خاطراتی با بوی حسرت

یک نگاه به افغانستان کافی‌ست تا تمام زخم‌های صورت‌ ما را ببینید، همان زخم‌هایی که در این پنج سال، داغ‌های بی‌شماری را به خاطرات‌ ما اضافه کرد. همان روزهایی که از مقابل مکتب گذشتیم و با چشم‌های اشک‌آلود، مسیر خانه را دنبال کردیم. همان روزهایی که با حسرت در دل شکستیم و صدای ما بلند نشد، روزهایی که رؤیاهای ما را در سکوت دفن کردیم و وانمود کردیم هنوز می‌توانیم دوام بیاوریم، در حالی که هر روز چیزی از درون‌ ما فرو می‌ریخت.

عمر ما گذشت و در این پنج سال، تنها چیزی که برای ما باقی ماند، خاطرات بود، خاطراتی که مدام به آن‌ها فکر می‌کنم و با یادشان حسرت می‌خورم. می‌نشینم و با مرور همان روزها، زخم‌هایم دوباره تازه می‌شوند. دورم پر از آدم است؛ اما هیچ‌کس حتی نگاهی به زخم‌هایم نمی‌کند. گویی هیچ‌کس بودن ما را نمی‌بیند، گویی ما سایه‌هایی هستیم که دیگران تنها تاریکی‌شان را می‌بینند و از درد نهفته در وجودشان غافل‌اند. اگر مردم با ما هم‌صدا بودند، شاید در این پنج سال افسرده نمی‌شدیم، شاید پنج سال این همه زخم را تحمل نمی‌کردیم، شاید پنج سال حسرت دانشگاه رفتن را با خود حمل نمی‌کردیم. ما را همین‌گونه، با سکوت‌شان، رنجاندند و امید ما را تکه‌تکه کردند. ما پنج سال قربانی باقی ماندیم، اما صدایی از میان مردم بلند نشد. همه خودشان را به نادیده‌گرفتن و نفهمیدن زدند و همه سکوتی سنگین اختیار کردند، انگار سکوت تنها چیزی بود که آموخته بودند و تنها راه نجات خود را در بی‌تفاوتی می‌دیدند.

وقتی زیاد فکر می‌کنم، با خود می‌گویم شاید از همان ابتدا اشتباه کردیم. شاید سکوت‌ ما از روز اول اشتباه بود. اگر همان روزهای نخست مقاومت می‌کردیم، شاید کار ما به اینجا نمی‌کشید. شاید دیگر مانند امروز به خواهران و زنان این سرزمین دست‌درازی نمی‌شد، به ناموس مردم بی‌حرمتی نمی‌شد، کسی مجبور نبود از قدم گذاشتن در بیرون بترسد، کسی زیر بار ظلم و تحقیر شکنجه نمی‌شد و کسی در میان این همه ویرانی، خودش نیز ویران نمی‌شد. گاهی با خشم به خود نگاه می‌کنم و می‌گویم شاید بخشی از این رنج، نتیجه‌ی سکوت جمعی ما باشد، زیرا هنوز در این جامعه، زن‌ستیزی ریشه‌های عمیقی دارد. چرا نمی‌توانیم یک‌بار گناه و مسئولیت خود را بپذیریم؟ چرا نمی‌توانیم به رفتار و گفتار خود نگاه کنیم؟ ما معمولاً تنها اشتباه دیگران را می‌بینیم و از دیدن خطاهای خود عاجزیم. برای همین، به‌جای روبه‌رو شدن با حقیقت، می‌گوییم مشکل از دختر است، از لباسش، از رفتارش، از حضورش. می‌گوییم او بی‌حیاست، اما وقتی به واقعیت نگاه کنیم، می‌بینیم این‌ها عاداتی هستند که قرن‌ها تکرار شده‌اند.

دختری با پوشش کامل و حجاب نیز از نگاه‌های آلوده و شهوت‌زده در امان نمانده است. وقتی برخی انسان‌ها هیچ کنترلی بر رفتار و نگاه خود ندارند، گناه یک دختر چیست؟ تقصیر او چیست که قربانی ذهنیت بیمار دیگران می‌شود؟ وقتی پوشش ما کامل است، چرا باز هم باید قربانی شویم؟ چرا باید مدام ثابت کنیم که سزاوار امنیت و احترام هستیم؟ گاهی آن‌قدر خسته می‌شوم که از خدا نیز شکایت می‌کنم. می‌پرسم این چه زندگی‌ای است که نصیب ما شده است؟ چرا از کودکی به ما آموختند که چادر بر سر کنیم؛ اما به بسیاری از پسران نیاموختند که احترام بگذارند؟ چرا به ما ترس را یاد دادند، اما به آنان مسئولیت را نیاموختند؟ چرا همیشه بار حفظ آبرو بر دوش دختران گذاشته شد، اما کمتر کسی از پسران خواست حرمت دیگران را نگه دارند؟

خدایا، من از بندگانت شکایت دارم. ما از کودکی یاد گرفتیم چگونه خود را بپوشانیم، چگونه مراقب قدم‌های خود باشیم، چگونه صدای خود را پایین بیاوریم و چگونه از خود محافظت کنیم؛ اما بسیاری از آنان از کودکی تا پیری، تنها به خواسته‌های خود اندیشیدند و در ذهن‌شان، لذت و سلطه بر کرامت دختران عادی شد. پس ما دیگر به کجا پناه ببریم؟ به چه کسی اعتماد کنیم؟ چگونه باور کنیم که هنوز امنیت و انسانیت در این جهان باقی مانده است؟ دل‌های ما آن‌قدر پاک بود که همه را برادر دیدیم، در حالی که بعضی از همان برادران، گرگ‌هایی بودند که خود را در پوست گوسفند پنهان کرده بودند. همه را به چشم پدر دیدیم؛ اما بسیاری از آنان پدرانی نبودند که آرزوی‌شان را داشتیم. آن‌ها تنها گرگ‌هایی گرسنه بودند که میل به شکار، انسانیت‌شان را بلعیده بود.

حالا، حتی اگر روزی قیامی برپا شود، نه همه‌ی زخم‌های ما درمان خواهد شد، نه آبروی ازدست‌رفته بازخواهد گشت و نه حسرت‌های این سال‌ها به پایان خواهد رسید. شاید قیام تنها بتواند صدای خاموش ما را بلند کند و این سکوت دردناک را بشکند، شاید بتواند کاری کند که دختران صنف ششم پس از ما، مانند ما از حق درس خواندن محروم نشوند و مجبور نباشند رؤیاهای‌شان را پشت درهای بسته‌ی مکتب جا بگذارند. ما نسلی هستیم که میان امید و حسرت بزرگ شد، نسلی که آموخت چگونه در سکوت گریه کند و با لبخندهای اجباری ادامه دهد. اما با تمام این زخم‌ها، هنوز آرزو می‌کنیم روزی برسد که هیچ دختری به خاطر دختر بودن، از حق آموختن، زندگی کردن و رؤیا داشتن محروم نشود، روزی که انسان بودن، برای داشتن احترام و امنیت کافی باشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000