روزهای سخت و سرنوشت نامعلوم

این روزها ثانیه ثانیه‌اش برایم مثل یک سال می‌گذرد؛ البته نه تنها برای من، بلکه درک می‌کنم تک‌تک هم‌وطنانم روزهای سختی را پشت سر می‌گذرانند. این روزها انگار همه‌ی آدم‌های این سرزمین منتظر یک معجزه‌ی خوب هستند. می‌دانم آن‌ها هم مثل من خسته و پریشان‌اند. من این را از آه و ناله‌ی مادری که جگرگوشه‌هایش را از دست داده، از ترک‌های دستِ زنِ بیوه‌ای که برای یک لقمه نان برای فرزندانش روز تا شب کار می‌کند، از نگاه‌های معصومانه‌ی طفل یتیمی که هر روز به امید دیدار پدرش از خواب بیدار می‌شود و شب‌ها از فرط خستگیِ انتظار می‌خوابد و از چروک‌های پیشانی پدری که با کراچی خالی‌اش دنبال کار این‌طرف و آن‌طرف می‌گردد، خوب می‌خوانم. چقدر دل‌شان می‌خواهد لحظه‌ای آرام و راحت باشند. آنان چقدر خسته‌اند از این بدبختی‌ها، خون‌ریزی، جنگ و غارتگری که هرگز پایان نمی‌یابد.

از روزی که به یاد دارم تا به امروز، سرخط اخبار در رسانه‌ها هر روز از کشتن، دزدی و ویرانی بوده و این به دردناک‌ترین و بدترین قسمت زندگی ‌ما مبدل شده است. با وجود این‌ها، مردم اندکی امیدوار شده بودند و می‌خواستند زندگی کنند. فکر می‌کنم همه‌ی آن‌ها مثل مادربزرگم هستند، او که همه‌ی عمرش را به امید روزی زندگی کرد که شاید آن روز را هرگز تجربه نکند؛ اما همیشه امیدوار است. آه! چقدر قشنگ خواهد بود اگر او ما را در آرامش ببیند و باور کند که آری، زندگی زیبا خواهد شد. اما این روزها انگار نه‌تنها مادربزرگم، بلکه همه‌ی آدم‌های این سرزمین دیگر ناامید شده‌اند؛ خیلی ناامید و پریشان که دیگر حرف تازه‌ای از آنها نمی‌شنویم.

من این را با چشمان خودم دیدم و هر روز می‌بینم که آن‌ها با ناامیدیِ تمام و به قیمت از دست دادن جان‌شان چگونه پرواز کردند؛ اما از بختِ بدشان بال‌های‌شان شکست و به زمین افتادند. من دیدم که از خون‌شان، رودهای خشکیده‌ی این وطن دوباره چه با جوش و خروش روانه شدند.

آری! همه خسته‌ایم و درد، ذره‌ذره‌ی وجود ما را به هم می‌فشارد. اما من اینجا در گوشه‌ای از اتاقم، در حالی که از درد به هم می‌پیچم، دارم از خودم و از هموطنانم می‌نویسم. از مکتب و هزاران جوان سرزمینم می‌نویسم که این روزها با سرنوشت نامعلوم‌شان زندگی می‌کنند و مثل من با قلم، کتاب و دفترچه‌های قشنگ، دلتنگی‌های‌شان را ابراز می‌دارند. آن‌ها هم مثل من از ته دل می‌خواهند به مکتب و دانشگاه برگردند و با هم سرود زندگی‌شان را زمزمه کنند. آن‌ها می‌خواهند زندگی کنند، درس بخوانند و وطن را آباد سازند.

من باور دارم که برمی‌گردیم و این بار قوی‌تر از قبل، تلاش می‌کنیم و آینده‌ای می‌سازیم که دیگر از هم بپاشد…

به امید آن روز قشنگ؛ روزی که لبخند جای اشک را بگیرد، روزی که صدای خنده‌ی کودکان در کوچه‌ها طنین‌انداز شود و مادران با دلِ آرام فرزندان‌شان را به مکتب بفرستند. روزی که جوانان وطنم با عشق، دفترهای تازه‌شان را ورق بزنند و برای آینده‌ی روشن تلاش کنند. من ایمان دارم این سرزمین هنوز زنده است، هنوز قلبش می‌تپد و هنوز در سینه‍ی هر فرد در افغانستان، نوری از امید می‌درخشد. ما باز می‌سازیم، می‌خوانیم، می‌نویسیم و دوباره لبخند می‌زنیم؛ چون سزاوار زندگی زیبا هستیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000