هدف چیزی است که برای رسیدن به آن در زندگی تلاش میکنیم، سختیها را تحمل کرده و به امید موفقیت، منتظریم تا طعم شیرین رسیدن به آن را بچشیم.
گاه برای رسیدن به آن از خیلی چیزها میگذریم و داشتههای ارزشمند خود را در راه رسیدن به آن قربانی میکنیم. چرا؟ چون هدف خود را مهمتر از چیزهایی میدانیم که برای ما خوشیِ زودگذر میآورند؛ چون راحتی و شادیِ آن را مداومتر میدانیم. گاه چیزهایی را تجربه میکنیم که ناخوشایند است و تحمل کردن آن سخت و دشوار و گاه موانعی سر راه ما قرار میگیرد که ما را از تلاش بازمیدارد؛ اما باز هم استقامت و تلاش کرده، صبر و شکیبایی پیشه میکنیم و در پی از بین بردن موانع میرویم.
چرا باید این همه سختی را تحمل کرد؟ چون به زندگی امید میبخشد. چون ارزش این را دارد که آرامش و خوشیهای کوچک را رها کرده، به سختیهای زودگذر مبتلا گردیم تا با عمل کردن به دانستهها و تلاش، در آخر به چیزی برسیم که خود به ما آرامش، آسایش و شادی را هدیه کند؛ جایی که یک خط کنار لب ما به اسم لبخند پدید آید و دانهی امید در دل ما جوانه بزند.
هر کدام از ما هدفی داریم که با رسیدن به آن شادی در دل ما برپا شده و از مشکلات و رنجهایی که دل ما را آزرده و رنجور کرده، دور میشویم؛ نهتنها دور، بلکه شاید آن مشکلات را در راه رسیدن به هدف از بین ببریم. گاه در این راه موانعی وجود دارد که بهتنهایی نمیتوان در برابر آن استقامت و تلاش کرد و آن را از سر راه برداشت.
موانعِ واگیری که نهتنها یک بخش زندگی، بلکه تمام زندگی را به چالش میکشد؛ شاید زندگی یک فرد را نه، بلکه زندگی هزاران فرد را محکوم به دار زدنِ امید، شلاق زدنِ تلاش، زندانی کردنِ علم در قفس و خوردنِ غذایی به اسم غم و اندوه کند. گاه این موانع از خودِ زندگی است و ما باید انتظارش را داشته باشیم، اما گاه این موانع را افراد دیگری برای رسیدن به خواستههای خود سر راه ما قرار میدهند. حاضر هستند برای شادی، خوشگذرانی و هوسبازی خود، زندگی دیگران را به آتش بکشند. اعتقاداتی از دوران جاهلیت دارند، انگار که هیچچیزی از انسانیت نمیدانند و میخواهند از ما به عنوان برده استفاده کنند. مگر آنان در خود چه دیدهاند که خود را برتر از همانند خود میدانند؟ مگر چه چیزی را بهتر از ما درک کردهاند که دیگران را تحقیر کرده و نادان میدانند؟
از این موانع سر راه ما قرار داده شده؛ اما ما دختران افغانستان، کشوری که دیگر به غم و اندوه خود شهرت یافته است. باز هم در این کشور زیر حکمروایی افرادی قرار گرفتهایم که خود را عادل و برقرارکنندهی عدالت میدانند، در حالی که از عدالت بویی نبردهاند. کسانی که حتی نمیتوانند چند کلمه را روی هم گذاشته و بنویسند، چه رسد به برقرار کردن عدالت. سر تا پا بوی جاهلیت از آنان استشمام میشود. کسانی که خود را برتر از ما میدانند، در حالی که جهل آنها خود شباهتشان را به حیوان بیانگر است.
قوانین و حکمهایی وضع کردهاند که از آنها به اسم عدل، داد، حق و درست نام میبرند، در حالی که خودِ قوانین بیجا است: حقتلفی، ظلم، خونریزی، بازداشتن از آموختن علم و ممنوع کردن فعالیت زنان در جامعه. ظلمشان را با اسم اسلام زیر نقاب میبرند. محدودههایی را برای ما تعیین کردهاند که آوردن آن به زبان هم سخت است.
علم نیاموزیم که چه بشود؟ نادانتر شویم؟
بیرون از خانه کمتر دیده شویم که فرهنگ خود را فراموش کنیم؟
زن کار نکند تا یک بخش جامعه فلج شود؟
اصلاً اگر مردی در خانه نباشد، چه کسی باید برای اعضای خانواده خرج و خوراک تهیه کند؟
مردم ماندهاند که چطور پولی برای خرید غذا درآورند، آن وقت اینها به زور مال ما را همانند ثواب میخورند؟
چرا با زن همانند برده رفتار میکنند؟ مگر او هم انسان نیست؟ او حق زندگی، خوشی و شادی را ندارد؟
قوانینی وضع کردهاید که نهتنها هدف، بلکه حتی تلاش، مقابله و استقامت را از ما میگیرد. نارسیده به هدف، از ما علم، دانش، تلاش و امید را میگیرید. چرا؟ چرا زن را نادیده میگیرید؟ شاید همان فکر جاهلانهتان این باشد که مرد وارث انسان است، در حالی که زن فرزند را به دنیا میآورد و او را تربیت میکند تا برای جامعهی خود مفید باشد. از این سؤالات در ذهنم زیاد خطور میکند. این افراد بر ما ظلم کردند.
برای پرواز، بال لازم است که بال ما را با منع کردن از درس، علم و تلاش، از ما بازداشتند. همانند ابرهای سیاه که آسمان را بیرنگ کردند، زندگی ما را بدون امید کردند.
ولی بالاخره ابر سیاه کمکم با وزش باد از روی آسمان برداشته و دور میشود. درست است که بهتنهایی نمیتوان موانع بزرگ و واگیر جامعه را برطرف کرد، همانطور که پیدا کردن یک فرد میان جمع سخت است و فریاد او هم به سختی شنیده میشود؛ ولی اگر کنار هم باشیم، چه؟ اگر یک فرد فریاد زد و شنیده نشد، افراد دیگر برای بار دوم او را همراهی کنند، چه؟ باز هم صدای او شنیده نمیشود؟
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه