قطراتِ باران یکییکی بر روی صورتش میریختند. سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود؛ اما حاضر بود این سرمای استخوانسوز را به جان بخرد ولی تن به گرمای خانهای ندهد که سرمایش، روح او را به یغما میبرد. انگار این سرما، هرچقدر هم بیرحم، از آن سرمایی که در میان دیوارهای خانهشان جریان داشت، مهربانتر بود. انگار اینجا، زیر این آسمانِ خاکستری، حداقل چیزی برای پنهان کردن نداشت. اینجا در زیر بارشِ غمِ آسمان، جایی که میتوانست خدایش را نزدیکتر از همیشه حس کند، بیشتر از همیشه احساس گرما میکرد؛ چرا که قلبش به محبت خالقش گرم بود. گرمایی که نه از آغوشی زمینی، بلکه از جایی دورتر و عمیقتر در وجودش میجوشید؛ گرمایی واقعی که از دیوارهای قلبش، همچون قطرات خنک آب بر وجودش میریخت.
برای دخترکی همچون او که از کمبود محبت، احساساتش یخ زده بود، این گرما خودِ بهشت بود؛ بهشتی که نه سقفی داشت و نه دیواری، تنها حسی بود که در میان قطرات باران به سراغش میآمد. دخترک از این رنج مستثنی نبود و قلب کوچک و مهربانش با هر تکرار، ترک جدیدی برمیداشت؛ ترکهایی که دیده نمیشدند، اما هرکدام دنیایی از درد را در خود پنهان کرده بودند. در آن دل کوچک، به وسعت تمام دنیا غم و غصه جمع شده بود.
چشمانش سالها بود که دیگر برقی نداشتند و زبانش شاید به اندازهی بغضهای قلبش سنگین شده بود که به ندرت میچرخید. ذهنش درست شبیه انبار کهنهای شده بود که همهچیز در آن خاک گرفته است؛ همانقدر فرسوده و شلوغ. چیزهای ممنوعهی زیادی در آن انبار جمع شده بود که نه میشد دور ریخت و نه میشد نگه داشت. از میان همه، صدایی که همچون ناقوسِ مرگ هر لحظه در ذهنش تکرار میشد، بینهایت خستهاش کرده بود. او میخواست از آن صدا نجات پیدا کند، ولی آن صدا با هر دم و بازدم، عین طبل در گوشهایش نواخته میشد. با بستن چشمانش، صدا بلندتر از همیشه در سرش جیغ کشید: «روزی که دختر متولد میشود، مصادف است با روز بارش غم». چه کسی میداند او چند بار با شنیدن این جمله جان داده است؟ چه کسی میداند چند بار بعد از شنیدن این صدا، تکههای قلبش را بههم پیوند زده است؟ مگر جان دادن فقط به قطع شدن نفس است؟ یا بیحرکت شدن نبضِ زندگی؟
پس آن قلبی که خود از نفس افتاده ولی هنوز نبضش را حفظ کرده است، چه میگوید؟ آن چشمان کدر و احساسات خشکیده چه؟ از نظر او، جان دادن یعنی همان لحظهای که از وجود و روح خودش متنفر میشود. جان دادن یعنی چشیدن طعم سیلی پدر، درست زمانی که دلت حمایت پدرانه میخواهد. جان دادن یعنی شنیدن آن جملهی منفور از زبان مادر؛ جان دادن یعنی مردن در عین زنده بودن. چشمانش را آرام میبندد، ولی آن صدا بلندتر از همیشه فریاد میزند: «تولد دختر یعنی بارش غم!» او سالها بود با این صدا زندگی میکرد، اما اینکه چرا هرگز به شنیدن آن عادت نمیکرد را حتی خودش هم نمیدانست. مگر او چند سال داشت؟ تنها چهارده سال از عمرش گذشته بود؛ آیا چهارده سال کافی است تا انسان به عمق سیاهیهای این دنیا پی ببرد؟
او فقط میخواست بخندد، شادی کند و هربار که زمین میخورد، دستی بهسویش دراز شود؛ ولی در عوضِ همهی اینها، تنها غم بود که از دیوارهای کهنهی زندگیاش سرریز میکرد. هربار خواست اندکی بخندد، آن صدای منفور در ذهنش تکرار شد. هربار خواست بایستد، دستی نامرئی او را دوباره زمین زد و هربار خواست زندگی کند، طوفانی از غم به سمتش هجوم آورد. دردناکتر از همه، دلیلِ پنهان پشت پردهی سیاه سنتها بود؛ دلیلی که خود به خنجری برای سوراخ کردن قلب نازک دخترک بدل شده بود. او حق نداشت بخندد، برقصد، شادی کند و زندگی کند؛ فقط به این دلیل که او یک «دختر» بود.
ضربات شلاقمانند باران هنوز بر سر و صورتش نواخته میشد و خانه در سکوتی عظیم فرو رفته بود. انگار شکستن قلب دخترک، محرکی بود که میتوانست خشم مهارنشدنی آنان را خاموش کند. ولی ایکاش میدانستند دخترک هرقدر هم بیپناه باشد، باز هم جایی در میان ابرهای تیره و ستارگانِ چشمکزن، دستانی هستند که هنوز پناهِ تنِ زخمی او باشند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه