ماه‌ها رویش زحمت کشیده بودیم، بفروشیم. هنوز یخن را نفروخته بودیم که گروهی از سفیدپوشان طالبان که امر به معروف نام دارند، در بازارها همچون بذر پاشیده شدند و دختران و زنان را به دلیل نداشتن حجاب به موترها می‌انداختند. در حالی که مأموران امر به معروف به سمت ما می‌آمدند، از شدت ترس دست خواهرم را که فقط چند سال از من بزرگ‌تر بود فشار دادم و گفتم: «چی کار کنیم؟ آن‌ها به سمت ما می‌آیند.»

خواهرم با صدای لرزان گفت: «نترس سحر جان، من چادرنماز به تن دارم و تو هم که عبا پوشیدی و روی‌های ما هم پوشانده است، پس به ما کاری نخواهند داشت…» هنوز جمله‌ی او تمام نشده بود که آن‌ها مرا به زور از خواهرم جدا کردند و خواهرم را با ضرب و شتم با خود بردند. داشتم جیغ می‌زدم و لعن و نفرین می‌فرستادم که یک مرد عابر گفت: «آرام باش و به خانه‌ات برگرد، خوار جان، که تو را هم نبرند.»

ترسیده و لرزان به پدرم زنگ زدم و او با عجله آمد، مرا به خانه رساند و خودش به دنبال خواهرم رفت. اما شب با قلب شکسته و سرِ خم، تنها برگشت و با گریه فقط این جملات را تکرار می‌کرد: «چطور دخترم را پس بگیرم؟ آخر گناه دخترکم چی بود؟ بدمذهب‌ها، چرا عزت من و دخترم را با خاک یک‌سان کردید؟ واااای خدا جان، حالا چی خاکی را به سرم بزنم؟» پدری که لحظه‌ای آرام و قرار نداشت و هم‌چون آهویی زخمی به هر طرف چنگ می‌انداخت تا دخترش را برگرداند؛ اما فایده‌ای نداشت و با هر بار ناامید شدن، با افسوس می‌گفت: «بدمذهب‌ها حتی حرفم را هم نمی‌شنوند.»

ما به رسم اعتراض، روز سه‌شنبه به خیابان‌ها برآمدیم تا شاید صدای ‌ما شنیده شود و راهی برای آزادی خواهرم پیدا شود؛ اما طالبان با شلیک‌های مستقیم به سمت اعتراض‌کنندگان و زخمی کردن پدرم، این راه را نیز بستند. حالا من مانده‌ام و پدری که تیر به کمرش اصابت کرده و حتی به شفاخانه هم رفته نمی‌تواند تا مبادا در بند مأمورهای ویژه‌ی طالبان که تمام شهر را گرفته‌اند و حالا دیگر مرد و زن را در بند می‌کنند، بیفتد و مادری که حتی اشک چشمانش هم خشکیده و هر لحظه تشنج می‌کند و خواهرم که هنوز در قید طالبان است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000