تجاوز در امن‌ترین پناه‌گاه

اولین بار چهارده سالم بود. درست در شروع بلوغ قرار داشتم و اندام‌های بدنم رو به برجسته شدن بود که نگاه سنگین و معنادارش را حس کردم. آن نگاه و آن لحظه را خوب به خاطر دارم؛ عصر روز جمعه و روز تعطیلی رسمی بود. او (پدرم) نیز تعطیل و در حال استراحت در خانه بود. با صدای بلند و گوش‌خراش، مثل همیشه داد زد: «کجا هستین؟ یک چای بیارین که مُردم از تشنگی!» مادرم رو به من کرد و گفت: «ملیحه، بلند شو و به پدرت چای ببر که دست من بند است.» من از اینکه فردا امتحان داشتم و درس‌هایم را مرور می‌کردم، از بردن چای امتناع کردم؛ اما مادرم اصرار کرد. سرانجام به ناچار چای را بردم. چای‌بَرِ چای در یک دستم و پطنوس پیاله و شیرینی در دست دیگرم بود که چادرم از شانه‌ام افتاد. دستانم بند بود و نتوانستم درستش کنم.

همین که از دروازه‌ی اتاق وارد شدم، در حالی که با سر و رویی آشفته روی بالشت‌ها لم داده بود و از شدت گرمای تابستان بوی تند عرقش فضای اتاق را پر کرده بود، صورتش را به طرف من برگرداند، انگار می‌خواست طبق معمول به بهانه‌های مختلف داد و بیداد کند؛ اما نکرد. خیره شد به آن قسمت از بدنم که با افتادن چادرم نمایان شده بود. نگاهش متفاوت از هر زمان دیگر بود؛ سنگین، بدون وقفه و مانند گرگ گرسنه‌ای که مدت‌هاست شکاری نداشته است. پطنوس چای را جلویش گذاشتم، با دستان لرزان چای را ریختم و با عجله اتاق را ترک کردم. از شدت ترس، نفسم درون سینه‌ام حبس شده و روحم یخ زده بود؛ برای لحظه‌ای از خودم و از جنسیتم متنفر شدم. برگشتم و کتابم را باز کردم؛ اما آن صحنه‌ی چند ثانیه‌ای تمرکزم را برهم زده بود و دیگر هرچه خواندم، نتوانستم برداشت کنم.

از آن لحظه روزها گذشت و من نتوانستم به صورت پدرم نگاه کنم. حس می‌کردم رفتارش با من عوض شده است؛ او که بویی از مهربانی پدرانه نبرده بود و همیشه مادرم را به دلیل نیاوردن فرزند پسر سرزنش می‌کرد و من و سه خواهر کوچکم را هیچ‌وقت دوست نداشت و همیشه رفتاری پرخاشگرانه نسبت به ما داشت، در این روزها با من مهربان بود. اما این ملایمت او برایم تنفرآمیزتر از خشونتش بود. «ای کاش پسر بودم!» این جمله و چندین کاش و ای‌کاشِ ناممکن دیگر را آن‌قدر در ذهنم پرورانده بودم که از جنسیتم متنفر و روگردان شده بودم.

روزها می‌گذشت و پدرم مانند یک گرگ وحشی به دنبال فرصت بود. شب‌ها او را بر سر بستر خوابم می‌دیدم که مثل یک هیولا بالای سرم ایستاده و بر بدنم خیره شده است. خواهر کوچکم را محکم در آغوش می‌گرفتم و چشمانم را روی هم می‌فشردم. از آنجایی که ما سه خواهر کنار هم می‌خوابیدیم، او فرصتِ شب‌ها را از دست داده بود، اما خوابِ آرام از سر من پریده بود. تنهایی و تاریکی برایم تبدیل به کابوس شده بود و محیط خانه ناامن‌تر از همیشه. تنها جایی که پناهِ آن روزهای بی‌‌پناهم محسوب می‌شد، مکتب بود. صنف نهم مکتب بودم؛ برای نجات خودم، مادر و خواهرانم رویاهای زیادی در سر داشتم و برای رسیدن به آن‌ها، تنها راه، مکتب و درس خواندن بود.

شب‌ها و روزها می‌گذشت و سنگینی نگاه پدرم بیشتر و بیشتر می‌شد تا آنکه آن روز نحس از راه رسید. صبح روز سه‌شنبه بود. من با عجله برای رفتن به مکتب حاضر می‌شدم و لباس‌هایم را عوض می‌کردم که درِ اتاق باز شد. با تنی نیمه‌برهنه برگشتم، دیدم او بود. دمِ دروازه، مثل هیولای وحشی‌ای که بچه آهویی را دیده باشد، زل زده بود به بدنم و همه‌ی وجودم را می‌پایید. وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود، عرق سرد را بر روی دست و بدنم حس می‌کردم و دست‌وپایم را گم کرده بودم. با صدای مادرم که می‌گفت: «ملیحه عجله کن، ناوقت شده، دوستت دمِ دروازه منتظر است»، او در را بست و من با پوشیدن لباس، خانه را ترک کردم. در تمام طول راه، آن نگاه شهوت‌آلود و صورت هولناکش از جلو چشمم دور نمی‌شد، انگار سردم بود، تنم می‌لرزید و دستانم یخ بسته بود.

آن روز در صنف حالم گرفته بود. هم‌صنفی‌ها و استادان هم متوجه حال آشفته‌ی من شده بودند؛ اما با گفتن اینکه مریض هستم، به پرسش‌های آن‌ها نقطه‌ی پایان گذاشتم. خودم را جای صابره، هم‌صنفی‌ام که جلوی صنف درس را تشریح می‌داد و پدرش در کودکی‌اش فوت کرده بود، قرار می‌دادم؛ چقدر خوشبخت بود! با خودم می‌گفتم کاش پدر من هم می‌مرد. با تکرار این جملات در ذهنم، حسرت زندگی تک‌تک دختران صنف را می‌خوردم؛ حتی دختر کناری‌ام که سال‌ها قبل پدرش آن‌ها را به مقصد ایران ترک کرده بود و دیگر هیچ‌وقت برنگشته بود. کاش مال من هم از این نوع سفرهای بی‌بازگشت می‌کرد.

روز درسی با زنگ آخرین ساعت به پایان رسید. همه با اشتیاقِ تمام آماده‌ی خانه رفتن می‌شدند. من نیز به اجبار به سمت خانه، چهاردیواری‌ای که برایم جهنمی بیش نبود، حرکت کردم. نمی‌دانم چگونه؛ اما خودم را دمِ دروازه یافتم. زنجیری را که به قفل دروازه‌ی حویلی متصل بود کشیدم و با باز شدن در، وارد حویلی شدم. همه‌جا ساکت و آرام بود؛ مثل هر روز صدای خواهران کوچکم را نشنیدم و دلم لرزید. وقتی وارد راهرو شدم، او را تنها دیدم که منتظر آمدنم بود؛ گویا ساعت‌ها آنجا کمین کرده بود. با صدای لرزان مادرم را صدا کردم اما جوابی نشنیدم. در حالی که به من نزدیک می‌شد گفت: «به‌جز ما دو نفر هیچ‌کسی در خانه نیست.» بعدها فهمیدم که مادر و خواهرانم را به خانه‌ی خاله‌ام فرستاده بود؛ مردی که هیچ‌وقت به آسانی به همسرش اجازه‌ی رفتن به خانه‌ی اقاربش (اقوامش) را نمی‌داد، فقط برای خلق این فرصت این کار را کرده بود.

از رفتار و نوع حرکاتش نیتش معلوم بود؛ قصد تصاحب بدنم را داشت. از دروازه‌ی راهرو فاصله‌ی چندانی نداشتم؛ چند گام به عقب گذاشتم و می‌خواستم از آن منجلاب بگریزم که وحشیانه بر من حمله کرد، دستم را گرفت و مرا به داخل اتاق کشاند. فریاد می‌زدم که رهایم کن، اما با دستش دهانم را محکم بست و من از حال رفتم.

وقتی بیدار شدم، دنیایم تار شده بود؛ نه از خاموشی چراغ‌ها، بلکه از خاموشی نوری که در دلم تابان بود. همه‌چیز همان بود؛ آسمان، زمین، آدم‌ها… اما رنگ‌ها انگار از زندگی‌ام رفته بودند. بارها خواستم خودم را نابود کنم اما از عهده‌اش برنیامدم. من ماندم و سکوتی سنگین و قلبی که غرق در سیاهی شد. دیگر نه صدایی می‌شنوم و نه نوری می‌بینم؛ همه‌چیز خاکستری است، حتی قلبم. هر روز که می‌گذرد، احساس می‌کنم آدم‌ها دورتر می‌شوند و من در تاریکی خودم گم می‌شوم؛ بی‌پناه، بی‌صدا و ناامید. بدنم حرکت می‌کند، اما هیچ نشانه‌ای از زندگی در من نیست.

 

یادآوری: این داستان برگرفته از واقعیت‌هایی پنهان در جامعه است که در بعضی خانواده‌های سنتی پوشیده و ناگفته باقی می‌ماند. نویسنده با توجه به این مساله، از واقعتی سخن گفته که بیان آن تابو و سنگین است. بنابراین موضوعیت داستان واقعی‌ست؛ اما شخصیت‌های آن واقعی نیستند.

دیدگاه‌ها (1)

mahbobulhaq
ژوئن 10, 2026 | 10:15 ب.ظ

سلام و عرض ادب خدمت محترمه خانم شهامت و بعد
آیا این یک داستان تخیلی است یا چنین یک اتفاق واقعی است
چون خیلی از واقیعت ها دور به نظر می رسد

0 پاسخ

ارسال دیدگاه

10000