بعضی از صمیمیترین دوستیهای زندگی هرگز صدایی ندارند. نه سلامی میانشان ردوبدل میشود و نه گفتوگویی شنیده میشود؛ اما آنقدر عمیقاند که انسان میتواند تمامِ دلش را به آنها بسپارد. برای من، قلم همیشه یکی از همین همراهانِ خاموش بوده است. هر بار که آن را در دست میگیرم، احساس میکنم کسی بیهیچ پرسشی روبهرویم نشسته است؛ کسی که نه مرا قضاوت میکند، نه سخنم را ناتمام میگذارد و نه از شنیدنِ احساساتم خسته میشود. تنها آرام کنارم میماند تا هر آنچه در دل دارم، راهِ خود را به سوی کاغذ پیدا کند. به یاد نمیآورم اولینبار چه زمانی نوشتن را دوست داشتم؛ اما خوب به خاطر دارم که هر بار دلم از شلوغیِ دنیا خسته میشد، ناخودآگاه دستم به سوی قلم میرفت. صفحهی سفیدی مقابلم قرار میگرفت و من بیآنکه بدانم از کجا باید آغاز کنم، تنها نخستین واژه را مینوشتم. عجیب بود، همان یک واژه کافی بود تا واژههای دیگر نیز یکییکی از راه برسند. آنوقت دیگر سکوت، سکوت نبود، بلکه به زبانی تبدیل میشد که تنها دل آن را میفهمید.
هر بار که مینویسم، احساس میکنم قلم تنها واژهها را بر کاغذ نمینشاند، بلکه بخشی از وجودِ مرا نیز با خود همراه میکند. گاهی شادیهایم در میانِ سطرها جوانه میزنند و گاهی دلتنگیهایم آرامآرام رنگ میبازند. انگار هر جمله باری را از شانههایم برمیدارد و هر پاراگراف پنجرهای تازه رو به آرامش باز میکند. شاید به همین دلیل است که هیچگاه نوشتن برایم یک عادتِ ساده نبوده است، نوشتن شیوهای برای نفس کشیدنِ دل بوده است. بارها پیش آمده که نتوانستهام احساسی را برای کسی توضیح دهم، واژهها روی زبانم سنگین شدهاند و سکوت جای همهی حرفهایم را گرفته است؛ اما همان احساس وقتی به نوکِ قلم رسیده، بیهیچ سختی بر صفحه جاری شده است. گویی قلم زبانِ ناگفتههای مرا بهتر از خودم میشناسد. او میداند هر اندوه از کدام مسیر باید عبور کند و هر امید در کدام سطر جوانه بزند. شاید به همین دلیل است که بعد از هر بار نوشتن، احساس میکنم چیزی در درونم سبکتر شده است.
من همیشه باور داشتهام که قلم تنها نویسندهی واژهها نیست، بلکه سازندهی انسان نیز هست. هر بار که مینویسم، بیشتر از آنکه صفحه تغییر کند خودم تغییر میکنم. نوشتن به من یاد داده است با دقتتر ببینم، عمیقتر فکر کنم و مهربانتر احساس کنم. حتی لحظههای سادهی زندگی نیز وقتی از دریچهی قلم دیده میشوند، رنگِ دیگری پیدا میکنند. صدای باران، بوی کتاب، نسیمِ عصرگاهی یا لبخندِ یک کودک دیگر تنها اتفاقهای معمولی نیستند، هر کدام میتوانند آغازِ داستانی باشند که قلبِ انسان را روشنتر کند. گاهی به نوشتههای گذشتهام برمیگردم، هر صفحه مرا به روزی میبرد که شاید مدتها از آن فاصله گرفته باشم. بعضی سطرها لبخند را مهمانِ صورتم میکنند و بعضی دیگر اشک را آرام به چشمانم میآورند، اما هیچکدام برایم غریبه نیستند. همهی آنها تکههایی از مسیرِ زندگیِ مناند که قلم با صبوری از آنها نگهداری کرده است. آن روزها میگذشتند، اما اگر قلم نبود شاید بسیاری از احساساتم نیز همراهِ آنها فراموش میشدند.
گاهی با خود فکر میکنم که بزرگترین زیباییِ قلم در سادگیِ اوست. نه نوری از خود دارد، نه صدایی بلند و نه ظاهری پرزرقوبرق؛ اما همین همراهِ خاموش توانسته است اندیشههای بیشماری را جاودانه کند و احساساتِ بیشماری را از دلها به جهان بیاورد. او هیچ ادعایی ندارد، اما هر بار که بر صفحه حرکت میکند، پلی میانِ قلب و واژهها میسازد؛ پلی که از روی آن رویاها، امیدها و خاطرهها آرامآرام عبور میکنند.
امروز هر زمان که قلم را در دست میگیرم، دیگر تنها وسیلهای برای نوشتن نمیبینم. او برای من همدمی است که سالها بیهیچ چشمداشتی کنارم مانده است. دوستی که سکوتِ مرا شنیده، اشکهایم را به جمله تبدیل کرده، شادیهایم را ماندگار ساخته و ناگفتههایم را پناه داده است. شاید روزی همهی نوشتههایم در میانِ انبوهِ کتابها و دفترها گم شوند؛ اما احساسی که قلم در دلِ من زنده کرده، هرگز از بین نخواهد رفت. اکنون بیش از هر زمانِ دیگری باور دارم که بعضی همراهان با صدا شناخته نمیشوند، بلکه با آرامشی شناخته میشوند که در دلِ انسان به جا میگذارند. برای من، قلم همیشه همان همدمِ مهربانی خواهد بود که ناگفتههایم را بهتر از هر کسی فهمیده است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه