رقصِ شعله در باد

در روزگاری که انگار تمام غم‌های جهان در تنِ یک زن یا یک دختر در افغانستان خلاصه شده است، زندگی هنوز هم درزهای کوچکی برای نفوذ نور پیدا می‌کند. غمی که ما از آن حرف می‌زنیم، یک دلتنگی ساده نیست؛ غمی است که از دیوارهای بلند خانه‌نشینی بالا می‌رود، روی کتاب‌های دربسته‌ی مکتب می‌نشیند و مثل غباری غلیظ، روی آرزوهای دوردستمان سایه می‌اندازد. گاهی این بار آن‌قدر سنگین می‌شود که گویی تمام کوه‌های پامیر را روی شانه‌های ظریفمان گذاشته‌اند. اما درست در همان لحظه که سیاهی مطلق به نظر می‌رسد، جادوی «خوشی‌های کوچک» از راه می‌رسد و ثابت می‌کند که روح انسان به این سادگی‌ها تسلیم نمی‌شود.

این‌گونه است که ما در دل محدودیت، مقاومت را معنا می‌کنیم. وقتی محبوبت را می‌بینی، کسی که در چشمانش هنوز ردی از امید و مهربانی هست، ناگهان آن کوه سنگینِ غم به تپه‌ای کوچک بدل می‌شود. حضور یک عزیز، مثل لنگری است که تو را در طوفان نگه می‌دارد. یا مثلاً وقتی عطرِ دیگِ قابلی‌پلو یا بوی نان گرم خانگی در فضای اتاق می‌پیچد، آنجاست که طعم‌ها به کمک ‌ما می‌آیند. برای ما یک غذای خوشمزه فقط رفع گرسنگی نیست، بلکه پیوندی است با ریشه‌ها، با خاطرات روزهای صلح و با باوری که می‌گوید: «ما هنوز هستیم، هنوز سفره می‌اندازیم و هنوز زندگی در رگ‌های این خانه جریان دارد.»

موسیقی برای ما دریچه‌ی رهایی است. وقتی هدفون را در گوش می‌گذاری و اجازه می‌دهی نغمه‌ی یک رباب یا صدای نجیبِ یک غزل تو را با خود ببرد، دیوارها فرو می‌ریزند. در آن لحظات، تو دیگر آن دختر محصور در چهاردیواری نیستی؛ تو پرنده‌ای هستی که بر فراز دره‌های نور پرواز می‌کند. موسیقی به ما یادآوری می‌کند که زیبایی هنوز وجود دارد و هیچ قانونی نمی‌تواند مانعِ رویا دیدن یک قلب تپنده شود.

اما شاید قوی‌ترین سنگر ما، همان گفت‌وگوهای صادقانه با یک دوست باشد؛ همان لحظاتی که با هم می‌نشینیم، زمین و زمان را بابت تمام ناملایمتی‌ها لعنت می‌کنیم و بعد از ته دل به پوچی این محدودیت‌ها می‌خندیم. این خنده‌ها بلندترین فریاد اعتراض ماست. وقتی با دوستی که دردی مشترک دارد از آرزوهای ممنوعه‌مان می‌گوییم و میان بغض، قهقهه می‌زنیم، غمی که می‌خواست ما را از پا درآورد، کوچک و حقیر می‌شود. ما یاد گرفته‌ایم که غم را به رسمیت بشناسیم، اما اجازه ندهیم صاحب‌خانه‌ی قلبمان شود. ما شادی را «اختراع» می‌کنیم؛ حتی اگر به قیمت یک پیاله چای دورهمی یا تماشای یک گل در باغچه‌ی کوچک خانه باشد.

این رازِ ادامه‌دادن تمام انسان‌ها و به‌ویژه زنان این سرزمین است. ما منتظر نمی‌مانیم تا دنیا کاملاً مهربان شود تا اجازه داشته باشیم بخندیم؛ ما می‌خندیم تا دنیا برایمان قابل تحمل شود. هر لبخند ما در اوج محدودیت، پیروزی حیات بر ناامیدی است. ما یاد گرفته‌ایم که میان زخم‌ها دنبال مرهم‌های خانگی بگردیم و با همین دلخوشی‌های ساده، هر روز صبح دوباره بند کفش‌هایمان را محکم کنیم. این است معنای واقعی زندگی کردن در دل طوفان؛ چرا که ما آموخته‌ایم حتی اگر آسمان را از ما بگیرند، باز هم می‌توانیم ستاره‌های خودمان را در تاریکی اتاق روشن کنیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000