سال نو و دل‌تنگی‌های مهاجرت

سال نو همیشه با عزیزان است که معنی پیدا می‌کند. وقتی عزیزان ما کنار ما نباشند، سال نو هم دیگر طعم واقعی‌اش را ندارد. سال نو بهانه‌ای می‌شود برای تقویت صله‌ی رحم بین اقارب و خانواده‌ها؛ اما در طی چهار سال گذشته، این مناسبت‌ها برای ما تغییرات زیادی داشته است. دیگر آن شوق و اشتیاق کودکی برای سال نو وجود ندارد. اکنون، سال نو به یک روز عادی تبدیل شده است.

مهم‌ترین تغییر در این چهار سال، افزایش مهاجرت بوده است. مهاجرین برای داشتن یک زندگی بهتر، امنیت و به ویژه تأمین معیشت خانواده‌های‌شان، مجبور به ترک وطن شده‌اند. این سفر برای هر کسی متفاوت است؛ بعضی‌ها به صورت قانونی سفر می‌کنند، در حالی که برخی دیگر برای رسیدن به هدف‌شان، حتی جان خود را به خطر می‌اندازند و به صورت غیرقانونی به خارج از کشور می‌روند.

اما همه‌ی مهاجرین دلیلی مشخص برای ترک وطن دارند. با این حال، یک چیز برای همه‌ی آن‌ها مشابه است: دلتنگی. همه به یک اندازه پس از مهاجرت، دل‌شان برای وطن تنگ می‌شود. در این سال نو، ما نتواستیم عزیزان خود را در آغوش بگیریم. فقط از پشت صفحه‌ی موبایل به آن‌ها تبریک گفتیم و بس.

مهاجرت، سختی‌های زیادی دارد؛ دور بودن از وطن، از بوی وطن، از حال و هوای آن، حتی از کوچه‌های گلی و قدیمی وطن. همچنین دور بودن از خانواده، پدر، مادر، فرزند و همسر، همگی باعث می‌شوند که مهاجر احساس غریبی و درد کشیدن را تجربه کند. رکن اصلی این درد، نبودن عزیزان ما در کنار ماست.

مهاجرت واژه‌ای به ظاهر ساده است؛ اما با بار سنگینی همراه است. وقتی مهاجر می‌شوی، باید از نو شروع کنی و تمام گذشته‌ات را پشت سر بگذاری. یک مهاجر همیشه جسمش در خارج از وطن است؛ اما دلش در وطن می‌ماند. سخت‌ترین بخش مهاجرت، احساس تنهایی و غربت است. شکاف‌های فرهنگی، مخصوصاً در زبان، از دیگر مشکلاتی است که مهاجران با آن مواجه می‌شوند.

ضرب‌المثلی هست که می‌گوید: “هیچ جایی خانه‌ی خود ما نمی‌شود.” مهاجرت به کشور دیگر نیز به همین شکل است. ما لذت می‌بریم، جای قشنگی است، تکنالوژی‌های پیشرفته وجود دارد؛ اما هیچکدام به اندازه‌ی کلبه‌ی گلی کوچک ما، نزدیک گلخانه‌ی شهر نمی‌شود. جایی که هر روز صبح، دود سماوار، عطر چای و صدای خروس ما، ما را بیدار می‌کند.

مهاجرت همه‌ی این حس‌ها را از ما گرفته و به ما هویت جدیدی می‌دهد که گاهی اوقات طبق میل و دل‌خواه ما نیست.

یادم می‌آید که خانواده‌ی ما، از جمله پدر کلانم، مادر کلانم، کاکاهایم و همه، سال نو و عید را به صورت مشترک جشن می‌گرفتیم. اما امروز، همه‌ی ما از هم جدا شده‌ایم و تنها در لحظاتی، از پشت صفحه‌ی اسکرین همدیگر را می‌بینیم. با وجود همه‌ی مشکلاتی که داریم، همچنان امید داریم و این روز را از راه دور و با قلبی نزدیک جشن می‌گیریم.

کسانی هستند که به خاطر تحصیل مهاجر شده‌اند و از پدر و مادر خود دور هستند. هر روز دلتنگ‌تر می‌شوند؛ اما همچنان به تحصیل ادامه می‌دهند. من امیدوارم که روزی برسد که برای همه‌ی‌ ما، روزی عادی و صلح‌آمیز باشد؛ روزی که ما دختران بتوانیم به راحتی درس بخوانیم، در کشور خود افتخار کسب کنیم و در کنار هم باشیم، بدون آنکه مهاجرت ما را از هم جدا کند.

امیدوارم روزی برسد که صلح در کشور برقرار باشد، روزی که دیگر نیاز نباشد از پشت صفحه‌ی تلفن حسرت در آغوش کشیدن یکدیگر را داشته باشیم. روزی که در کشور خود امنیت داشته باشیم، وظیفه و مسئولیت‌های خود را انجام دهیم. هیچ مردی مجبور نباشد خانواده‌اش را برای پیدا کردن لقمه‌ای نان در خارج از کشور ترک کند. روزی که آرامش و صلح را در کنار هم تجربه کنیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000