نسل فراموش‌شده

امروز من نه می‌توانم صدا بلند کنم، نه می‌توانم سینه سپر کرده و از حقم دفاع کنم. نه سلاحی برای جنگیدن دارم و نه پشتوانه‌ای. من و امثال من مانند غذایی میان گرگ‌های گرسنه، در بیابانی بی‌انتها و بدون هیچ دادرسی تنها مانده‌ایم؛ گاهی به این‌سو و گاهی به آن‌سو در پی سرپناهی می‌گردیم، اما هیچ نیست؛ هیچ. این تلاش بی‌فایده است. این فریاد زدن مثل این است که از تهِ چاه داد بزنی و فقط انعکاس صدای خودت را بشنوی. انعکاس صدای من، ظلمی است که بر من روا داشته می‌شود و من چه مظلومانه متحمل آن هستم.

در خودم به دنبال خود می‌گردم و چیزی جز درد و رنج نمی‌یابم؛ از دردی که تازیانه فرودآمده بر جان و بدن بی‌رمقم رقم زده، تا دردی که شلاقِ طرز فکر نادانان بر روحم فرود آورده است. مانده‌ام از کدام‌یک بگویم: از درسی که ناخوانده ماند، از کتابی که بازنشده ماند، از سال تحصیلی‌ای که شروع‌نشده به پایان رسید، از صندلی‌های خالی و گل‌های پرپرشده، از مادرانی منتظر و چشم‌به‌راه فرزند، از فرزندانی چشم‌به‌راه پدر و اشک حلقه زده در چشمان مادر، یا از دردی که یک کودک از گرسنگی می‌کشد و رنجی که برادری برای فروخته‌شدن یا ربوده‌شدن خواهرش به دست صاحبان قدرت تحمل می‌کند؟ هیچ‌یک را نمی‌دانم، اما درد را با عمق وجودم حس می‌کنم.

من دختری از نسلی هستم که فراموش شده است. اما آیا این فراموشی تا ابد باقی خواهد ماند؟ نه، این طور نیست. من برای روشنی و اثبات خویش آمده‌ام. روزی وجودم را با تمام توان به جهان ثابت خواهم کرد. من دارویی خواهم شد که آلزایمر (فراموشی) را درمان می‌کند و فراموش‌کنندگان، مرا و اجدادم را به یاد خواهند آورد. این خاموشی، این ظلم، این تاریکی، این بدبختی و این ندیده‌شدن‌ها و نشنیده‌شدن‌ها تا ابد باقی نخواهد ماند. نه من آنم که سکوت کنم و نه آنان کسانی هستند که تا ابد ناشنوا بمانند.

من و امثال من با مادران ما فرق داریم. آنان مهربان‌اند و درد و رنج را به جان خریده‌اند؛ اما ما نه. ما عشق را هدیه می‌دهیم و سرکوب‌گران را به سزای اعمال‌شان می‌رسانیم. درختی که تبر خورده هنوز ریشه دارد. این ریشه، ریشه می‌دواند و زمین را فرامی‌گیرد، حتی اگر زخمی باشد. این ریشه‌دواندن، خود قصه یک دختر در افغانستان است؛ دختری که از دل درد برمی‌خیزد، به ناامیدان جان می‌دهد و از سرکوب‌گران توان می‌گیرد. من دختری از یک نسل فراموش‌شده‌ام، اما در حال ساخت درمانی برای کسانی هستم که آلزایمر گرفته‌اند و مرا به دست فراموشی سپرده‌اند.

پنج سال از نازل شدن بلایی به نام طالب می‌گذرد و ظلم آنان بر همگان آشکار شده است. نهادهای بین‌المللی که دم از عدالت می‌زدند، ظالمانه سکوت کرده‌اند. این سکوت شاید به ظاهر چیزی را تغییر نداده باشد؛ اما در حقیقت چرا! این سکوت یعنی شراکت در جرم و زدن شلاق بر روح جوانان، نوجوانان و کهنسالان یک سرزمین. اگر ذره‌ای وجدان دارید یا ذره‌ای به کمک کردن به انسان‌ها باور دارید، صدای این مردم را بشنوید و طلسم این سکوت پنج‌ساله را بشکنید.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000