دنیای گم‌شده‌ی من

این‌که انسان از زند‌گی بیرون شود او را آگاه نمی‌سازد، بلکه در دل زندگی فرو رفتن است که انسان را می‌سازد. من نیز در میان موج‌های زندگی گاهی افتاده‌ام و گاهی برخاسته‌ام، و هنوز در جست‌وجوی دنیای گمشدهٔ خودم هستم.

هر صبح روزم را با نام خدا آغاز می‌کنم؛ با نماز، با آیت‌های آرام‌بخش قرآن کریم و با امیدی که هر روز کوشش می‌کنم در دل خسته‌ام زنده نگهش دارم. صبح برای من همیشه با روشنایی آغاز می‌شود؛ اما گاهی این روشنایی تنها در آسمان است نه در وجودم. در دل من قصه‌ قصه‌ی دختری که سال‌ها میان آرزو، رنج، صبر و خاموشی در جست‌وجوی راه خود بوده است، جریان دارد.

زندگی برای من از همان آغاز، درس استقامت بود. آموختم که برای رسیدن به خواسته‌ها باید ایستاد، باید جنگید، باید خاموش گریست و باز هم برخاست. همیشه برای خودم برنامه ساختم، برای فردایم نقشه کشیدم، به آینده فکر کردم و برای رسیدن به آرزوهایم شب و روز زحمت کشیدم؛ اما گاهی زندگی شبیه دهلیزی تاریک می‌شود. شبیه دهلیزی با صدها دروازه‌ی بسته و من در میان آن، حیران و خسته به جست‌وجوی کلیدی می‌گردم که نمی‌دانم کجا گمش کرده‌ام.

گاهی با خود فکر می‌کنم تا کجا باید ادامه داد؟ تا چند روز، چند ماه، یا چند سال دیگر باید با این ذهن درگیر و این دل خسته پیش رفت؟ آیا انسان همیشه باید بجنگد؟ آیا گاهی حق ندارد فقط بایستد، نفس بکشد، خاموش بماند و اندکی خودش را در آغوش بگیرد؟ این پرسش‌ها هر شب با من‌اند. در خاموشی شب، زمانی که همه‌چیز آرام به نظر می‌رسد، ذهن من تازه، پر از صدا، پر از یاد و پر از اندوهی که راهی برای گفتنش پیدا نمی‌کند، بیدار می‌شود.

گاهی احساس می‌کنم دیگر خودم نیستم؛ گویی آن دختری که سال‌ها پیش بودم، در جایی از مسیر جا مانده است. همان مریمِ پرشور؛ همان دختری که شب‌ها تا صبح برای امتحان مضمون کیمیا بیدار می‌ماند، با عشق درس می‌خواند، رویاهای بزرگ در سر داشت و باور داشت که روزی می‌تواند دنیای خودش را بسازد. آن دختر پر از امید بود؛ امیدی ساده اما روشن، امیدی که حتا سخت‌ترین روزها هم نمی‌توانست خاموشش کند.

نمی‌دانم او در کدام مسیر زندگی‌ام از من فاصله گرفت. نمی‌دانم در کدام روز دشوار و در کدام شکست، آرام‌آرام از من دور شد. گاهی حس می‌کنم هنوز صدای دختری که مرا صدا می‌زند، از دور می‌شنوم؛ اما راه رسیدن به او را فراموش کرده‌ام. دلم می‌خواهد دوباره پیدایش کنم و سخت بغلش کنم؛ دوباره به همان مریم پرشور برگردم، به همان دختری که به فردا باور داشت.

اما با همه‌ی این خسته‌گی‌ها، هنوز چیزی در درونم خاموش نشده است. هنوز در گوشه‌ای از قلبم چراغ چراغی کم‌نور و کوچکی روشن است. همان نور کوچک است که نمی‌گذارد کاملاً فرو بریزم. همان امید پنهان است که هر بار پس از هر شکست، مرا دوباره به زندگی برمی‌گرداند. شاید من خسته باشم، شاید گاهی از ادامه دادن بترسم؛ اما هنوز در من چیزی هست که می‌خواهد بماند، بجنگد، دوباره از نو بسازد و دوباره ادامه دهد.

زندگی با همه‌ی تلخی‌هایش هنوز ارزش زندگی کردن را دارد. زندگی فقط رسیدن نیست، گاهی راه رفتن، دوام آوردن و ایستادن در برابر سختی‌ها، بزرگ‌ترین پیروزی است. آرزوها شاید دیر به دست آیند، شاید راه رسیدن به آن‌ها دراز و پر از سنگریزه‌ها باشد؛ اما امید همان نوری‌ست که در تاریک‌ترین شب‌ها انسان را به صبح می‌رساند.

من باور دارم که خوش‌بختی، هرچند دیر، راهش را پیدا می‌کند. شادی همیشه در مقصد نیست؛ گاهی در همان لحظه‌هایی‌ست که با تمام درد، باز هم تسلیم نمی‌شوی. گاهی در لبخند خانواده، در دعای مادر، در خاموشی یک شب بارانی و در لحظه‌ای‌ست که گپ‌های دلت را روی کاغذ می‌نویسی و راحت می‌شوی.

نوشتن برای من فقط کلمه نیست؛ بلکه پناه است، آرامش است، نجات است. وقتی می‌نویسم، فکر می‌کنم تکه‌های گمشدهٔ خودم را دوباره جمع می‌کنم. واژه‌ها برایم مثل دست‌هایی‌اند که در تاریکی شانه‌هایم را می‌گیرند و نمی‌گذارند فرو بیفتم. شاید هنوز آن دختر قدیمی در من زنده باشد؛ شاید فقط زیر سایه‌های تاریک زندگی پنهان شده باشد.

من هنوز منتظر دیدن دوباره‌ی خودم هستم، منتظر روزی که دوباره در آیینه نگاه کنم و بگویم: «تو گم نشده بودی، فقط در راه رسیدن به خودت کمی دیرتر رسیدی.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000