شنیدن نام زادگاهم کافی بود تا موجی از شادی و سرور در تمام وجودم جاری شود؛ آنقدر خوشحال بودم که انگار تمام فاصلهها میان من و آرزوهایم از بین رفته بود. به همین خاطر، وسایل سفرم را با هزاران امید و دلخوشی آماده کردم و فردای آن روز، همراه با جمعی از فامیل و اقوام خود سوار بر موتر کاستر شده و روانهی سفر شدیم. راه سفر بسیار لذتبخش بود؛ تماشا کردن مناظر سرسبز و درختان استوارِ سرو از پنجرهی موتر و گوش دادن به موسیقی، راه طولانی سفرمان را برای من کوتاه کرده بود. آنجا که رسیدم، احساس وصفناپذیری داشتم؛ حس کردم آبوهوایی را که سالها گم کرده بودم، دوباره بازیافتهام. هر قدم و هر لحظه بودن در آنجا، زندگیام را زیباتر میساخت و خاکش دیگر بوی غریبی و بیگانگی نمیداد. زادگاهم جایی بود با خانههای کاهگلی اما پر از صمیمیت و مردمانش صادق و زحمتکش بودند. به چشمهایشان که نگاه میکردی، نگاهی معصومانه و از جنس صداقت و رفاقت را میدیدی.
من چقدر نیاز داشتم که در زادگاهم بمانم، نفس بکشم و در میان کوههای بلندش آرزوی آزادی را طنینانداز کنم. زادگاه من جایی تماشایی بود. آنجا دنیایی کوچک و صمیمی دور از هیاهوی فضای مجازی بود. صبحها با صدای طنینانداز پرندگان از خواب بیدار میشدی و وقتی به پنجره نگاه میکردی، تمام زیبایی و بلندی درختان نمایان بود و کوهها با شکوهِ تمام خودنمایی میکردند. آنجا که باشی، دلت میخواهد هیچگاه چشم از پنجره برنداری و تنها نظارهگر زیبایی بیکران طبیعت باشی. هوایش آنقدر خوشایند و پاک بود که آدم میخواست ساعتها زیر سایهی درختی بنشیند، کتاب بخواند، بنویسد یا آواز زمزمه کند، بیخبر از تمام دغدغهها و جنجالهای دنیا. هر لحظه سپری کردن در زادگاهم، برای من درسی از آرامش، صفا و سادگی بود. عصرها خورشید کمکم روشناییاش را از دامنهی دهکده جمع میکرد، آسمان رنگ دیگری به خود میگرفت و نسیم خنکی در میان شاخوبرگ درختان میپیچید. در این میان، صدای خندههای مستانهی کودکان، سکوت سنگین روستا را میشکست و شادی سادهی آنها مرا به یاد دوران کودکی خودم میانداخت؛ زمانی که بدون هیچ بهانهای شاد بودم. آنجا عمیقاً فهمیدم که خوشبختی تنها در امکانات فراوان و زندگی مدرن خلاصه نمیشود، بلکه خوشبختی همان آرامش نابی است که طبیعت به انسان هدیه میدهد. زادگاهم به من آموخت که باارزشترین چیزها در زندگی، همانهایی هستند که نمیتوان برایشان قیمتی تعیین کرد. شبهای دهکده نیز زیبایی دیگری داشت؛ آسمان کاملاً پر از ستاره میشد و در آن تاریکیِ پرابهت شب، دور از غوغای شهر، انسان سرانجام فرصت پیدا میکرد تا در تنهایی خویش به آرزوهای بزرگش بیندیشد.
هر گوشهی زادگاهم برای من خاطرهای در دل خود داشت؛ از کوچههای باریک و خاکی گرفته تا چشمههای زلال و دشتهای سرسبز. هر بار که در میان آن طبیعتِ بکر قدم میزدم، احساس میکردم بخشی از وجودم به این خاکِ پاک گره خورده است؛ خاکی که کودکیهایم را در آغوش گرفته بود و هنوز هم مرا با مهربانی به سوی خود میخواند. اما در کنار تمام این زیباییها، درد محرومیت دخترانِ روستا هرگز ذهنم را رها نمیکرد. هر دختری را که در کوچه و سرک میدیدم، آیندهی روشن را در چشمانش تصور میکردم؛ آیندهای که میتوانست با آموزش، آگاهی و فرصتهای برابر ساخته شود. با خود میاندیشیدم که اگر درهای دانش به روی این دختران گشوده شود، آنها نهتنها زندگی خود، بلکه سرنوشت جامعهیشان را نیز دگرگون خواهند کرد. دخترانی که هر کدام رویایی بزرگ در قلب خود داشتند؛ اما محروم بودند. هر بار که به این موضوع فکر میکردم، شعلهی این درد تمام وجودم را میسوزاند. با خودم میگفتم: «خدایا چه میشود اگر این دختران به جای سوزن، قلم بر دست داشته باشند؟ چه میشود اگر به جای اشک ریختن در برابر ظلم، فریاد آزادی بلند کنند؟ چقدر خوب بود اگر شعار و هدف همهی آنها، آگاهی و دانایی میبود.»
روزهای اقامتم در زادگاهم خیلی زود سپری شد و زمانی که لحظهی بازگشت فرا رسید، دلم بهشدت سنگین شده بود. هنگام خداحافظی، بارها به درختان، کوهها و خانههای کاهگلی خیره شدم؛ گویی میخواستم تصویر دقیقشان را برای همیشه در گنجینهی ذهنم نگه دارم. وقتی موتر حرکت کرد، احساس کردم تکهای از قلبم در زادگاهم جا مانده است. آن روز بیشتر از هر زمان دیگری فهمیدم که حقا هیچجا وطن نمیشود؛ شاید انسان به زیباترین شهرهای دنیا سفر کند و بهترین غذاها را میل نماید، اما هیچ مکانی نمیتواند جای خاکی را بگیرد که خاطرات، ریشهها و هویت انسان در آن شکل گرفته است، و هیچ غذایی به اندازهی نان تنوریِ آنجا خوشطعم و بابرکت نیست. وطن بخش جداییناپذیر از هویت ماست و به گفتهی بزرگان ما، هیچ جای دنیا خانهی خود آدم نمیشود. آرزو دارم روزی زادگاهم از نعمت آموزش، آگاهی و فرصتهای برابر برای همه، بهویژه دختران، کاملاً برخوردار شود تا فرزندان آن بتوانند آیندهای روشنتر بسازند. بدون شک در آن روز، زیباییِ شگفتانگیز طبیعت با زیباییِ دانایی و پیشرفت همراه خواهد شد و زادگاه من بیش از پیش خواهد درخشید.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه