در بعضی از لحظات زندگی به جایی میرسیم که همهچیز در ظاهر آرام است؛ اما از درون آنچنان غوغایی برپاست، غوغایی که نه شنیدنی است و نه دیدنی. من هم گاهی لحظاتی را سپری کردهام که دلم آمیخته با فریاد بود؛ انگار درونم شهری شلوغ و پرازدحام بود. فکرها، نگرانیها، سوالها و حسهایی که یکی پس از دیگری میآمدند و هیچوقت تمام نمیشدند. در آن روزها، سکوت سردی مهمان دلم بود و هر تپشِ قلبم در میان دیوارهای خاموشی گم میشد. شبها طولانیتر از همیشه بود و صبحها فقط نام روشنایی را یدک میکشیدند. دلم در میان واژههای ناگفتهاش سرگردان بود و در آن خلأ سرد، اشکهایم بیصدا میباریدند. زندگیام شبیه صفحهای شده بود که هیچوقت نوشته نمیشد؛ همانطور سفید و عاری از معنا. من فقط تماشاچی لحظاتی بودم که هیچ نسبتی با آنها نداشتم و سنگینیِ سوالهای بیپاسخ، هر ثانیه مرا آزردهخاطرتر میکرد.
تا اینکه در یکی از روزهای سرد زمستان، زمانی که برف یخی تمام سطح زمین را پوشانده بود، دوستی آرام و بیصدا وارد زندگیام شد؛ دوستی که نه صدای قدمهایش را شنیدم و نه انتظار آمدنش را داشتم. او «کتاب» بود. در همان لحظاتی که سردی هوا دستانم را بیحس کرده بود و نفسهایم در بخار سفید زمستان گم میشد، اولین صفحهی کتاب را باز کردم. چقدر گرم و ملایم بود… چقدر لطیف و نرم. گرمای وجود کتاب، دل سنگینم را ناگهان سبک کرد.
از همان لحظه چیزی در من تغییر کرد؛ واژهها دیگر فقط واژه نبودند، بلکه دریچهای شدند به دنیایی که سالها از من پنهان مانده بود. دنیایی که در آن سکوت، سرد و سنگین نبود، بلکه لبریز از معنا و فهم گشته بود. هر خط آرامآرام مرا از خودِ خستهام دور میکرد و به نسخهی آرامتری از من نزدیک میساخت. انگار کتاب بیصدا دستم را گرفته بود و مرا از میان زمستانِ درونم عبور میداد. وقتی دستانم را روی صفحات میکشیدم، حس میکردم شخصی کنارم نشسته که حضورش برای سبک شدن من کافی است. صفحه به صفحه که جلو میرفتم، از دلِ پرهیاهوی خود فاصله میگرفتم و فکرهایی که همیشه در سرم میچرخیدند، آرام میشدند. میان جملات، نفس کشیدن برایم راحتتر شده بود.
گاهی فکر میکنم شاید در ابتدا فقط برای فرار از افکارم به کتاب پناه بردم، اما نمیدانستم همین نقطه، شروع یک تغییر عمیق در من خواهد بود. کتاب برای من دیگر تنها کاغذ و کلمات نبود؛ تبدیل شده بود به یک پناهگاه؛ پناهگاهی برای دلهای پرهیاهو. بعد از این دوستی، چیزهایی دربارهی خودم فهمیدم که سالها از درکشان دریغ کرده بودم؛ ترسهایم، امیدهایم، ضعفهایم و حتی قدرتهایی که فراموششان کرده بودم. هر بار که کتابی را باز میکردم، گویی از هیاهو قدمی به سمت آغوش واژهها و آرامش برمیداشتم.
کتابها حالا کنار من هستند؛ مثل یک دوست خاموش اما وفادار. اکنون میفهمم که کتابها فقط برای یاد گرفتن نیستند، بلکه برای زندگی کردناند؛ برای آرام شدن، برای فهمیدن و برای پیدا کردن خودمان در میان هزاران فکر گمشده. من از دلِ پرهیاهوی خود به دلِ آرام کتابها رسیدم و این شاید یکی از سادهترین اما عمیقترین تغییرات زندگیام بود. اگر امروز کسی از من بپرسد کتاب برایت چه بود، میگویم: کتاب، دوستِ صمیمیِ یک دلِ پرهیاهو در یک زمستان سرد بود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه