پنج سال از آن روز میگذرد؛ اما برای من هنوز انگار همین دیروز بود. روزی که همه چیز تغییر کرد، روزی که وطن برای خیلیها دیگر همان وطن قبلی نبود.
صبح آن روز مثل همیشه از خواب بیدار شدم، اما فضای خانه با روزهای دیگر فرق داشت. تلویزیون روشن بود و همه با نگرانی به خبرها نگاه میکردند. هر کسی چیزی میگفت. یکی میگفت شاید همه چیز درست شود، یکی میگفت وضعیت بدتر میشود و من فقط گوش میدادم و چیزی از آینده نمیدانستم. آن روز را هیچوقت فراموش نمیکنم. خیابانها پر از آدمهایی بود که هر کدام به سویی میرفتند. چهرهها خسته و نگران بود. بعضیها دنبال راهی برای رفتن بودند و بعضیها فقط میخواستند بدانند فردا چه خواهد شد.
من به چهرهی مردم نگاه میکردم و در دل خودم میپرسیدم: چرا باید وطن ما به جایی برسد که مردمش از فردای خود بترسند؟ چرا باید یک مادر نگران آیندهی فرزندش باشد؟ چرا باید یک جوان آرزوهایش را نیمهکاره رها کند؟ آن روز فهمیدم که وطن فقط خاک و کوه و خیابان نیست، وطن یعنی خانهای که در آن خاطره داریم، وطن یعنی مکتبی که در آن درس خواندیم، وطن یعنی دوستانی که کنارشان خندیدیم، وطن یعنی صدای مادر و پدر و سفرهای که دور آن جمع میشدیم.
وقتی خبر سقوط را شنیدم، احساس عجیبی داشتم؛ انگار بخشی از زندگی من یکباره از من گرفته شده بود. شاید آن زمان معنی واقعی این اتفاق را به خوبی نمیفهمیدم؛ اما با گذشت زمان بیشتر متوجه شدم که سقوط وطن فقط تغییر یک حکومت نبود، بلکه تغییر زندگی میلیونها انسان بود. روزهای بعد از آن روز برای بسیاری از مردم سخت بود. هر خانواده داستان خودش را داشت: یکی عزیزش را از دست داده بود، یکی مجبور به ترک خانه شده بود، یکی از درس و مکتب بازمانده بود و یکی تمام برنامههای آیندهاش را در یک لحظه از دست داده بود. من به دخترانی فکر میکردم که با هزار امید کتابهایشان را باز میکردند و برای آیندهیشان برنامه داشتند، دخترانی که میخواستند داکتر شوند، معلم شوند، مهندس شوند، نویسنده شوند و برای خانواده و جامعهی خود کاری انجام دهند؛ اما ناگهان بسیاری از آن آرزوها با یک پرسش بزرگ روبرو شد: آیا باز هم میتوانیم ادامه بدهیم؟
این پرسش برای من همیشه باقی مانده است. پنج سال گذشته است و در این پنج سال، نسل ما چیزهای زیادی دیده و تجربه کرده است. ما یاد گرفتیم که زندگی همیشه مطابق خواستهی ما پیش نمیرود؛ گاهی یک اتفاق میتواند مسیر زندگی یک انسان را کاملاً تغییر دهد؛ اما با وجود همهی سختیها، هنوز امید در دل بسیاری از مردم زنده است.
وقتی به وطن فکر میکنم، فقط روزهای تلخ را نمیبینم. من افغانستانی را میبینم که کوههای بلند دارد، مردمی دارد که با وجود سختیها هنوز لبخند میزنند، کودکانی دارد که با وجود مشکلات هنوز آرزو دارند و مادرانی دارد که با تمام نگرانیهایشان برای آیندهی فرزندان خود دعا میکنند. برای من وطن هنوز زنده است. شاید زخمی باشد، شاید روزهای سختی را پشت سر گذاشته باشد؛ اما هنوز خانهی ماست، هنوز جایی است که خاطرات ما در آن ساخته شده است.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر یک روز همه چیز دوباره آرام شود چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاید اولین کاری که مردم انجام دهند این باشد که دوباره به آینده فکر کنند، شاید کودکان با خیال راحت به مکتب بروند، شاید جوانان دوباره برای ساختن آینده برنامهریزی کنند و شاید مردم به جای فکر کردن به رفتن، دوباره به ماندن و ساختن فکر کنند. من آرزو دارم روزی برسد که وقتی نام افغانستان را میشنویم، فقط جنگ و مهاجرت و مشکلات به ذهن ما نیاید، بلکه نام افغانستان با علم، فرهنگ، پیشرفت و آرامش همراه باشد.
پنجمین سالروز سقوط وطن برای من فقط یادآوری یک تاریخ نیست؛ این روز یادآور هزاران خاطره و هزاران آرزوست. یادآور روزی است که خیلیها فهمیدند آرامش چقدر باارزش است. شاید ما نتوانیم گذشته را تغییر بدهیم، اما میتوانیم از گذشته درس بگیریم، میتوانیم آینده را بهتر بسازیم و میتوانیم به نسل بعدی یاد بدهیم که وطن فقط یک کلمه نیست؛ وطن مسئولیتی است که هر انسان در برابر آن دارد.
من هنوز به آینده امیدوارم، چون باور دارم هیچ سرزمینی برای همیشه در تاریکی نمیماند. شاید راه روشن شدن دوباره طولانی باشد، اما تا زمانی که امید در دل مردم وجود داشته باشد، راهی برای بهتر شدن هم وجود دارد.
امروز که پنج سال از آن روز میگذرد، من به گذشته نگاه میکنم و به تمام کسانی فکر میکنم که در این سالها سختی کشیدند؛ کسانی که از خانهی خود دور شدند، کسانی که آرزوهایشان نیمهکاره ماند، و کسانی که با وجود تمام مشکلات هنوز برای آینده تلاش میکنند. امیدوارم روزی برسد که افغانستان برای همهی مردمش خانهای امن باشد. روزی که هیچ کودکی از آینده نترسد، روزی که هیچ خانوادهای مجبور به ترک خانهی خود نشود، و روزی که دختر و پسر افغانستان بتوانند با خیال آرام برای آیندهی خود تصمیم بگیرند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه