او به پسرش گفت: «جان مادر، ببین و از میان این دخترها یکی را انتخاب کن.»
پسر با نگاهی که از آن اهانت میبارید، به دخترها نگاه کرد و کوچکترین دختر خانواده را انتخاب نمود. انگار او یک دختر نبود، گویی کالایی بود که باید به دست این و آن سپرده میشد. همه میگفتند انتخابش کن، اما مگر دختر حق ندارد که او نیز از میان پسران انتخاب کند؟
مادرش هم چیزی نگفت. آنها فقیر بودند و به کمک و امکانات خانوادهی داماد نیاز داشتند. مادری که میخواست برای پسرش زندگی بسازد، ناخواسته زندگی یک عمر دخترش را ویران میکرد. در حالی که دو خواهر بزرگتر او هنوز ازدواج نکرده بودند، تصمیم گرفتند دختر نوزدهساله را شوهر بدهند.
وقتی به او نگاه کردم، احساس کردم غرورش زیر پا شده است. از نگاهش میشد فهمید که چقدر از درون شکسته است. به آن مرد هم نگاه کردم. او را نمیشد یک پسر نامید، مردی سنوسالدار و مغرور بود. فقط به این دلیل که در خارج زندگی میکرد، برای بسیاری از خانوادهها گزینهای مناسب به حساب میآمد. کسی نمیپرسید آیا انسان خوبی است، آیا اخلاق سالمی دارد، آیا برای این دختر مناسب است؟ این پرسشها برایشان اهمیتی نداشت. خانواده خوشحال بودند که دخترشان با نام نیک به خانهی شوهر میرود، اما برای پول و حرف مردم، آیندهی دختر خود را قربانی میکردند. در همان چند دقیقهی کوتاه، همهچیز را تعیین کردند و حتی تصمیم گرفتند فردای آن روز شیرینیخوری برگزار کنند. اما او چگونه میتوانست در کنار کسی زندگی کند که به سن پدرش بود؟
مدتی است که دیگر مانند گذشته نیست؛ نه میخندد و نه زیاد حرف میزند. احساس میکنم حرفهای زیادی در دل دارد، اما نمیتواند آنها را بر زبان بیاورد. او حالا زن نامیده میشود؛ کلمهای که وقتی برای او به کار میرود، مرا ناراحت میکند. در سنی که باید درس میخواند، زندگی میکرد، آرزو میساخت و شاد بود، مادر یک کودک شده است. او در مدت کوتاهی چیزهایی را تجربه کرد که بسیاری از انسانها سالها بعد درک میکنند. در بیستسالگی چنان خسته و فرسوده به نظر میرسد که گویی سالها از عمرش گذشته است. از چشمانش میتوان حسرت آرزوهای بربادرفته را دید. او آرزو داشت روزی چپن سفید داکتری را بر تن کند و به مردم خدمت کند، اما حالا آن آرزوها را فراموش کرده است. دیگر تلاشی برای ساختن آیندهی بهتر نمیکند و دیگر هدفی ندارد که برای رسیدن به آن بجنگد. گاهی میترسم که ناامیدی به او آسیب برساند. تمام این دردها نتیجهی یک تصمیم نادرست خانوادگی است.
چندی پیش دختری دیگر که در سن کم ازدواج کرده بود و در خانهی شوهر با رفتارهای نادرست روبهرو بود، یک شب به زندگی خود پایان داد. امروز خانوادهاش شکایت میکنند و میگویند دخترشان کشته شده است؛ اما آن روزها کجا بودند؟ زمانی که او را برخلاف میلش به ازدواج وادار کردند، کجا بودند؟
این فقط داستان دو دختر نیست، هزاران دختر در افغانستان با چنین سرنوشتی دستوجنجه نرم میکنند. ما دختران نه تنها در دوران طالبان، بلکه در بسیاری از دورهها قربانی تصمیمهایی بودهایم که دیگران برای ما گرفتهاند. وقتی دختری که هنوز فرصت شناخت خود را پیدا نکرده، مجبور به ازدواج میشود، این خود نشانهی یک بیعدالتی بزرگ است.
بیایید صدای بابه مزاری باشیم، همان کسی که گفت هزاره بودن جرم نیست؛ ما نیز بگوییم دختر بودن جرم نیست. بیایید برای زندگی خود تصمیم بگیریم، با رضایت و میل خود زندگی کنیم، زیرا ما فقط یک بار فرصت زندگی داریم. به مردان و پسران نشان دهیم که ما نیز حق انتخاب داریم. ما نیز میخواهیم با کسی ازدواج کنیم که همسطح فکری و سنی ما باشد، کسی که قرار است سالهای زندگی خود را در کنار او سپری کنیم و نسل آینده را با او بسازیم. ما حق داریم زمانی ازدواج کنیم که خود را آماده و به اندازهی کافی بالغ بدانیم. ما جرم نیستیم؛ ما انسان هستیم و باید در تصمیمهای مربوط به زندگی خود سهم و حق داشته باشیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه