خانمی که با همه‌ی مشکلات هنوز ادامه می‌دهد…

در عمق‌ رنج‌ها، مشکلات و ناهمواری‌های زندگی، جرقه‌ای از امید می‌تابد که راه را به تو نشان می‌دهد. اگر قرار باشد همیشه راه صاف و هموار باشد، موفقیت‌ دیگر معنایی ندارد. همین چالش‌ها و مشکلات هستند که انسان‌ها را قدرتمندتر و قوی‌تر از قبل می‌کنند. همین راه ناهموار باعث می‌شود که تو قوی‌تر عمل کنی و از سد مشکلات و این راه سخت عبور کرده و موفق شوی. برای ساختن شمشیر، اول باید فلز خوب کوبیده شود تا به شکل شمشیر درآمده و یک لبه‌ی آن تیز شود؛ هیچ شمشیر برنده‌ای به راحتی، برنده نشده است. این‌جا می‌خواهم داستان زنی را بگویم که با همه‌ی سختی‌ها و مشکلاتی که داشت، تا هنوز ادامه داده و به خودش و راهی که در آن روان است، عمیقاً ایمان دارد.

امروز با خانمی سرخوردم که یک معلم بسیار زحمت‌کش و پرتلاش بود و با شجاعتِ بسیار، داستان خودش را برایم تعریف کرد. زمانی که در ریکشا سوار شد، خیلی عجله داشت. من پرسیدم: «آیا عجله دارید؟» جواب داد: «بله، من باید خیلی زود بروم و حالا هم ناوقت شده است.» من لبخند زدم و دیگر سکوت کردم. بعد خودش سر صحبت را باز کرد و از من پرسید که صنف چند هستم و آیا درس می‌خوانم یا نه. بعد اضافه کرد: «من قبل از آمدن طالبان مکتب را تمام کردم و بعد از آن به مدت دو سال حسابداری خواندم. زمانی که دانشگاه می‌رفتم، قبل از ظهر در یک مکتب خصوصی تدریس می‌کردم و بعد از ظهر با عجله غذای چاشتم را می‌خوردم و مانده و خسته به طرف دانشگاه می‌رفتم. من کار می‌کردم تا خرچ تحصیلم را پوره کنم و حالا که فکر می‌کنم، من با خیلی سختی و مشقت درس خواندم.» بعد افزود: «من می‌خواستم دانشگاهم را ادامه بدهم تا بتوانم مدرک لیسانس خودم را بگیرم، اما بعد از آمدن طالبان دیگر نتوانستم ادامه بدهم.» در حین گفتن این جملات، می‌توانستم در چشمانش همه‌چیز را ببینم؛ دردِ ادامه ندادن تحصیل و سختی‌هایی که کشیده بود، شجاعت واقعی یک زن را نشان می‌داد.

او برایم از داستان تحصیلی خودش می‌گفت و بعد از آن گفت: «همه‌ی کسانی که موفق می‌شوند، در سخت‌ترین شرایط زندگی می‌کنند و خیلی رنج می‌برند. راه همیشه برای انسان‌های موفق سخت و ناهموار است. هیچ انسان موفقی در بهترین شرایط و امکانات زندگی نکرده است و همین است که آن‌ها را سرسخت و مقاوم کرده است. پس از مشکلات نترس و در دل همین تاریکی‌ها، نوری درخشنده باش و نه‌تنها خودت، بلکه اطرافیانت را نیز نورانی بساز.»

من می‌توانستم احساسی را که دارد، عمیقاً از چشمانش حس کنم. خیلی خانم شجاعی بود و معلوم بود که چقدر زحمت کشیده و می‌کشد. زمانی که از داستان تحصیلی خود می‌گفت، می‌توانستم غم عمیقی را که تحمل می‌کند، حس کنم. این‌که از یک‌طرف چقدر با سختی درس خوانده بود و از طرف دیگر، همین راه سخت هم به رویش بسته شد، غمگینش کرده بود. او زنی بود که با تمام سختی‌ها کنار آمده و هنوز هم می‌خواست که ادامه‌ی تحصیل بدهد. شغل مورد علاقه‌اش این بود که حسابدار شود و بتواند کار کند. فقط دو سال رشته‌ی تحصیلی خود را در دانشگاه خوانده بود، اما بعد از آن نتوانسته بود که ادامه بدهد. ولی با وجود همه‌ی این‌ها باز هم ادامه می‌داد و برای من از سختی راه و مسیر موفقیت می‌گفت. با دیدن آن خانم، بیشتر فهمیدم که ادامه دادن همیشه سخت است، اما نتیجه‌ی آن رضایت‌بخش خواهد بود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000