کتابی که روح مرا تکان داد

یک روز در کنج خانه‌ نشسته بودم و کتاب «چه کسی پنیر مرا برداشت» را می‌خواندم. وقتی کتاب را تمام کردم، از آن نکته‌های مثبت بسیار زیادی گرفتم. نویسنده‌ی این کتاب «دکتر اسپنسر جانسون» است.

داستان این کتاب درباره‌ی دو موش به نام‌های اسنیف و اسکوری و دو آدم‌کوتوله به نام‌های هیم و هاو بود؛ اما هیم و هاو قیافه و کارهای‌شان مثل آدم‌های امروزی بود. این چهار تا خیلی با هم دوست بودند و همیشه به دنبال پنیر می‌گشتند. هر صبح با خوشحالی از خانه‌های‌شان به دنبال پنیر می‌رفتند، دالان‌های پر پیچ‌و‌خم را طی می‌کردند، پنیرهای کوچکی گیر می‌آوردند و با خوشحالی می‌خوردند و هر شب برمی‌گشتند تا فردا صبح دوباره به دنبال پنیر بروند. تا اینکه یک روز یک ایستگاه پنیر خیلی بزرگ گیر آوردند و همگی خیلی خوشحال شدند. هیم و هاو فکر می‌کردند که دیگر لازم نیست به دنبال پنیر جدیدی بگردند و می‌گفتند تا زنده هستند این پنیر بس‌شان است. آن‌ها خیلی تنبل و مغرور شده بودند و هیچ‌وقت اطراف پنیرشان را بررسی نمی‌کردند. این دو نفر هر شب به خانه‌ی‌شان می‌رفتند و صبح دوباره فقط برای خوردن پنیر می‌آمدند.

اما اسنیف و اسکوری هر روز اطراف پنیرشان را بررسی می‌کردند و می‌دیدند که هر روز پنیرشان بدرنگ، بدبو و کم می‌شود. یک روز صبح وقتی که هیم و هاو از خانه‌ی‌شان به نزد پنیر آمدند و دیدند که پنیرشان در جایش نیست، خیلی زیاد غمگین شدند و هر دو فریاد می‌زدند: «چه کسی پنیر مرا برداشت؟ چه کسی پنیر مرا برداشت؟» اما وقتی اسنیف و اسکوری دیدند که پنیر نیست، هیچ متعجب نشدند؛ چون از قبل می‌دانستند که هر روز پنیر کم می‌شد. این هر دو موش بلافاصله دوباره به دنبال پنیر جدید رفتند و به کارشان ادامه دادند. اما هیم و هاو هر دو به جای پنیر قبلی‌شان نشسته بودند به این امید که شاید کسی که پنیر را برده است، دوباره آن را برگرداند؛ اما این انتظار نتیجه‌ای نداشت. چند روز گذشت و این دو نفر هنوز منتظر بودند، در حالی که از گرسنگی شدید نزدیک بود غش کنند. هاو فکر می‌کرد که دوباره به دنبال پنیر جدید برود، اما هیم او را منصرف می‌کرد. چند روز دیگر را هم سپری کردند، اما هاو دیگر حوصله نداشت؛ هرچند خیلی زیاد می‌ترسید. باز هم به دوستش هیم می‌گفت که هر دو به دنبال پنیر جدید برویم؛ اما باز هم دوستش راضی نمی‌شد. در نهایت هاو با خودش گفت اگر به ترسم غلبه نکنم، از گرسنگی خواهم مرد.

او با ترس زیاد حرکت نمود و با خودش می‌گفت کاش هیم به دنبال من بیاید؛ اما دوستش همچنان به انتظار پنیر قبلی نشسته بود. هاو وقتی دالان‌های پر پیچ‌و‌خم را می‌دید خیلی می‌ترسید و می‌خواست دوباره برگردد؛ اما باز می‌گفت نه، من باید بر ترسم غلبه کنم و راهش را ادامه داد. او در مسیر به یک پنیر کوچک و خوشمزه رسید، خودش خورد و مقداری را به دوستش هیم هم برد و به او گفت بیا بروم به دنبال پنیر جدید؛ اما باز هم نتیجه‌ای از دوستش هیم نگرفت. با این حال، هاو باز هم به راهش ادامه داد تا اینکه به یک ایستگاه پنیر خیلی بزرگ رسید و دید که اسنیف و اسکوری هر دو آنجا هستند و خیلی خوشحال و صحت‌مند زندگی می‌کنند. هاو به این نتیجه رسیده بود که اگر وقت‌شناس می‌بود و زودتر اقدام می‌کرد، مثل اسنیف و اسکوری خیلی پیش از این به هدفش می‌رسید؛ ولی با خود گفت حالا هم دیر نشده است و خیلی هم خوشحالم که حرکت کردم و به ترسم غلبه نمودم.

این داستان واقعاً خیلی مفید است. من از این کتاب درس بزرگی گرفتم و می‌خواهم مثل «هاو» باشم؛ در هر تاریکی به دنبال روشنی بگردم، از هر پیچ‌و‌خمی گذر کنم و از هیچ تاریکی ترس نداشته باشم، زیرا باور دارم هر شب آغاز طلوعی تازه است. روزی خواهد رسید که به تمام اشک‌ها، سختی‌ها و تلاش‌هایم نگاه کنم و با افتخار بگویم من در روزگاری که بسیاری از درهای آموزش به روی دختران بسته شد، هرگز تسلیم نشدم، با تمام اراده ادامه دادم و امروز به آرزوهایم رسیده‌ام.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000