با یک بار باز و بسته کردنِ چشمانم، روزها آنقدر سریع گذشت که انگار بعضی از روزها اصلاً وجود نداشته است. حتی نتوانستم به نورِ خورشید و نورِ ماه خیره شوم و از تماشایشان لذت ببرم. روزها آنقدر زود گذشت که همه به دردهایشان و به رنجهایی که داشتند عادت کردند. برای زخمهایشان مرهمی به نامِ فراموشی پیدا کردند و بهانههای عجیب برای خوشحال بودن و لبخند زدن یافتند. همه به طورِ عجیبی این دردِ پنجساله را که مثلِ یک کابوس بود، مثلِ آب خوردن فراموش کردند.
اما رویاهای من چه؟
هر روز که گذشت، برای من مثلِ روزی گذشت که گویا هیچ پایانی ندارد، گویا روزهایی از عمرِ من فقط با درد، با رنج، با سکوتهای مطلق، با حسرت و با بغل کردنِ زانوی غم گذشتند. هر صبح که چشمانم را باز میکردم، هیچ امیدی در دلم موج نمیزد. هیچ چیزی نبود که من برای آن از جایم بلند شوم، دست و صورتم را بشویم و برنامههایم را منظم کنم. هیچ چیزی نبود که مرا به سمتِ رویاهایم سوق دهد. رویاهایم فقط در تاریکیِ مطلق موج میزدند و هرچقدر تلاش میکردند از تاریکی بیرون شوند، این بار عمیقتر غرق میشدند. هر باری که خواستم بلند شوم و شجاعت به خرج دهم، به محدودیتها برخوردم. اگر از محدودیتها عبور میکردم، جانِ سالم به در نمیبردم و فقط دو انتخاب داشتم: یا نشستن در کنجِ خانه، یا اینکه در راهِ رویاهایم باید از جان و وجودم میگذشتم.
اما انتخابِ ما چه بود؟
هزاران دختر گزینهی اول را انتخاب کردند. راهی آسان بود؛ اما درست نه. هزاران دختر بدونِ چون و چرا گزینهی اول را انتخاب کردند و از جانشان ترسیدند. از روزی ترسیدند که مردم پشتِ سرِ آنها حرف درست کنند که چرا دخترِ فلانی اینقدر بیترس است و چرا هیچ به فکرِ آبروی خانوادهاش نیست. خب تا جایی حق داشتند؛ اما سوالِ من از آنها این است که چرا یک بار به رویاهایی که داشتند فکر نکردند؟ چرا به هدفهایی که داشتند فکر نکردند که اگر من نشستن در کنجِ خانه را انتخاب کنم، سرنوشتم چه خواهد شد؟ آیندهام چه خواهد شد؟ آیا این انتخابِ من وضعیت را از قبل بهتر میکند؟ نه! آیا شما نمیخواستید همان دخترِ افغانِ قوی و سربلند باشید؟
اما انتخابِ من ادامه دادن به مسیری بود که در آن راهی بودم. انتخابِ من ادامه دادن به سمتِ تکتکِ هدفها و رویاهایم بود. میدانم گزینهای که انتخاب کردم هیچ آسان نخواهد بود. میدانم چقدر با محدودیت، ترس، چالش، درد و ناامیدیها روبهرو خواهم شد؛ اما من ترجیح دادم در راهِ رویاهایم بجنگم و مبارزه کنم، حتی اگر بهای سنگینی داشته باشد. من نمیگویم استثنا هستم، یا فقط من قوی هستم و فقط من میتوانم بجنگم؛ نه، این درست نیست. شاید در مسیر ناامید شوم و شکست بخورم؛ اما من خودم انتخاب کردم و خودم خواستم که برای رویاهایم بجنگم و حتی پشتِ سرم را هم نگاه نکنم؛ چون من تنها برای خودم نمیجنگم. اگر صدای من در سراسرِ جهان شنیده شود، یعنی صدای هزاران دختری که زندگیشان نابود شده شنیده خواهد شد.
اگر امروز من برای موفق شدن تلاش میکنم، به این دلیل است که نمیخواهم حقِ هیچ زنی زیرِ پا گذاشته و نادیده گرفته شود. رویای من همیشه این بوده که صدای هیچ زنی و دردِ هیچ زنی در دلش باقی نماند. اگر آنها نتوانستند برای جامعه و مردمِ جامعهشان صدایی باشند، یقیناً من خواهم بود!
درست است، امروز دروازههای مکاتب به روی ما دختران بسته شده است و هیچ دختری حقِ درس خواندن، نوشتن و رفتن به مکتب را ندارد، اما این دلیل نمیشود که ما هم سکوت کنیم و فقط تماشاچی باشیم. ما باید دست به دستِ هم بدهیم تا حقِ هیچ زنی خورده و زیرِ پا نشود. ما آنقدر برای رویاهایمان تلاش خواهیم کرد که نه محدودیت و نه ترس معنایی نداشته باشد؛ چون پشتِ هر تاریکی همیشه یک روشنایی وجود دارد.
این روزها هم مثلِ سرعتِ برق خواهد گذشت و هرگز برنمیگردد؛ پس کاری نکنیم که بعداً حسرتِ تمامِ زندگیِ خود را بخوریم، چون هیچ چیزی ماندنی نخواهد بود. پشتِ هر شکست موفقیت است و پشتِ هر تاریکی روشنایی؛ پس هیچ وقت برای رسیدن به رویاهای خود تسلیم و ناامید نشویم و پا پس نکشیم، چون ما برندهی این بازی خواهیم بود نه کسِ دیگری.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه