آن روز مثل دیگر روزها، با شور و شوق مشغول آماده کردن وسایل مکتبم شدم. به ساعت نگاه کردم، هنوز چند دقیقهای تا زمان رفتن به مکتب وقت مانده بود. برای همین خواستم دوباره نوتهای مضمون ریاضی را مرور کنم، چون آن روز امتحان مضمون ریاضی داشتیم.
کتابچهی نوتهایم را برداشتم؛ اما ناگهان حرف استاد مکتبم یادم آمد که روزی به ما گفته بود: «همیشه دو ساعت قبل از برگزاری امتحان دست از مرور درسهای تان بکشید و کوشش کنید ذهن تان را به چیزهایی که علاقه دارید سرگرم کنید. اینطوری هم خستگی خودتان رفع میشود و هم استرس از شما دور میگردد و میتوانید به خوبی امتحانتان را سپری کنید.»
برای همین بیخیال مرور دوبارهی نوتهایم شدم و شروع نمودم به نقاشی کردن. همانطور که مشغول نقاشی کردن بودم، گذر زمان از دستم رفت. یکباره چشم از اثری که در حال خلقش بودم برداشتم و نگاهی به ساعت نمودم، ده دقیقه بیشتر تا شروع امتحانم نمانده بود. برای همین سراسیمه از جایم برخاستم و روانهی مکتب شدم.
وقتی به مکتب رسیدم، از همان اول ترس و اضطرابی که در چهرهی استادان و مدیر مکتب خودنمایی میکرد، توجهم را جلب نمود. خودم را به یکی از همصنفانم رساندم و بعد از احوالپرسی، جویای علت این حالِ آشفتهی اساتید شدم؛ ولی با چیزی که شنیدم، دنیا روی سرم آوار شد. زهرا با صدایی که از ترس میلرزید گفت: «دولت سقوط کرده و کنترل کشور به دست طالبان افتاده.»
من که از شنیدن این حرفها شوکه شده بودم، فقط توانستم بگویم: «این حرفها شایعه است.» زهرا لبخند تلخی زد و گفت: «متأسفانه کار از شایعه گذشته، اینبار حقیقت دارد. پای طالبان حالا به کابل رسیده و این ترس و نگرانی اساتید هم به همین دلیل است.»
دیگر قدرت شنیدن کلماتی که از دهان زهرا خارج میشد، نداشتم. ذهنم فقط زوم بود روی جملهی آخر زهرا: «ترس و نگرانی اساتید هم از همین رو است»؛ تنها جملهای که در ذهنم پژواک میشد. دیری نگذشت که حرفهای مادرم نیز به جملهی آخر زهرا پیوست؛ حرفهایی که حتی شنیدنش هم باعث وحشتم میشد.
مادرم همیشه وحشت عظیمی از طالبان داشت، تا اسمی از طالب میشنید، تمام وجودش را خشم، نفرت و ترس فرا میگرفت و همیشه دعا میکرد که دیگر آن روزهای شوم طالبانی برنگردد. وقتی میپرسیدم طالب چگونه موجودی است، مادرم میگفت: «هیولایی است در قالب آدمیزاد.»
با صدای یکی از استادان که از شاگردان میخواست وارد صنفهای شان شوند، دست از افکار آشفتهام برداشتم و وارد صنف شدم. امروز برعکس دیگر روزها، صنف در سکوتی ترسناک فرو رفته بود؛ سکوتی که حتی با آمدن استاد ریاضی هم نشکست. چند دقیقهای همانطور سکوتی وحشتناک بر فضا حاکم بود، تا آنکه استاد با مخاطب قرار دادن ما، آن سکوت دلهرهآور را شکست و گفت: «دخترها، کوشش کنید زودتر پارچههایتان را حل کنید و بروید به خانههایتان؛ وضعیت امروز خراب است.»
این حرف استاد باعث شد که بار دیگر دنیایی از ترس به سراغم بیاید. با همان فکر پریشان شروع به حل نمودن سؤالات نمودم و بعد از تسلیم ورقم، روانهی خانه شدم. با ترس اینکه مبادا با طالبی روبرو شوم، قدمهایم را بلند برمیداشتم تا زودتر به خانه برسم.
وقتی به خانه رسیدم، با چهرهی وحشتزدههی مادرم روبرو شدم. مادرم مرا سخت به آغوش گرفت و خدا را شکر میکرد که سالم به خانه رسیدم. بعد از رفع خستگی، دوباره از مادرم در مورد طالبها پرسیدم. با حرفهای مادرم تمام وجودم را ترس فرا گرفت و با خودم جنونوار میگفتم: «پس امروز ورق شوم تاریخ دوباره برگشت و هیولایی به اسم طالب دوباره ظهور کرد.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه