ازدواج اجباری؛ قفس خاموشِ دختران

شروع قصه‌ی دردش از همین‌جا بود: «مریم، عروسی کردی؟»

برایم جالب آمد. نوشتم: «نخیر، هنوز نی‌نی هستم. باید بزرگ شوم و تحصیلاتم را ادامه بدهم. چرا این سوال؟»

دقیقه‌ای نگذشت که پاسخ داد: «من با عروسی خودم را بدبخت کردم. آفرین به تو که ادامه می‌دهی. نزدیک به سه سال است که عروسی کرده‌ام، اما به اندازه‌ی سی سال از عمرم را از دست داده‌ام. عروسی نکن؛ همه‌ی آزادی‌ات گرفته می‌شود. یک روز خوب هم نمی‌بینی. همیشه باید غذا بپزی، ظرف بشویی و خدمت خسرانت را بکنی، اما هیچ‌وقت راضی نمی‌شوند. حتی ذوق دخترانه‌ات را هم فراموش می‌کنی.

اگر بخواهی یک کلمه در مورد خسرانت به شوهرت بگویی، طعم تلخ لت‌وکوب و شکنجه را می‌چشی. گاهی حتی با زنجیر می‌بنددت. اجازه نمی‌دهند به خانه‌ی پدر بروی.»

حس کردم پشت این جملات، رازهای بزرگی پنهان است؛ رازهایی که شاید هیچ‌کس نشنیده یا نخواسته بشنود. او می‌خواست با قصه کردن، دلش را سبک کند. پرسیدم: «دلیل عروسی‌ات چه بود؟ فشار یا خواسته‌ی خودت؟»

گفت: «مریم، دختر جالبی هستی. این روزها کسی با خواست خودش عروسی نمی‌کند، مخصوصاً دختران.

پدرم بر من فشار آورد. شوهرم پنجاه‌ساله است. خودت را جای من بگذار؛ زمانی که عقد بسته می‌شد، بالای سرم چاقو و شتم بود. شب قبل از عقد، پدرم آن‌قدر مرا لت‌وکوب کرد که مجبور شدم این ازدواج را بپذیرم. او همیشه می‌گفت دختر مال مردم است؛ وقتی پانزده‌ساله شود، باید به خانه‌ی بخت برود.

پدرم اصلاً دختر را دوست ندارد. از کودکی تا حالا فقط پسر را دوست داشته و برادرم را فرزند واقعی خود می‌داند. اما به دخترانش هیچ توجهی نمی‌کند. صنف چهار مکتب بودم که دیگر نگذاشت درس بخوانم.

من و خواهرانم تا صنف سوم و چهارم درس خواندیم و بعد مجبور شدیم ترک کنیم. پدرم عقیده دارد درس دختر را خراب می‌کند؛ می‌گوید درس برای دختر ننگ است.

دو سال بعد از ترک مکتب، مرا نامزد کردند. سیزده‌ساله بودم. در این مدت تلاش کردم از این مرد خلاص شوم، اما موفق نشدم؛ انگار پدرم مرا به او فروخته بود.

یک‌بار مایع ظرف‌شویی نوشیدم تا بمیرم، اما زنده ماندم. بار دیگر چندین قرص مادربزرگم را خوردم، باز هم زنده ماندم. از خدا می‌خواستم مرا نجات دهد، اما سرنوشت چنین بود.

هر روزم شبیه یک مرگ آرام بود. روزی که برای خرید عروسی به بازار بردند، خواستم فرار کنم، اما نتوانستم. وقتی برگشتم، پدرم مایع سوخت بالایم پاشید و گفت باید با این مرد بروی.

عروسی گذشت، اما رفتار شوهر و خانواده‌اش مرا زنده‌زنده از بین برد. پانزده‌ساله بودم که عروسی کردم. حالا هجده‌ساله هستم و یک دختر دو‌ساله دارم.

حتی از چهره‌ی شوهرم می‌ترسم. روزی که دخترم به دنیا آمد، گفت: “دخترت اضافه بود؟ از کودک، کودک می‌خواهی؟” خشویم می‌گفت این رسم قوم ماست که دختران را در سن کم عروسی می‌دهند، اما خودشان دختر را اصلاً دوست ندارند. حتی می‌خواست دختر خودش را بفروشد.

چند روز برایم نان نمی‌دادند. خشو و دختران خسرم همه فقط پسر می‌خواهند و هر روز با من دعوا می‌کنند. می‌گویند اگر فرزند دوم پسر نباشد، شوهرم زن دوم می‌گیرد تا نسل‌شان قطع نشود.»

با شنیدن این قصه بسیار ناراحت شدم؛ چون تاریخ مردسالار دوباره در حال تکرار است. برایش نوشتم: «قهرمان واقعی تو هستی که هنوز ایستاده‌ای. امیدوارم روزی این همه درد پایان یابد.»

او نوشت: «این دردها روزی تمام می‌شود، فقط باید قوی باشم و این قدرت را به دخترم منتقل کنم؛ تا این سرنوشت بر او تکرار نشود.»

کاری از دستم برنمی‌آمد، جز اینکه دردهایش را درک کنم. اگر وضعیت همین‌گونه ادامه یابد، تاریخ دوباره تکرار خواهد شد.

این قصه، تنها روایت یک زندگی نیست؛ پژواک هزاران صدای خاموش است که در سایه‌ی سنت و اجبار، آزادی و رویاهای‌شان ربوده شده است.

هر واژه، زخمی است بر پیکر تاریخ؛ اما در دل همین زخم‌ها، بذر مقاومت و امید جوانه می‌زند. شاید امروز سکوت بر این دردها سایه انداخته باشد، اما روزی خواهد رسید که این صداها به فریادی بزرگ بدل شود و دیوارهای ظلم را فرو بریزد.

این روایت یادآور آن است که حتی در تاریک‌ترین شب‌ها، امید به روشنایی هرگز نمی‌میرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000