هم است، هم نیست؛ روزها چون ساعتها میگذرد، سالها چون ماهها. چشم باز کنی، میبینی که تنها شدی؛ نه حرفی برای بیان وجود دارد، نه موضوعی برای گفتوگو.
سال ۱۴۰۴ خورشیدی را با امیدی بسیار کوچک آغاز کردم. فقط دغدغهام رفتن به مکتب، مصروف بودن با خانواده و کارهای خانه بود. هر قدر از این برنامههای زندگیام میگذشت، چیزی جدید یاد میگرفتم. خوشبختانه یک کورس برای یادگیری مضامین مکتب پیدا کردم و خودم را سرگرم مضامین ساینسی کردم.
رفتن به کورس و مکتب مثل خواب میگذشت تا کمکم به دنیای پراحساس نویسندگی رو آوردم. دیگر آن سلیمهی سرشار از لبخند نبودم، از بس که زندگی و مشکلات برایم چاه عمیق شده بود. از هر طرف نقد دربارهی جنسیتم میشنیدم. نه خانوادهام پشتم بود، نه دوستانم از من حمایت میکردند. فقط با گذشت هر روز، تنها و گوشهگیر میشدم. نه هوای بهاری در دلم بود، نه سوزی تازه! ولی بازهم به سخت بودن زندگی عادت کردم، یاد گرفتم خودم استاد زندگیام باشم، نه قربانی تقدیرم…!
بادهای بهار نتوانست غمم را کم کند، بهجز «نوشتن». از کلمهی آرام و متینِ نویسندگی آموختم که کی باشم، چگونه زندگی کنم، نه برای حرف مردم، نه برای خانوادهام، که روزی چیزی از خودِ واقعیام نباشد؛ ولی آنها از من راضی باشند. که چی شدم؟ بودم یا نبودم برای کسی ارزش نداشته باشد، فقط کارهایم ارزش داشته باشد. دیگر نتوانستم در بند سکوت باشم، که حتی یک لحظه از عمرم را صرف رضایت مردم کنم. از این دنیای نایابِ کلمات بگویم که چگونه مرا از اشتباهاتم دور کرد؛ از رازهای بلندِ جملات بگویم که خودساختهی دست بشر است، یعنی، نویسندگی.
نویسندگی برایم نهتنها یک هنر نیست، بلکه دوایی است که وجودم را آرام میکند. درست است که از عوامل خیلی ساده مینوشتم، مهم نیست که چه کسی دوست داشته باشد متنم را بخواند. اصلاً برایم اهمیت ندارد که دیگران در مورد نوشتههایم چه میگویند. دقیقاً همینجا بود که یاد گرفتم من برای خودم زندگی میکنم، برای خودم تلاش میکنم و این هنر فرصتی شده است برایم که تلاش کنم و برای فردای بهتر بجنگم.
به همین ترتیب، ما به مستی؛ مستیِ دنیا به خوشی میگذرد. واقعاً هرچه از این هنر بگویم، ناچیز است. او صدای در دل دختری خسته از جنگ، خسته از محدودیت است. هر غمی که داشتم، نوشتم تا به جهان نامهای شود. به منِ مظلوم که چهار سال را در دنیای خالی از اکسیجن نفس کشیدهام؛ ولی بازهم صبوری کردهام، بهخاطر اینکه میفهمم که یک روز، نه یک روز، نوبت ما هم میرسد تا صدایی برای جهان باشیم.
من دنبال چیزی ناچیز نیستم؛ خود، دنبال دختری هستم که خیر و فرصت دوست است. فرصت را از مادران خود یاد گرفتهایم که خداوند هر لحظه را فرصتی برای بندگانش داده است که فقط به برنامهی دقیق نیاز دارد. سال ۱۴۰۵ خورشیدی امیدی است برای دل پیرم که روزها چون گل پژمرده شده است. این سال را هرگز نمیخواهم از دستانم بیلمس دور کنم. هرچه میشود، برایم اهمیت ندارد. دیگر کودک نیستم که منتظر حرف مادر یا پدرم باشم؛ خودم سالام را با دنیای جدید میسازم.
اولین تصمیمم در آغاز این سال نیکو این خواهد بود که به حفظ قرآن بپردازم، در نویسندگی استاد شوم؛ دیگر میزبان نباشم، مهمان نویسندگی باشم؛ شاگردیِ استاد نباشم، همکارِ استاد باشم. کلاسهای انگلیسی و فن بیان را تمام کنم و بزرگترین هدفم مستقل شدنم است که انشاءالله به آن میرسم.
در آخر، دوست دارم بگویم امسال، آن سالی نباشد که من در برابر امتحانات زندگی کم بیاورم. بهانهام گم شده؛ ولی کنارم هست، با وجودی که دوست ندارد، ولی خدایم است. برای همهی بشر سالی پر از خوبیها و موفقیتها آرزو دارم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه