این روزها بیشتر از ترس، میان دوراهیهای عجیب روزگار قرار دارم؛ بین اینکه بجنگم یا تسلیم شوم، بروم یا بمانم، فریاد بزنم یا سکوت کنم، شبها بخوابم یا به فکرها فکر کنم، صبحها برای زندگی بیدار شوم یا هزاران بار برای دختران سرزمینم بمیرم. این روزها شهر بوی ناامنی میدهد، بوی فرار از کسانی که ادعای تأمین امنیت شهر را دارند، اما شهر برای دختران و زنان امن نیست. این روزها گیجم و حتی از سایهی خودم نیز میترسم. این روزها در دنیای بیاعتمادی خستهام. اطرافیان میگویند مسالهی بازداشت زنان حجاب است اما من به حجابم نیز شک دارم، چون مسئلهی اصلی حضور من در جامعه است، صدای نفس کشیدنم و ذهنی است که به دنبال چراهای زندگی است.
این روزها بیشتر از ترس، درد میکشم. از اخباری که منتشر میشوند و بدتر از آن، از قضاوتهایی که دیگران آنقدر ساده به زبان میآورند، بی آنکه لحظهای فکر کنند پشت تمام این اتفاقات که سهم دیگران فقط تماشا کردن بود، یک زندگی از هم پاشید. این روزها عذاب وجدان بیشتر گلویم را میفشارد، زیرا گاهی آنقدر در میان حصار سکوت، ظلم و قضاوتها به دام تنهایی میافتم که احساس میکنم واقعاً ما گناهکاریم و مجازات حق ماست.
وقتی دقیقتر به اطرافم نگاه میکنم، میفهمم که چقدر تحمل ظلم و سکوت عادی شده است. امروز یکی کار طالبان را تأیید میکرد و میگفت: «دختران و زنان مقصرند چرا که حجاب را مراعات نمیکنند.» و این واکنش هموطنی است که با باورها و حرفهایش بار دیگر روی زخم زنان این سرزمین نمک میپاشد. آیا جواب مراعات نکردن حجابِ مورد نظر طالبان، بازداشت است؟ آن هم بازداشتی که اگر اسم دختر کنار آن قرار بگیرد به معنای مرگ است، مرگی که دیر یا زود اتفاق میافتد.
حقیقت دیگری که این روزها تلخیاش را چشیدم، یکی از تفاوتهای دیگر میان دختران و پسران در افغانستان بود. بازداشت برای پسران برابر است با زندان اما برای دختران راهی است به سوی قبرستان. شاید پشت این مجازات مادری چشم به در دوخته باشد یا پدری هنوز به دنبال دخترش به هر دری بزند؛ اما هستند خانوادههایی که آرزوی برگشتن دخترشان را با خودِ او زیر خاک میبرند و این دردآورترین بخش ماجرا است که در یک کشور اسلامی، ذرهای ترحم وجود ندارد تا حرمت یک زن را نگه داشته و چنین مجازاتی را در حق او روا ندارند.
میان تمام ترسهایم، برای دینم نگرانم؛ دینی که به تدریج اجباری میشود. به وضوح میتوان دید که این روزها اسلام فقط از راه مجازات و شکنجه تبلیغ میشود، در حالی که پیامبر اسلام که خود رسول خداوند در میان انسانها بود، اینگونه مردم را به دین اسلام دعوت نمیکرد. عامل تمام دردهای امروزمان جهالت است، عدم آگاهی از حقوق و کرامت انسانی است، عدم آگاهی از دینی است که فقط ظاهر آن را بلدیم؛ دینی که یکی از ویژگیهایش اخلاق و رفتار نیک است، اما معرفان دین اسلام در افغانستان، توهین و شکنجه را ترجیح میدهند.
آری، اگر امروز درد میکشیم و زخم برداشتیم، ریشهی آن در جهالت و نشناختن دینی است که کتابی به نام قرآن دارد؛ قرآنی که از حقوق زنان یاد کرده است، قرآنی که برای زنان و به نام زنان سورهها دارد، قرآنی که علم را بر مرد و زن فرض دانسته است، اما افسوس که امروز با پردهای از جهالت، از اسلام حفاظت میکنند.
در میان تمام این بیعدالتیها و نادانیها، کمترین کاری که باید برای این جامعه انجام داد، آگاهی است. وقتی جامعه در قعر سکوت و چشمپوشی فرو میرود، باید کسی باشد که تغییر را از وجود خویش آغاز کند، کسی باشد تا بداند با ظلم و شکنجه، وطن ما بیشتر از هم میپاشد، کسی باشد تا قضاوتها را کنار بگذارد و به جای آنکه دنبال بهانهای برای اتفاقات امروز باشد، به فکر اصلاح جامعه و تغییر افکار پوسیدهی مردمان این سرزمین باشد، کسی باشد تا ریشهی این عادیسازیها را از زمین جهالت بردارد، کسی باشد تا دیگر باور نداشته باشد دختر بودن جرم است، حضورش در جامعه گناه است و عقلش ناقص است، کسی باشد تا پناه باشد، صدا باشد و پیامی باشد که نه با فریاد، بلکه به گوش برسد.
بیایید برای جمع کردن تکههای از هم پاشیدهی این سرزمین قدمی برداریم. بیایید برای دفاع از حقوق نیمی از جمعیت این کشور دست به اعتراض نه، بلکه دست به خودآگاهی بزنیم. بیایید جهالت را کنار بگذاریم و با ذهنی آگاه، کنار هموطنان خود بایستیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه