پنجمین سال، پشت دروازه‌های بسته‌ی مکتب‌ها

باز هم با غم، با ناامیدی، با ترس

و با دلی پر از آرزو

از کنار دروازه‌های بسته‌ی مکتب می‌گذریم.

این پنجمین سال است.

پنج سال…

چهار سالش را بدون مکتب گذراندیم.

چهار سال افسرده شدیم،

چهار سال هر روز در خانه با آرزوی رفتن به مکتب بیدار شدیم و شب را با همان آرزو خوابیدیم.

چهار سال ذهن خود را با خیال‌هایی سرگرم کردیم که هیچ‌وقت به واقعیت تبدیل نشدند.

امسال چه کنیم؟

باز هم گریه‌کنان از کنار همان دروازه‌ها بگذریم؟

باز هم فقط تماشا کنیم؟

باز هم با دیدن پسرانی که با لباس‌های مکتب و بکس‌های نو می‌روند، حسرت بخوریم و چیزی نگوییم؟

این بهار را با یک آرزو شروع کردم:

رفتن به مکتب!

نه آرزوی بزرگی بود، نه غیرممکن؛

فقط می‌خواستم برگردم به جایی که حقم بود.

همین قدر تحمل، بس است.

ما هم انسان هستیم.

ما هم حق داریم.

تا کی باید صبر کنیم؟

تا چه وقت باید خاموش بمانیم؟

خدایا، از این بی‌انصافی‌ها شکایت دارم،

از این ظلم‌ها شکایت دارم.

صدایم را بشنو!

نمی‌دانم دیگر چه چیزهایی را باید تحمل کنیم.

نمی‌دانم تا کی باید خودمان را با امیدهای دروغین آرام کنیم.

خسته شدیم…

از صبر کردن،

از وانمود کردن که همه‌چیز خوب است،

از این‌که هر روز از کنار آن دروازه‌ها بگذرم…

خسته شدم؛

از این که در ذهنم، خودم را داخل همان صنف‌ها تصور کنم.

سال جدید آمده است.

بهار شده است.

صنف‌های جدید پسران آغاز شده است.

اما ما چه؟

باز هم از پشت پنجره‌ها نگاه کنیم؟

باز هم فقط تماشاگر باشیم؟

پسرانی را می‌بینم که با شوق می‌خندند،

با یونیفورم‌های تمیز،

با بکس‌هایی پر از کتاب‌های نو…

و من فقط نگاه می‌کنم.

دلم برای همه‌چیز مکتب تنگ شده است؛

برای صنف‌ها،

برای چوکی‌ها و میزهایی که پر از نوشته‌های امتحان بودند،

برای تخته‌ای که پر از درس و امید بود،

برای حویلی مکتب که در وقت تفریح، پر از خنده و دویدن دختران می‌شد.

حالا مکتبم دیگر مثل گذشته نیست.

فقط صدای پسران را دارد،

فقط خنده‌های آنان را،

فقط حضور آنان را.

و دخترانی که تا صنف ششم درس می‌خوانند…

آن‌ها هم دیر یا زود مثل ما محروم می‌شوند.

آن‌ها چه کنند؟

امسال را بدون مکتب چگونه بگذرانند؟

چگونه بفهمند که آینده‌ی‌شان چه می‌شود؟

صنف ششم را تمام می‌کنند،

اما هیچ شوقی برای «تمام کردن» ندارند.

چون می‌دانند که این پایان است، نه آغاز.

یادم می‌آید

آخرین روزی که در مکتب قدم زدم،

آخرین خنده‌ام،

آخرین باری که با دوستانم خداحافظی کردم…

نمی‌دانستم آن لحظه، آخرین لحظه است.

آن روزها فکر می‌کردم:

کاش یک صنف دیگر هم می‌خواندم،

کاش بیشتر می‌ماندم،

کاش دوستان بیشتری پیدا می‌کردم،

کاش خاطرات بیشتری می‌ساختم…

حالا فقط حسرت مانده است.

حسرت روزهایی که ساده از کنارشان گذشتیم،

و حالا دیگر به آن‌ها دسترسی نداریم.

این سال جدید را چگونه بگذرانیم؟

با امیدی که هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شود؟

یا با صبری که دیگر توان ادامه‌اش را نداریم؟

فقط یک چیز را می‌دانم:

ما فراموش نکرده‌ایم.

ما هنوز آرزو داریم.

و هنوز، پشت همین دروازه‌های بسته،

چشم‌به‌راه ایستاده‌ایم،

ولی تا چی زمان؟

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000