امشب، شبی طوفانی است؛ شبی که فریادهای آسمان بهوضوح شنیده میشود.
وقتی از پنجره بیرون را دیدم، دلم گرفت؛ دلم گرفت از تمام ظلمها، از تمام اشکها و از تمام رویاهایی که هنوز فقط رویا ماندهاند.
بغضی عظیم گلویم را فشرد؛ نفس کشیدن برایم سخت شده بود.
یاد روزهایی افتادم که زیر همین باران و طوفان، با دوستانم به مکتب میرفتیم.
غرش ابرها برایم مثل صدای تیر و تفنگ بود. قلبم پر از وحشت شد.
تحمل آن لحظهها سخت بود و در پایان، اشک از چشمانم سرازیر شد. برای اینکه کسی متوجه نشود، به پشتبام رفتم.
بادی بر گیسوانم وزید و توانستم نفسی تازه کنم. لحظهای تأمل کردم و دیدم که سراپا پر از داستانهایی هستم که پایانشان نامعلوم است.
آسمان، با آنهمه طوفان و غرش، چهرهی پاک و زیبایش را پنهان کرده بود. با این حال، در دل همین آشوب، صدایی لطیف جریان داشت؛ گویی بازتاب هزاران صدای بیگناه بود.
شبی سنگین بود. در میان آن همه دلتنگی، خودم را دیدم؛ گمشده در میان صداها. از یک سو، وطنم فریاد میزد؛ وطنی که زادگاهم بود و روزی آرزوی آبادیش را در دل داشتم، اما اکنون در دریایی از خون دستوپا میزد.
از سوی دیگر، قلم شکستهام بود؛ قلمی که در دستان انسانهایی که بویی از علم نبردهاند، شکسته شده بود. کتابهایم، خاکستر شده، هنوز در انتظار فردا بودند.
و از سوی دیگر، صداهای خانواده و جامعه؛ صداهایی که مدام میگفتند: «ازدواج کن، درس به چه کارت میآید؟ آخر باید عروسی کنی، پس چرا پافشاری میکنی؟»
در میان این صداها محاصره شده بودم. قلبم درد میکرد.
احساس میکردم زندانیام؛ زندانی با حصارهایی بلند.
ناگهان خودم را گم کردم؛ انگار در میان ابرها تکهتکه شده بودم.
در همان لحظه، رویاهایم را دیدم؛ رویای داکتر شدن، رویای اینکه روزی مادرم با افتخار بگوید: «دخترم امروز جراحی داشت.»
رویای پوشیدن چپن سفید و رویای اینکه برای وطنم بایستم و برای آبادیاش صدا بلند کنم.
برایم سخت بود از این همه رویا دست بکشم؛ رویاهایی که در عمق قلبم خانه ساخته بودند.
سخت بود که چشم بر آنها ببندم و تسلیم افکاری شوم که مرا محدود کردهاند.
سختتر از همه، سکوت در برابر این همه ظلم بود.
دلتنگی آن شب را در اشکهایی که بر گونههایم جاری شد، خلاصه کردم.
ای طوفان!
از چه در آشوبی؟ از بیعدالتی این دنیا یا از دردهای پنهانش؟
چه در دل داری که اینگونه میغرشی؟
مگر کتابت سوخته است؟ یا قلمت شکسته؟
چرا اینهمه دلتنگی؟ آیا زخمهایت از زخمهای من تازهتر است؟
زیباییات کجا و این تاریکیات کجا؟
چرا ابرهایت از چشمان من بارانیتر است؟
چه میخواهی بگویی؟ گوش میدهم…
چیزی نگذشت که طوفان آرام گرفت.
دوباره به دنیایی که مقابلم ایستاده بود نگاه کردم. نفسی عمیق کشیدم.
در خیال، خودم را میان خندههای دخترانی دیدم که از مکتب برمیگردند.
تصویری عمیق و روشن.
آسمان، که لحظاتی پیش پر از خشم بود، حالا آرام شده بود. درک این تغییر برایم دشوار بود.
اما با آرام شدن آسمان، طوفان درونم هم اندکی فرو نشست.
آن شب، طوفان به من فهماند که داستانم هنوز تمام نشده است.
من ادامهدهندهی داستانی هستم که دختران، خود نجاتدهندهی آناند؛
نه داستانی که به ازدواج اجباری و رها کردن رویاها ختم شود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه