از میان خاکستر سبز شدم

کم‌کم آفتاب همه‌جا را روشن می‌کرد. روشنایی روی علف‌ها و چمن‌های کوتاه سایه می‌انداخت. شکوفه‌های درخت‌ها کم‌کم باز می‌شد و منظره‌ای چشم‌نواز و قشنگ بود. هوا رو به گرم شدن می‌رفت و من با شوق و ذوق و هیجان زیادی از خواب بیدار شدم.

در آن روزها، دختر کوچکی با موهای سیاه و چشمان خرمایی، با دلی شاد برای خودش می‌خندید و خوشحال بود. صنف سوم بودم، دقیق یادم است که روی تخته نوشتم: «دختر مقدس است.» صنف چهارم بودم که کرونا آمد و از درس‌ها دور شدم. در خانه و در قرنطین گیر افتاده بودم. به خواهرم می‌گفتم: «خدا این روز را سر دشمن آدم هم نیاورد.» بالاخره در سه ماه، صنف چهارم را تمام کردم و سه ماه زمستان هم صنف پنجم را خواندم. صنف ششم بودم که علایم کرونا هنوز از بین نرفته بود و خودمم بیمار شدم. شاید منم گرفتار کرونا شده بودم.

با وجود اینکه نتوانستم آن سال را مکمل درس بخوانم، ولی باز هم زیباترین سال درسی‌ام شد. روزی که اطلاع‌نامه‌های سالانه‌ی صنف ششم را گرفتیم، تمامی هم‌صنفی‌هایم یک‌دیگر را به آغوش کشیدند. یکی گفت: «سال دیگر همدیگر را نخواهیم دید.» همگی زدند زیر خنده. گفتم: «فقط تقویم تغییر می‌کند و در اول سال، اقلیم!» همگی خندیدند و گفتند: «آره والا!» ولی این خنده‌ها، این دل‌ها و این چشم‌های پر از ذوق، چه می‌دانستند که سال بعدی در کار نخواهد بود.

برای صنف هفتم با ذوق، با شور، با لبخند، با دل شاد و لب خندان، از سه ماه زمستان آمادگی‌اش را داشتنی، کوشش می‌کردم هیجانم را کنترل کنم ولی نمی‌توانستم؛ چون این اولین و بزرگترین قدم برای آغاز راهپیمایی آرزوها و رویاهایی بود که در سر داشتم. ولی چه می‌دانستم که قرار نیست تجربه‌اش کنم. دقیقاً چند روز قبل از آغاز مکتب‌ها… گلویم را بغض می‌گیرد؛ چون به جرم دختر بودن باید بی‌سواد بمانیم، آرزوها فقط آرزو بمانند و آن ذوق روز اول صنف هفتم را تجربه نتوانم.

زیر تلویزیون دراز کشیده بودم و با دیگر اعضای خانواده به اخبار گوش می‌دادیم. گفتند طالبان وارد کابل شده و حکومت به دست آن‌ها افتاده است. لرزه‌ی ترس به تنم افتاد. یعنی قرار است چه شود؟ از داستان‌هایی که مادرم به چشم دیده بود و برایم می‌گفت، تخیلات ترسناکی در ذهنم نقش می‌بست. طوری که انگار تمام آرزوهایم را دار زدند و رویاهایم را به آتش کشیدند. بر سر آن همه زخمی، شهید، کتاب‌های سوخته، کتابچه‌های خالی، بیگ‌های پر از خون و رویاهایی که زیر خاک شدند چه می‌آید؟ ما به آن‌ها قول داده بودیم که کتابچه‌های خالی را پر کنیم، راه آن‌ها را ادامه دهیم و نگذاریم رویاها فقط در حد رویا بمانند.

کل دنیایم تاریک و تار شد. مبهوت بودم و هزاران فکر در سرم می‌چرخید؛ یعنی واقعاً دختر بودن این‌قدر سخت است که حتی داشتن رویا و سواد هم برایت جرم محسوب می‌شود؟ پشت دروازه‌های با زنجیر قفل‌شده‌ی مکتب، دخترهای سرزمینم، هزاران دختر، اشک ریختند. پشت آن دروازه‌ها هزاران رویا جا ماند. صدای خنده‌های مکتب خاموش شد. دیگر نه زنگ تفریحی بود، نه دویدن‌های کودکانه، نه رقابت نمره‌ها و نه بوی کتاب‌های نو. فقط اشک‌هایی جاری بود که مقصرش دختر بودن بود.

روزها گذشت. اول فکر می‌کردم شاید یک هفته بعد یا شاید یک ماه بعد دوباره دروازه‌ها باز شوند. کتاب‌هایم گوشه‌ی اتاق خاک می‌خوردند. با هر بار دیدن کتاب و کتابچه‌هایم دلم می‌لرزید. هنوز هم باورم نمی‌شد که در یک روز، کل رویاها، هدف‌ها و آینده‌ی میلیون‌ها دختر زنده زنده آتش گرفتند و منحیث خاکستر در دل‌های‌شان ماندند. ما دخترهای این سرزمین باید با درد بزرگ شویم، باید قبل از وقت بزرگ شویم. قبل از اینکه کودکی کنیم، بالغ شدیم و میان ویرانی‌ها ایستاد شدیم. خیلی شب‌ها گریه کردم، خیلی شب‌ها از خدا پرسیدم مگر ما چه خواستیم؟ سواد؟ آینده؟ یا فقط حق نفس کشیدن در دنیایی که برای ما هم ساخته شده است؟

ولی با تمام این دردها، یک چیز در وجودم نمرد: امید… امید مثل آتشی زیر خاکستر در دلم زنده ماند. هرچند رویاهایم را شکستند و مرا از مکتب دور کردند؛ ولی نتوانستند شوق یاد گرفتن را از من بگیرند. من هنوز هم وقتی کتاب می‌بینم، چشمانم برق می‌زند. هنوز هم وقتی رویاهایم پیش چشمانم می‌آیند، آن جرقه کوچیک امید در دلم زنده می‌شود؛ چون فهمیدم که دختری از افغانستانم. شاید زخمی شوم، شاید گریه کنم و شاید هزار بار بشکنم، ولی نابود نمی‌شوم. ما از میان خاکستر دوباره سبز می‌شویم، مثل نهالی که میان سنگ هم راه خود را پیدا می‌کند، مثل آفتابی که بعد از تاریک‌ترین شب باز طلوع می‌کند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000