هر سال که میگذرد و هر چقدر که بزرگتر میشوم، چیزهای جدیدی را میفهمم و درک میکنم. حالا بهتر درک میکنم که چرا همهی انسانهای موفق از سختیهای مسیرشان صحبت میکنند یا چرا هیچ شخص موفقی نمیگوید که من با این امکانات و تسهیلات درس خواندم و موفق شدم. این جمله را آنقدر شنیده بودم که برایم کاملا کلیشهای شده بود. «سختیها و مشکلات جزء مسیر شما هستند.» جملهای که نه یکبار بلکه هر روز و هر شب میشنیدم. آنقدر این را شنیده بودم که کمکم از شنیدنش خسته شده بودم.
حالا واقعا درک میکنم که چرا من به عنوان یک دختر با همهی این چالشها کنار میآیم. فقط منع تحصیل به صورت رسمی چیزی نیست که من آن را چالش میدانم. در کنار اینها سختیها و مشکلات دیگری هستند که همینطور پشت سر هم میآیند و گاهی مرا ناامید میکنند. روزها که میگذرند و شب دریچهی افکارم را به سوی هوای بهاری باز میکند من میمانم و نگفتههای دلم. افکار من هم چون برگهای درختان به صدا در میآیند. گاهی شبها بدون اینکه کسی چیزی بشنود و کسی به حرفهایم گوش کند در سکوتِ مطلق خودم را در مییابم. لحظهای چشمم را میبندم و به اتفاقاتی که میگذرد فکر میکنم به چالشها و سدهای راهم فکر میکنم. به همان چالشهایی که گاهی مرا ناامید میکنند؛ ولی من خودم را نمیبازم. به آدمهای اطرافم که مرا در این مسیر کمک میکنند و به کسانیکه از موفقیتم خوشحال نمیشوند که هیچ، کاری میکنند که من را از انجامدادن کارهایم باز دارند.
گاهی با گفتههای دیگران ناامید میشوم، به خودم، به مسیرم و به هر آن کاری که من انجام میدهم، شک میکنم؛ اما همین که ذهنم آرام میشود و به تاریکی شب پناه میبرم، افکارم بیپرده میدرخشند. چراغهای اندیشهام در هوای دلم شناور میشوند و سکوتِ زیبایی ذهنم را نوازش میکند. نفس عمیقی میکشم و خودم را میسپارم به دست اتفاقات. میدانم که من نمیتوانم دست اتفاقات را بگیرم که نیفتند؛ اما خودم را میسپارم به آنها. میگذارم همهی این چالشها اتفاق بیفتند و در مورد کارهایی که به من ربط ندارند، نگرانی نداشته باشم.
هر روز اینها برایم تکرار میشوند. لحظهای ناامید میشوم و لحظهای خودم را در اوج موفقیت تصور میکنم؛ اما هیچگاهی نخواستهام احساساتم را سرکوب کنم. نخواستم ناامیدیهایم را ضعف بدانم و نخواستهام بیانگیزهبودن و خستهشدن را به تنبلی ربط بدهم. راه موفقیت با همینها لذتبخش میشود، به اینکه لحظهای غرق ناامیدی شوم و لحظهای بعد جرقهی امید در دلم بتابد. من همهی چالشها را میپذیرم و از همهی اطرافیانم بابت وجودشان سپاسگزارم. هم از آنهایی که با من هستند و هم از آنهایی که به اندیشهها و افکارم میخندند. همهچیز در تضاد زیباست. روز بدون شب و روشنایی بدون تاریکی معنایی ندارد.
حالا درک میکنم که چرا من و دیگر دختران این چالشها و مشکلات را داریم. حالا من نه به عنوان کسی که محدود شدهام یا دیگران مرا از جامعه رانده باشند، بلکه به عنوان کسیکه میفهمد و معنی عمیق موفقیت را درک میکند، ادامه میدهم. حالا دیگر جملهی «سختیها و مشکلات جزء مسیر شما هستند.» برایم صرفا یک جملهی ساده و عادی نیست که در ذهنم حک شده باشد. بلکه همانچیزی است که بعد از هفدهسال زندگی واقعا درکش کردم. درسی که از همهی این چالشها گرفتم و تا آخر مسیرم با من خواهد بود. درسی که تا آن را تجربه نکرده بودم نمیتوانستم درکش کنم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه