گاهی فکر میکنم درد ما آنقدر طولانی شده که دیگر کسی صدایش را نمیشنود. ما در سرزمینی زندگی میکنیم که سالهاست دخترانش میان چهار دیوار، میان حسرت و انتظار بزرگ میشوند؛ سرزمینی که در آن بعضی آرزوها پیش از آنکه متولد شوند میمیرند.
من یک دختر از افغانستانم. نه یک قهرمانم و نه یک سیاستمدار، فقط دختری هستم که روزی برای آیندهاش برنامه داشت. دختری که ساعتها درس میخواند، برای امتحان آماده میشد، برای فردایش رؤیا میبافت و فکر میکرد روزی میتواند برای کشورش مفید باشد. اما امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم، انگار به زندگی دختر دیگری نگاه میکنم؛ دختری که دیگر وجود ندارد.
گاهی هنوز کتابهایم را از قفسه بیرون میآورم، گرد و غبارِ روی جلدشان را پاک میکنم، ورق میزنم و بوی کاغذ را با تمام وجود حس میکنم. بعد بیاختیار آنها را میبندم و دوباره سر جایشان میگذارم. نه به این خاطر که دیگر دوستشان ندارم، بلکه به این خاطر که نگاه کردن به آنها، یادآور تمام چیزهایی است که از من گرفته شده است. بعضی شبها خواب مکتب را میبینم، خواب صنفی را میبینم که پر از صدا و شور زندگی بود. خواب دوستانم را میبینم؛ خواب روزهایی را که بزرگترین نگرانی ما امتحان فردا بود. اما وقتی بیدار میشوم، چند ثانیه، فقط چند ثانیه طول میکشد تا به یاد بیاورم که آن زندگی دیگر وجود ندارد و این شاید دردناکترین لحظهی هر روز من باشد.
درد ما فقط بسته شدن دروازههای مکتب نیست، درد ما از دست دادن بخشی از وجودمان است؛ از دست دادن هویتی که برای ساختنش سالها تلاش کرده بودیم. گاهی در جادهها دختران کوچکی را میبینم که هنوز امید در چشمانشان زنده است. به آنها نگاه میکنم و با خودم میگویم چند سال دیگر نوبتِ شکستن قلب آنها خواهد رسید؟ چند سال دیگر آنها هم پشت پنجره خواهند نشست و به آیندهای فکر خواهند کرد که هر روز دورتر میشود؟ این سؤالها هر روز در ذهنم تکرار میشوند.
من از جنگ ننوشتهام، از سیاست هم ننوشتهام. من فقط از زندگی خودم مینویسم؛ از زندگی دختری که بزرگترین آرزویش درس خواندن بود. از زندگی دختری که میخواست نویسنده شود و صدای زنانی باشد که کسی صدایشان را نمیشنود. از زندگی دختری که حالا بیشتر از هر زمان دیگری معنای حسرت را میفهمد.
گاهی احساس میکنم ما دختران افغانستان به تدریج به سایه تبدیل شدهایم؛ هستیم اما دیده نمیشویم، درد میکشیم؛ اما شنیده نمیشویم، گریه میکنیم؛ اما کسی از اشکهای ما باخبر نمیشود. و دردناکتر از همه این است که جهان کمکم به این وضعیت عادت کرده است. انگار محرومیت ما به یک خبر تکراری تبدیل شده است؛ اما برای ما تکراری نیست. برای دختری که هر روز از کنار کتابهای خاموشش رد میشود تکراری نیست. برای مادری که اندوهِ عمیقِ دخترش را میبیند تکراری نیست. برای خانوادهای که رؤیاهای فرزندش را در حال خاموش شدن میبیند تکراری نیست. این درد هر روز تازه میشود، هر روز عمیقتر میشود و هر روز بخشی از قلب ما را با خود میبرد.
با این همه، هنوز چیزی در وجود من نمرده است. هنوز وقتی قلم را در دست میگیرم، احساس میکنم باید بنویسم؛ باید از ما بنویسم. از دخترانی که سالهاست میان سکوت و امید زندگی میکنند. از دخترانی که با وجود تمام محدودیتها هنوز رؤیا دارند، هنوز باور دارند و هنوز در دلشان آیندهای را تصور میکنند که در آن، دختر بودن جرم نیست.
من نمیدانم آن روزِ روشن چه زمانی خواهد رسید؛ اما میدانم اگر امروز ننویسم و اگر امروز از دردهای خود حرف نزنم، سکوت همهچیز را خواهد بلعید. برای همین مینویسم؛ نه برای شهرت و نه برای دیده شدن، فقط برای اینکه در گوشهای از تاریخ ثبت شود که در این سالها، دخترانی در این سرزمین زندگی میکردند که آرزوهای بزرگی داشتند؛ اما مجبور شدند بار سنگین حسرت را بر دوش بکشند و با وجود تمام این زخمها، هنوز امید را به طور کامل از دست ندادهاند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه