هنوز آفتاب بهطور کامل از پشت کوهها سر نزده بود؛ اما مردی که سالها بار سنگین زندگی را بر شانههایش حمل میکرد، چشم از خواب گشود. خستگی در بدنش موج میزد؛ ولی امیدی که برای لبخند دخترانش در دل داشت، او را دوباره به پا میکرد. وضو گرفت و در سکوت آرام سحر، نمازش را با قلبی پر از دعا و آرزو به جا آورد. بوی نان گرم از آشپزخانه در فضای خانه پیچیده بود. زهرا و فاطمه، دو دختر کوچکش، اول خانه را جمع کردند و بعد در حال نوشجان کردن چای و نان گرمی بودند که مادر با عشق و محبت برای آنها پخته بود. در همین هنگام فاطمه، دختر بزرگتر گفت: «پدرجان، زهرا باز هم در امتحان اولنمره شد.» پدر با لبخندی مملو از افتخار به سوی زهرا نگاه کرد و گفت: «احسنت دختر قشنگم!» زهرا حرفی نزد؛ ولی انگار منتظر تحفهای از طرف پدر بود.
بعد از نوش جان کردن صبحانه، پدر لباس کهنهی کارش را پوشید و کراچیاش را پاک کرد. او هنگام تمیز کردن کراچیاش به دخترش زهرا فکر میکرد و میخواست تحفهای برای او بخرد. در همین خیال بود که همسرش دستمال گردن او را به دست گرفته، از خانه به حویلی آمد، دستمال و یک ترموز چای را به او داد و خداحافظی کرد. کراچیاش را گرفت و روانهی سرک شد. هوا کمکم گرم میشد. در لبهی سرک کنار جویی، کراچیاش را ایستاد کرد. هرچند بوی بد جوی او را اذیت میکرد؛ ولی چاره چه بود؟ پارچهی روی کراچیاش را پس زد؛ جورابها را یکی روی دیگری چید، گیرههای مو را در یک طرف کراچی گذاشت، دستکشها را کنار جورابها و همینطور هر جنس را قشنگ به ترتیب کنار هم قرار داد. اولین مشتری خیلی زود آمد و چند جوراب از او خرید. با خودش گفت: «اگر تا شب همینطور ادامه یابد، انشاءالله پول خوبی به دست میآورم.» هرچند بوی بد آنجا و گرمای سوزان آفتاب اذیتکننده بود؛ ولی او تمام اینها را در برابر گرسنه نماندن و آسودگی فامیلش قبول میکرد.
غرق در افکار خویش بود که در همین هنگام، ناگهان عدهای از طالبان اسلحه به دست آمدند. آنها کراچیها را یکی پشت دیگری در موتر میانداختند؛ کسانی را که اجازه نمیدادند کراچیهایشان را ببرند، با قنداق تفنگ میزدند و بعضی از دستفروشان نیز مهر سکوت بر لب زده بودند و با چشمان پر از حسرت به کراچیهایشان نگاه میکردند. با دیدن این صحنه، لبخند روی لب پدر محو شد. با عجله کراچیاش را گرفت و با تمام توان دوید تا دست طالبان به کراچیاش نرسد، ولی ای کاش همینطور میشد. در همین هنگام قنداقی به پشتش زده شد، پاهایش از حرکت بازماند و زبانش او را یاری نکرد تا بگوید: «کراچیام را نبر…» آنها بدون هیچ توجهی به اموال، کراچی را پشت موتر انداختند. چشمان مرد پر از اشک شد، اما جاری نشد. درد قنداق به مراتب کمتر از درد بردن کراچیاش بود. او در همان لحظه چشمان امیدوار زهرا را به یاد آورد و آهی کشید؛ التماس کردن پیش آنها بینتیجه بود.
او با قلبی پر از ناامیدی به خانه برگشت؛ بدون هیچ تحفهای، با سرافکندگی و شانههای خمیده. دروازهی خانه را زد. زهرا با شور و اشتیاق به سمت دروازهی کوچه رفت، در را با لبخند باز کرد و به سمت دستان پدر نگاه کرد، ولی هیچ چیزی در دستانش نبود. زهرا حرفی نزد، ولی لبخند روی لبش محو شد. پدر با سر خمیده و غرور شکسته به خانه آمد و با اندوهی که در چشمانش خانه کرده بود، گفت: «کراچیام را بردند…»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه