من به خدا ایمان دارم

وقتی به شرایط، سختی‌ها، مشکلات و تلاش‌هایی که به نتیجه نرسیده باشد فکر کنید، شاید از تلاش کردن و کوشش کردن دست بکشید و ناامید شوید؛ اما ایمان داشتن به خداوند هیچ‌وقت بی‌نتیجه نیست. اگر از ته دل ایمان داشته باشید و صبور باشید، دیر یا زود نتیجه‌اش را حتماً می‌بینید. در این راه لازم است که فقط صبور باشید و منتظر نتیجه‌ی کار خود بمانید و این ایمان داشتن و صبور بودن شماست که امید را در دل‌تان زنده نگه می‌دارد.

سهیلا دختری بسیار صبور، لایق و دانا بود که همیشه پی‌گیر رؤیاها و خواسته‌هایش بود و در عین حال، با فقر و مشکلاتی که داشت زندگی می‌کرد. اما حتی در سخت‌ترین شرایط زندگی‌اش همیشه خوشحال بود و همیشه یک جمله را با خود تکرار می‌کرد. او می‌گفت: «من به خدا ایمان دارم.» او هیچ‌وقت ناامید نمی‌شد و می‌گفت روزی از این فقر و مشکلات نجات خواهد یافت. من و سهیلا همیشه با همدیگر به مکتب می‌رفتیم و با هم پس به خانه برمی‌گشتیم. یک روز، طبق هر روز رفتم پشت او که با هم به مکتب برویم؛ اما وقتی پشت دروازه‌ی او رسیدم، هر قدر زنگ دروازه‌ی خانه‌ی او را زدم کسی دروازه را باز نکرد و حتی هیچ صدایی از داخل خانه‌اش نمی‌شنیدم. بسیار ناراحت شدم که چه اتفاقی افتاده است، که ناگهان همسایه‌ی نزدیک‌شان از پشت سر مرا صدا کرد و گفت: «آن‌ها به مسافرت رفته‌اند.» حیران شدم که چرا سهیلا در این مورد چیزی به من نگفته است و از طرف دیگر برایش خوشحال شدم که بعد از مدت‌ها، با وجود مشکلات‌شان فرصتی برای مسافرت پیدا کرده‌اند.

یک هفته بعد خبر شدم که آن‌ها به خانه‌ی خود برگشته‌اند. وقتی طرف مکتب روان بودم بسیار ناوقت شده بود و با خود گفتم امروز پشت سهیلا نمی‌روم، بعد از مکتب پیش سهیلا خواهم رفت؛ شاید خسته باشد و نیاز به استراحت دارد. بعد از زنگ آخر با خوشحالی رفتم طرف خانه‌ی سهیلا. وقتی رسیدم دروازه‌ی‌شان باز بود؛ داخل خانه‌ی‌شان شدم و سلام دادم. وقتی سهیلا را دیدم که روی ویلچر نشسته بود، بسیار شوکه شدم. در جایم ایستاد ماندم و زبانم بند آمده بود؛ چیزی گفته نمی‌توانستم. اما سهیلا با لبخند به من گفت: «خوش آمدی.» رفتم کنارش. بعد از شنیدن حرف‌هایش فهمیدم که در راه برگشت به خانه تصادف کرده‌اند و به علت تصادف، هر دو پایش فلج شده بود. اما او اصلاً ناراحت نبود و گفت: «من به خدا ایمان دارم و ان‌شاءالله زود خوب می‌شم.» اما من ناامید بودم و با خود می‌گفتم که او هرگز خوب نخواهد شد؛ اما چیزی نگفتم.

چند هفته بعد ما تصمیم گرفتیم که به شهر کوچ کنیم و من هم رفتم به خانه‌ی سهیلا تا با او خداحافظی کنم. بعد از آن روز مدت‌ها گذشت و من هم هیچ خبری از او نداشتم؛ ولی همیشه به یادش بودم. یک و نیم سال گذشت. من هم مکتب را تمام کرده بودم و صاحب وظیفه شده بودم. طبق هر روز، صبح رفتم سر کارم که ناگهان با سهیلا روبرو شدم. بسیار از دیدنش خوشحال شدم. او با چهره‌ای شادتر، صحی و سالم بود. سهیلا دیگر فلج نبود. من آن روزی که سهیلا را روی ویلچر دیدم، با خود گفتم او دیگر از پا افتاده است و دیگر هیچ امیدی نیست؛ اما او خودش امید داشت. او با ایمانی قوی که در دلش بود و با صبور بودنش، توانست به همه‌ی سختی‌ها غلبه کند. هیچ ناامیدی‌ای قوی‌تر از باور داشتن و ایمان داشتن نیست.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000