تاریخ تلخ یک سکوت

صدای زنگ موبایلم به صدا درآمد. روی موبایلم نوشته بود «مریم هراتی». فهمیدم دوستم مریم از هرات برایم تماس گرفته است. وقتی سلام دادم، جواب سلامم را با صدایی خفیف داد. حس کردم صدایش گرفته بود و بغض گلویش مجال بلند صحبت کردن را به او نمی‌داد. از کارها و فعالیت‌هایش پرسیدم و گفتم: «آیا کورس انگلیسی‌ات تمام نشده است؟» در حالی که می‌خواست جواب سؤالاتم را بدهد، متوجه شدم هق‌هق گریه‌اش فضای صمیمانه‌ی ما را شکست. فهمیدم حتماً برای او اتفاق ناگواری رخ داده است. با وارخطایی گفتم: «مریم جان چه شده است؟ لطفا بیشتر نگرانم نکن.»

مریم با تلاش بسیار اشک‌هایش را تمام کرده بود، با گلوی پر از بغض گفت: «خواهر، دیگر از ترس و وحشت بیرون رفته نمی‌توانیم. محدودیت طالبان به بهانه‌ی حجاب، روزگار ما را سیاه و تار کرده است. مادرم حتی تا نزدیک‌ترین دکانِ خانه‌ی ما هم مرا نمی‌گذارد بروم.» با شنیدن صدای دردناک مریم، تا مغز استخوان این درد را حس کردم. نمی‌دانستم برایش چه بگویم. متأسف بودم برای دوستی که تا دیروز برای رسیدن به آرزوهایش بی‌وقفه تلاش می‌کرد؛ اما حالا سر روی زانوهایش گذاشته و از ظلمت می‌رنجد.

به مریم گفتم: «ادامه بده، چرا که آن سوی ترس و وحشت، پیروزی است. شاید آن‌ها تمام درهای علم را به رویت ببندند، اما در قلبت انقلاب کن. خانه را برایت مکان آموزش و تحقق رؤیاهاییت بساز. عزیزِ خواهر، این اولین بار نیست که تو اشک ریختی. پنج سال است هم‌نوعانت قربانی دادند، مهاجر شدند و درد دیدند تا از مرز جهالت بیرون شوند. مریم جان برایم وعده بده که به آرزوهایت قول رسیدن بدهی.» مریم بعد از شنیدن حرف‌های من جان تازه‌ای گرفته بود؛ این بار بلندتر از قبل صحبت می‌کرد و در حرف‌هایش دیگر سخنی از ناامیدی و ترس نبود.

فضای ترس و وحشت تنها در هرات حاکم نبود، در شهری که من زندگی می‌کردم هم دود این وحشت فضای شهر را احاطه کرده بود. سخت بود مادرم برایم بگوید بیرون نرو و به خاطر سیاست‌های ناعادلانه‌ی حاکمان شهر، تو مجبوری از برنامه‌هایت بگذری. حتی در خواب‌هایم هم کابوس می‌دیدم. اتاقی که در آن بودم، بوی سنگینی می‌داد. چهاردیوار اتاق، مانع بود که بجنگم. این چهاردیواری تنها شاهدی بود که چقدر تنها بودم و راهی جز نوشتن نداشتم.

نمی‌دانم از کدامین درد بنویسم. حتی قلمم شکسته و زخمی است و توان نوشتن دردهای سنگین را ندارد. چه کنم که آخرین سنگر و بزرگ‌ترین سلاح من قلم است. تمام راه‌های ممکن برایم بسته شده است و من برای ماندن، تسلیم نشدن و مبارزه، پناهگاهم را قلم انتخاب کرده‌ام؛ قلمی که هر بار از دختران افغانستان نوشت، زخم برداشت. پنج سال است رنگ قلمم بوی درد، بوی سردی و ناامیدی می‌دهد. چقدر سخت است پنج سال متوالی برای آرزویی که بسیار ساده است؛ آرزوی خواندن، آرزوی آزادی، آزادی از رفع تبعیض، ساعت‌ها گریه کنی و بعد بغض‌ها بشکند و در قالب واژه‌ها بیان شود. حتی قلمم خسته شده است و برایم هشدار می‌دهد: «ننویس، یک نفر شنونده و خواننده نیست تا دردهایت را التیام ببخشد.»

وقتی به رنج خود و مریم می‌اندیشیدم، با خود می‌گفتم تاریخ درباره‌ی این روزها چه خواهد نوشت؟ تلخ است در تاریخ بنویسد دختران در افغانستان، در کشور خودشان از تمام آزادی‌شان محروم شده بودند، هیچ حامی نداشتند و هیچ دستی نبود تا یاری‌شان کند. در تاریخ چه خواهند نوشت از روزگاری که دختران یک سرزمین، در خانه‌های خودشان بی‌صدا ماندند؛ نه به جرم سکوت، بلکه به جرمِ بودن.

و مردان فقط تماشاگر ظلم و جهالت بودند و سکوت کردند. کجا شد آن غیرتی که هر روز شعارشان بود؟ آنانی که اگر در خانه، زنی بالاتر از آنان حرفی می‌زد، دوباره حرف غیرت و ناموس را شعار می‌دادند. نمی‌دانم هم‌نسلان بعد از من، بعد از مرور تاریخ، چه تفسیر و چه تعریفی از مردانی بکنند که آزادی زنان را در محدود کردن حق آنان می‌دانند.

اما آنچه در حاشیه‌ی این تاریخ نوشته نخواهد شد، اشک‌هایی است که دیده نشد، شب‌هایی است که با امید نیمه‌جان به صبح رسید و دختری که با وجود همه‌ی بسته شدن‌ها، هنوز تلاش کرد خودش را در کلمات حفظ کند. شاید روزی این واژه‌ها به دست دختری دیگر برسد؛ دختری که در سرزمینی آزاد، کتابی در دست دارد و با خواندن این سطرها بداند که پیش از او، دخترانی بودند که با اشک نوشتند، با درد ایستادند و با قلم جنگیدند تا رؤیای آزادی و آموزش هرگز از حافظه تاریخ پاک نشود و آن دختر افتخار خواهد کرد به زنانی که سر تسلیم نداشتند و پیروز نبرد شدند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000