در کشور من، هیچ زنی دریا نیست. نه اینکه دریا بودن کوچک باشد، نه.
بلکه انگار در زمانی دور، در جایی که هنوز نامی برای اندوه وجود نداشت، دریا روسری آبیاش را از سر برداشت و به دست باد سپرد. آسمان برای لحظهای رنگش را گم کرد و زمین نفسش را آهسته بیرون داد. بعد، دریا آرامآرام در دل خاک فرو رفت و از همان روز، چیزی در سرنوشت زنها تغییر کرد.
میگویند از همان لحظه، زنها دیگر جاری نماندند؛ دیگر سبک نبودند و دیگر بیپروا نمیخندیدند.
ایستادند، و ایستادنشان آنقدر طول کشید که ریشه دواندند؛ ریشههایی عمیق در خاکی که درد را بهتر از هر کسی میشناسد.
زنهای سرزمین من، کوه شدند.
و کوه بودن، فقط سخت بودن نیست. کوه بودن یعنی بارها شکستن، اما فرو نریختن. یعنی سنگین شدن از چیزهایی که هیچکس آنها را نمیبیند. یعنی ایستادن، حتی وقتی در درونت چیزی آرامآرام فرو میریزد.
اگر از دور نگاه کنی، کوهها خاموشاند؛ نه فریادی دارند، نه حرکتی و نه نشانهای از آنچه در درونشان میگذرد.
اما اگر نزدیک شوی، اگر گوش بدهی و اگر کمی بیشتر بمانی، میفهمی که این سکوت، خالی نیست.
این سکوت، پر از قصه است.
در دل هر کوه، هزاران داستان پنهان شده است؛ داستان دختری که میخواست پرواز کند، اما بالهایش را میان دیوارها جا گذاشت. داستان زنی که لبخند زد، در حالی که دلش از درد لبریز بود. داستان مادری که شبها بیصدا بیدار میماند و خستگی تمام روز را در سکوت در آغوش میگرفت.
زنهای اینجا یاد گرفتهاند درد را پنهان کنند؛ نه چون قویتر از دیگراناند، بلکه چون جایی برای نشان دادن آن ندارند.
نه کسی میپرسد، نه کسی میبیند و نه کسی آنقدر میماند که بفهمد.
آنها لبخند میزنند، اما لبخندشان همیشه از جنس آرامش نیست. گاهی لبخند، فقط راهی است برای ادامه دادن؛ راهی برای اینکه فرو نریزند و دیگران نفهمند در درونشان چه میگذرد.
در کشور من، زنها تکیهگاهاند؛ برای خانه، برای خانواده و برای کودکانی که هنوز جهان را نمیشناسند.
آنها سایه میشوند، پناه میشوند و امید میشوند؛ اما کمتر کسی میپرسد که خودشان به چه چیزی تکیه دادهاند.
کمتر کسی میبیند که پشت این استواری، چه خستگی عمیقی خوابیده است؛ خستگیای که نه در صدا پیداست و نه در نگاه، بلکه فقط در جایی دور، در عمق وجود، باقی مانده است.
آنها بارها شکستهاند؛ بیصدا، آرام و در جایی که هیچکس شاهدش نبوده است.
شکستنشان شبیه فرو ریختن نیست؛ شبیه ترک برداشتن سنگی است که سالها زیر فشار مانده باشد؛ ترکی که شاید دیده نشود، اما هر روز عمیقتر میشود.
با اینهمه، هنوز ایستادهاند.
صبح که میشود، دوباره بیدار میشوند و دوباره ادامه میدهند؛ نه به این خاطر که همهچیز خوب است، بلکه چون چارهای جز ادامه دادن ندارند.
در ظاهر، هیچکدامشان دریا نیستند. هیچ موجی در نگاهشان دیده نمیشود و هیچ طوفانی در صدایشان شنیده نمیشود؛ اما در عمق وجودشان، دریایی خاموش جریان دارد.
دریایی که فرصت خروشان شدن ندارد. دریایی که باید آرام بماند، حتی وقتی موجهایش به دیواره دل میکوبند. دریایی که یاد گرفته است خودش را پنهان کند.
گاهی، اگر خیلی آرام باشی، اگر بدون قضاوت نگاه کنی، میتوانی رد آن دریا را ببینی؛ در چشمهایی که حرفهای نگفته دارند، در سکوتی که سنگینتر از هر فریادی است و در نفسهایی که عمیقتر از همیشه کشیده میشوند.
زنهای سرزمین من، قویاند؛ اما این قدرت، از جنس راحتی نیست و از جنس آرامش هم نیست.
این قدرت، از دل سختی آمده است؛ از دل ایستادنهای طولانی و از دل ناگزیری.
آنها سرسختاند؛ نه چون دنیا با آنها مهربان بوده، بلکه چون دنیا راه دیگری برایشان نگذاشته است.
گاهی فکر میکنم اگر آن روز، دریا روسریاش را از سر برنمیداشت، اگر دریا همان دریا میماند، شاید زنها هنوز میتوانستند سبک باشند؛ میتوانستند بخندند، بیآنکه چیزی در دلشان سنگینی کند و میتوانستند جاری باشند، بیآنکه از ایستادن خسته شوند.
اما حالا، آنها کوهاند؛ کوههایی که در برابر باد میایستند، در برابر برف دوام میآورند و در برابر زمان، آرام اما محکم باقی میمانند.
در کشور من، هیچ زنی دریا نیست؛ اما هر زن، دنیایی در خود دارد که از هزار دریا عمیقتر است؛ دنیایی پر از احساس، پر از رؤیا و پر از حرفهای نگفته.
دنیایی که اگر روزی فرصت بیان پیدا کند، میتواند تمام سکوت این سالها را بشکند.
و شاید روزی برسد…
روزی که باد، دوباره روسری آبی را به زمین برگرداند؛ روزی که سنگها کمی نرم شوند و کوهها به یاد بیاورند که در دلشان، هنوز چیزی از دریا باقی مانده است.
تا آن روز، زنهای سرزمین من، با تمام زخمهای پنهان، با تمام سکوتهای عمیق و با تمام خستگیهایی که کسی نمیبیند، همچنان ایستادهاند؛
قوی، مستحکم، سرسخت و در عین حال، سرشار از احساسی که هیچگاه بهطور کامل گفته نشده است.
دیدگاهها (1)
عالی موفق باشین
ارسال دیدگاه