آیا آن‌ها درست می‌گویند؟

نمی‌دانم از کجا شروع کنم، از چه بنویسم و چطور دغدغه‌های ذهنم را در اقیانوسِ سپید کاغذ جاری کنم. گاهی دلم می‌گیرد؛ نمی‌دانم چرا، ولی حسی بد به من دست می‌دهد. بغض گلویم را فشار می‌دهد و مرا از تلاش‌هایم ناامید می‌کند. گاهی در مواجهه با برخی مشکلات، از خود می‌پرسم: «این‌قدر تلاش کردن چه فایده‌ای دارد؟ آیا روزی نتیجه‌ی تمام این سختی‌ها را خواهم دید؟ آیا این بی‌خوابی‌ها و پیاده‌روی‌های طولانی، روزی پلی برای موفقیتم خواهند شد؟»

پرسش‌های بی‌پاسخ، مانند انبوهی از ابرها ذهنم را تیره می‌کنند. آیا دیگران درست می‌گویند که این همه درس‌خواندن بی‌فایده است؟ آیا گفته‌های آن‌ها حق است؟ آیا پدرم درست می‌گوید که: «دخترم، این‌قدر به خودت فشار نیاور و این راه طولانی را نرو»؟ آیا مادرم که نگران آینده‌ام است و می‌گوید به‌جای این همه بی‌خوابی و دویدن، به فکر سلامتی‌ات باش، حقیقت را می‌گوید؟ آیا حق با کسانی است که می‌گویند: «ما که خواندیم چه شد که شما می‌خوانید؟»

گاهی در میان این نگاه‌های به‌ظاهر خشمگین و پرسش‌های آزاردهنده، تنها می‌مانم. اطرافیانم گویی دست‌به‌دست هم داده‌اند تا مرا از ادامه‌دادن منع کنند. می‌گویند تو نمی‌توانی و این تلاش‌ها بی ثمر است. در چنین لحظاتی، من فقط به گل‌های قالی یا نقطه‌ای ساکن روی دیوار خیره می‌شوم و به حرف‌هایشان گوش می‌دهم. می‌دانم بحث‌کردن فایده‌ای ندارد؛ می‌دانم هر چقدر بگویم، مرا درک نخواهند کرد. می‌دانم نگرانم هستند، اما نمی‌توانم به آن‌ها بفهمانم که توقف کردن، هیچ دردی را دوا نمی‌کند.

تنها کاری که می‌توانم انجام بدهم، تایید ظاهری یا سکوتی بی‌پایان است. می‌گویم: «بله، شما درست می‌گویید؛ چشم پدرجان، درست است مادرجان، دیگر شب‌ها زودتر می‌خوابم.» اگر اعتراض کنم، فکر می‌کنند بی‌احترامی کرده‌ام یا مکتب رفتن باعث سرپیچی‌ام شده است. اما در اعماق دلم می‌دانم اگر امروز صبوری کنم، روزی با موفقیت‌هایم باعث افتخار و سربلندی آن‌ها خواهم شد.

هر روز با خودم زمزمه می‌کنم: «بله، من می‌توانم.» من توانایی‌اش را دارم و تا به حال به هر چه خواسته‌ام رسیده‌ام. یادم می‌آید صنف ششم که اول‌نمره‌ی عمومی شدم، چطور خوشحالی در چشمان مادرم موج می‌زد. یا وقتی با سرتیفیکیت اول‌نمرگی زبان انگلیسی به خانه برگشتم، پدربزرگم با آرامش خاصی گفت: «دخترم، من به تو اعتماد دارم؛ تو می‌توانی.» یادم هست زمانی که در مکتبی دیگر بالاترین نمره را کسب کردم، خواهرانم با افتخار تشویقم کردند و پدربزرگم از استعدادم در انجام کارهای دفتری پدرم تمجید کرد. حتی شب‌هایی را به یاد دارم که پدرم با اطمینان کامل، کارها را به من می‌سپرد و خود با خیال راحت می‌خوابید.

این‌ها موفقیت‌های من هستند که شاید دیگران گاهی فراموششان کنند، اما من هرگز از یاد نمی‌برم. من تمام تلاشم را می‌کنم و باقی مسیر را به خداوندی می‌سپارم که همیشه مراقبم است. می‌دانم مشکلات جزء جدایی‌ناپذیر مسیر هستند و من به آن‌ها نیاز دارم تا اراده‌ام قوی‌تر شود. من به دیگران و به خودم ثابت خواهم کرد که اگر امروز سختی‌ها را نپذیرم، فردا پشیمان خواهم شد.

اگر تسلیم شوم، تمام توانایی‌ها و رویاهایم را زیر خاک دفن کرده‌ام. تسلیم شدن راهِ من نیست؛ من باید تا آخر خط بروم. درست است که ناامیدی وجود دارد و همیشه نمی‌توان با اراده‌ای آهنین پیش رفت، اما نباید اجازه داد این ضعف تداوم یابد. نباید اجازه داد خوش‌گذرانی‌های زودگذر یا تنبلی و خواب بر ما غلبه کنند. ما هر کاری را که اراده کنیم، می‌توانیم انجام دهیم؛ فقط کافی است به مسیرمان ایمان داشته باشیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000