دلم برای مکتبم تنگ شده است؛ برای همان ساختمان سبزرنگ، برای همان صنف کوچک و پر از لطافت، برای تقسیماوقات کهنهام، برای عرقهایی که در راه مکتب میریختم و برای لباس مقدس و پاکم… دلم برای همهچیز تنگ شده است؛ برای خندههای دخترانهی ما، برای فعالیتهای تیمی ما، برای جشنهای آخر سال و حتی برای تنبیه شدنهایی که زمانی بدترین اتفاق برای ما بود.
من وارد دومین سال شدهام. هر روزش، هر دقیقه و ثانیهاش درد کشیدم، اشک ریختم و طعم تلخ انتظار را چشیدم. هر روز زخمهایم به من یادآوری میکردند که من محروم شدهام، نه تنها از رفتن به مکتب، بلکه از زیستن با آرزوها، از خندیدن، از دختر بودن و حتی از آزاد بودن. در این مدت زخمهای عمیقی در انتهای درونم جا گرفتند؛ زخمهایی که نه راه درمانی داشتند و نه راهی برای فرار کردن از آنها. فقط باید هر روز با آنها میزیستم، تحمل میکردم و در برابرشان سکوت تنها مونسی بود که با خود داشتم. زخمهایی که در اثر از دست دادن، در اثر محروم شدن و در اثر مرتکب شدن جرمی که هیچوقت خودم قبولش نکردم، بر وجودم وارد شدهاند. دوسال دوری از مکتب، فقط دو سال عادی نبود، بلکه دو سال مردن و زنده شدن تدریجیِ رؤیاها بود. سوختن در میان آتشی به نام انتظار بود، سکوت کردن در برابر ناملایمات بود، اشک ریختن مداوم برای خاطرات بود، مرده شدن روحم بود، تکهتکه شدن قلب پردردم بود و هر روزش دفن شدن رؤیاهایم زیر خاک سیاه دختر بودنم بود.
شبهنگام، وقتی همه خواب بودند، آنقدر میگریستم و آنقدر درد میکشیدم که این فلک بیرحم نیز دلش به حالم میسوخت. سوز آوازم آنقدر سوزناک بود که حتی دل خودم به حال خودم میسوخت؛ اما ظلمت شب، آن سکوت تلخ و آن اشکهای سوزناک تنها کسانی بودند که از حال دلم خبر داشتند. تنها مونس شبهایم بودند و تنها یارانی که بیصدا و با سکوتی سنگین تماشایم میکردند و به من گوش میدادند. گلویم را بغضی در بر گرفته است، بغضی که نه نامی دارد و نه روحی، فقط تنها کارش پنجه کشیدن بر گلویم هست. بغضی که در مدت این دو سال هر روز سنگینتر و سوزناکتر میشد، بغضی که نامش خاطره است، خاطرهای که هر روز در ذهنم جاری میشود و مرا در میان دنیایی عاری از آرامش غرق میکند. بغضی که نه میگذارد نفس بکشم و نه میگذارد به اتمام برسم.
اما این دنیای بیرحم چه از این دل پردرد میداند؟ از زخمهایی که بر درون هر یک از ما بیرحمانه جا خوش کردند و برای همیشه ماندند چه میدانند؟ از این آتش تلخی که به نام انتظار است، به نام دین و به نام دختر بودن است، چه میدانند؟ شاید من دو سال دور ماندهام، شاید من دو سال است که روحم را از دست دادهام؛ اما خواهرانم سه سال، چهار سال و پنج سال را بدون وجود رؤیاهایشان زیستند و در کنارش هر روز چیزی را به نام درد روی شانههایشان حمل میکردند؛ چیزی که وادار به پذیرفتنش شده بودند. ناچار بودند بپذیرند که آنها دخترند و برای یک دختر، رؤیا داشتن بزرگترین جرم است. آنها را مجبور کردند که دست از رؤیاهایشان بکشند. به آنها گفتند که سکوت نجابت توست و پذیرفتن کرامت انسانی توست و آنوقت میگفتند یک زن خوب باید این دو نکته را در زندگیاش پیاده کند. اما آنها معنی رؤیا داشتن را نمیدانستند. نمیدانستند وقتی رؤیاهایشان را دفن میکنند، این تنها رؤیا نبود که دفن میشد، بلکه روح هم با او همزمان زیر آن خاک سرد دفن میشد و میمرد.
برای هر یک از ما قانون گذاشتند. به ما گفتند اگر دختر تحصیل کند بد است، اگر دختر موهایش را باز بگذارد ایمان مرد را میلرزاند، گفتند اگر دختر بخندد دین را پایمال میکند، اگر دختر ازدواج نکند بزرگترین ننگ برای خانوادهاش است، اگر دختر عاشق شود زنی فاحشه است، اگر دختر انتخاب کند غرور مرد را پایمال میکند و اگر دختر رؤیا داشته باشد باعث شرمندگی و بیعزتی مردان خانهاش است. اما هیچوقت نگفتند اگر مرد عاشق شود انسانی پست است. آنها اینگونه گفتند: اگر مرد نانآور خانه باشد، افتخار خانه است، اگر پسر عاشق شود غرور جوانیاش است، اگر پسر بخندد نشاندهندهی نوجوانیاش است، اگر پسر، پسر باشد افتخار و غرور پدرش است، اگر پسر بیاحترامی کند، دختری را اذیت کند و کار خلافی کند، نشانهی غیرتش است. اسم اینهمه را قانون گذاشتند، قانونی که چیزی جز مجموعهای از افکار پوسیدهیشان نبود.
اما در این میان چیزی در درون ما زنده است؛ چیزی که ما را وادار به نفس کشیدن میکند: امیدی کوچک… امیدی که نمیگذارد خاموش شویم. هرچند کمجان و کمنور است، ولی هست… و هنوز هم در دل خود با تمام وجودش نور را زنده میکند. خواهرانم هنوز نفس میکشند، برای رؤیاهای زیر خاک دفنشدهشان که هنوز زنده هستند، برای لباس مقدسشان، برای مکتبشان و برای اینکه میدانند آنها فراتر از این افکار پوسیدهاند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه