روزی که پدرم از دنیا رفت…!

وقتی پدرم را از دست دادم، کودکی بیش نبودم و فقط هفت ساله بودم. روزی را که پدرم از دنیا رفت، هرگز فراموش نمی‌کنم؛ آفتاب با تمامِ قدرتش نورش را بر زمین می‌پاشید. پاورچین‌پاورچین از مکتب به سوی خانه می‌آمدم تا قلمی را که معلم برایم جایزه داده بود، به پدر و مادرم نشان بدهم، اما وقتی به نزدیکیِ خانه رسیدم، دیدم جمعیتِ زیادی اطرافِ خانه‌ی ما ایستاده‌اند.

نگذاشتند واردِ خانه شوم و مرا به خانه‌ی همسایه بردند. همان لحظه حسِ عجیبی در وجودم ریشه دواند، انگار نگاهِ همه به من تغییر کرده بود. رفتارشان برایم عجیب بود. زن‌های همسایه با نگاهی پر از ترحم به من می‌نگریستند و می‌گفتند: «بیچاره…» اما جمله‌ای که هیچ‌گاه از خاطرم پاک نمی‌شود، اولین باری بود که کلمه‌ی «یتیم» را شنیدم. یکی از زن‌ها گفت: «بیچاره‌ها، در این سنِ کم یتیم شدند.» زنِ دیگری پاسخ داد: «نه، اولاد از داشتنِ پدر یتیم نمی‌شوند، از نداشتنِ مادر یتیم می‌شوند.»

من آن‌قدر کوچک بودم که حتی معنای «یتیم» را نمی‌دانستم. با خودم گفتم شب از پدر می‌پرسم چرا این‌ها مرا یتیم و بیچاره صدا می‌زنند، غافل از اینکه دیگر شبی نبود که پدر کنارم باشد و جوابِ سؤالم را بدهد.

از دست دادنِ پدر، آغازِ دردها و غم‌هایم بود. نبودنش دلم را می‌فشرد و هر لحظه بیشتر جای خالی‌اش را احساس می‌کردم. اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر می‌شد؛ اما زندگی بی‌توجه به اندوهِ ما می‌گذشت و ما هم ناچار بودیم با هر شرایطی کنار بیاییم. کم‌کم به نداشتنِ پدر و شنیدنِ حرف‌هایی که کمتر از خنجر نبود عادت کردم.

زندگی می‌گذشت. من، مادرم و خواهرِ کوچکم با هزاران مشکلِ اقتصادی دست‌وپنج نرم می‌کردیم، تا اینکه زندگی بارِ دیگر با من سرِ ناسازگاری گذاشت و افغانستان به دستِ طالبان افتاد. این‌بار زخمی بر رویاهایم نشست که کمتر از زخمِ بی‌پدری نبود. وقتی دروازه‌های مکتب به رویم بسته شد، صنفِ دهم بودم و شانزده سال داشتم. برای خودم رویاهای زیادی ساخته بودم؛ رویاهایی که هرگز تصور نمی‌کردم روزی آن‌ها را در قلبم دفن کنم و با اشک‌هایم آبیاری‌شان کنم تا مبادا از خاطرم بروند.

همه به مادرم می‌گفتند: «غمِ دخترت را بخور! اگر خواستگارِ خوبی پیدا شد، بدونِ درنگ شوهرش بده. سایه‌ی پدر هم که بالای سرش نیست، اگر خدای نکرده اتفاقی برایش بیفتد، آن‌وقت هیچ کاری از دستت ساخته نیست.» هر کسی را می‌دیدم، همان جمله‌های تکراری را می‌شنیدم، جمله‌هایی که توانِ شنیدنش را نداشتم. با خودم می‌گفتم: «مگر من مادرم را ندارم؟ چرا مردم میانِ دختری که پدر دارد و دختری که پدر ندارد، این‌قدر فرق می‌گذارند؟»

کم‌کم حرف‌های مردم بر مادرم هم اثر گذاشت. روزی به من گفت: «دخترم، خودت می‌دانی که شرایط خوب نیست. دیگر امیدی به درس خواندن هم نمانده است. لطفاً مرا درک کن و ازدواج کن. اگر روزی اتفاقی برایت بیفتد، پدری نیست که از تو دفاع کند.»

آن روز با تمامِ رویاهایم خداحافظی کردم و حسرتِ رسیدن به آن‌ها برای همیشه در دلم ماند. یک دختر در افغانستان مگر چقدر توان دارد که هم‌زمان بارِ بی‌پدری، فقر، محدودیت، حرف‌های مردم، بسته شدنِ دروازه‌های مکتب و ازدواجِ اجباری را بر دوش بکشد؟ برای من بسته شدنِ دروازه‌ی مکتب، فقط بسته شدنِ دروازه‌ی یک ساختمان نبود، دفن شدنِ آرزوهایم بود؛ آغازِ فصلِ تازه‌ای از دردهایم.

و در آخر، آرزو می‌کنم روزی برسد که هیچ دختری در این سرزمین، تنها به جرمِ نداشتنِ سایه‌ی پدر، مجبور نباشد حرف‌های مردم را تحمل کند، رویاهایش را در دلش دفن کند و به ازدواجی تن بدهد که انتخابِ خودش نیست.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000