رامین در یک کارخانهی کارتنسازی در تهران کار میکرد. ده ماه پیش، در یکی از روزهای پاییزی سال ۱۴۰۴، او و همکارانش مشغول کار بودند که نیروهای پولیس ایران وارد کارخانه شدند. از میان ۷۰ کارگر، همه فرار کردند و تنها رامین و پنج نفر دیگر هنگام فرار بازداشت شدند.
او میگوید که دیگران از دیوار کارخانه بالا رفتند و فرار کردند؛ اما پولیس او را زمانی بازداشت کرد که تازه از دیوار بالا شده بود و میخواست خودش را به بیرون بیندازد.
«همهی بچهها فرار کردند. از ۷۰ نفر، فقط شش نفر را گرفتند. مدرک نداشتم. ماهها بود که ویزایم دیگر تمدید نشده بود و به طور غیرقانونی کار میکردم.»
رامین وقتی به دست پولیس افتاد، دیگر هرگز نتوانست به خانه برگردد. پولیس او و همکارانش را به اردوگاه انتقال داد و پس از یک شبانهروز، آنان را از تهران به سوی مرز اسلامقلعه در ولایت خراسان رضوی حرکت دادند.
او میگوید که در اردوگاه مورد لتوکوب قرار گرفتند و به شدت تحقیر شدند. رامین هنوز با ناراحتی و افسوس از وضعیت مهاجران بازداشتی در اردوگاه یاد میکند و میگوید که مأموران ایرانی هر طور که بخواهند با مهاجران افغانستانی رفتار میکنند؛ رفتاری که به گفتهی او، آمیخته با خشونت، تحقیر و بیرحمی است.
او میگوید مأموران اردوگاه، مهاجران را با بدترین زبان و ادبیات دشنام میدادند و اگر کسی بدون اجازهی آنان کوچکترین حرکتی میکرد، زیر مشت، لگد، چوب و شیلنگ آب قرار میگرفت. حتا پرسیدن یک پرسش ساده نیز برای یک مهاجر افغانستانی جرم نابخشودنی به شمار میرفت:
«من فقط گفتم اگر اجازه بدهند چند دقیقه دراز بکشم، چون پاهایم به شدت درد میکرد. همین را که گفتم، مرا لتوکوب کردند. گفتند وقتی به خانهات در افغانستان رسیدی، هرقدر خواستی بخواب. آنها هیچ رحم و مروتی ندارند.»
در اردوگاه، از رامین و دیگر مهاجران اخراجی از هر نفر دو میلیون تومان گرفتند و سپس آنان را سوار اتوبوس کردند. پس از یک شبانهروز، رامین خودش را در خاک افغانستان یافت؛ جایی که کودکان قد و نیمقد به پایش چسبیده بودند و از او پول میخواستند. او میگوید که در خاک و سرزمین مادری خود با دیدن وضعیت کودکان و کسانی که به دست و پای مهاجران اخراجشده از ایران میچسبند و پول میطلبند بیشتر حس غربت و حقارت کرد.
بازگشت اجباری به خانه؛ اما بدون خانواده
رامین پس از سهونیم سال زندگی و کار در ایران، در حالی وارد افغانستان شد که همسرش در خانهی کوچکشان در تهران منتظرش بود.
رامین میگوید که پیش پولیس ایران التماس کرد که او را رها کنند، چون همسرش در تهران تنها میماند؛ زنی که نه مدرک اقامت داشت و نه کسی را در کنارش. اما پولیس به حرفهایش گوش نداد و به او گفت اگر با ویزا و به طور قانونی برگردد، میتواند دوباره کنار همسرش زندگی کند:
«وقتی پیش پولیس التماس کردم، گفت اگر زیاد حرف بزنم، مجبورم میکنند آدرس خانهام را بدهم تا خانمم را هم ردمرز کنند. مجبور شدم سکوت کنم و در نتیجه تنها خودم به افغانستان اخراج شدم.»
رامین با این امید که شاید بتواند به زودی پاسپورت و ویزای ایران را بگیرد و دوباره برگردد، به کابل، به خانهی پدرش رفت. اکنون ده ماه از آن روز میگذرد؛ اما او هنوز موفق نشده است ویزا بگیرد.
در کنار دوری از خانواده، بیکاری نیز به یکی از بزرگترین دغدغههای او تبدیل شده است. او این روزها در کابل، هم دنبال کار میگردد و هم دنبال راهی برای گرفتن ویزای ایران؛ اما هر دو برایش دستنیافتنی ماندهاند.
شرکتهای سیاحتی و تبلیغات گمراهکننده برای گرفتن ویزا
رامین میگوید که بسیاری از شرکتهای سیاحتی و آژانسهای مسافرتی که در شبکههای اجتماعی تبلیغ میکنند، مردم را گمراه میکنند و گرفتن ویزای ایران بسیار دشوارتر از چیزی است که آنان وعده میدهند.
به گفتهی او، تنها کسانی میتوانند ویزا بگیرند که دعوتنامه داشته باشند یا کارفرمای ایرانی برای شان نامهی رسمی بفرستد. بسیاری از شرکتها تبلیغ میکنند که میتوانند ویزای کاری، اقامت یکساله یا ویزای گردشگری بگیرند؛ اما در عمل، بیشتر این وعدهها عملی نمیشود و تنها برای جذب مشتری است.
رامین چهار ماه پیش پاسپورت خود و سه نفر از نزدیکانش را به یک شرکت سیاحتی سپرد. این شرکت که صاحب آن از دوستان او بود، وعده داد که ظرف یک ماه برای او و نزدیکانش اقامت یکسالهی ایران را خواهد گرفت. هزینهی این اقامت را نیز برای هر نفر ۸۰ هزار افغانی تعیین کرده بود.
رامین که در این کار واسطهی نزدیکانش نیز شده بود، میگوید یک ماه تمام شد؛ اما نه از پاسپورتها خبری شد و نه از اقامت یکسالهی ایران.
هر روز که به دفتر شرکت سیاحتی مراجعه میکرد، برایش میگفتند که پاسپورتها را به ایران فرستادهاند و هنوز برنگشته است و او باید صبر کند.
یک ماه گذشت، سپس دو ماه و سرانجام سه ماه. پس از سه ماه انتظار، مسوولان شرکت پاسپورتها را به رامین برگرداندند؛ اما از اقامت یکسالهی ایران خبری نبود:
«سه ماه مرا انتظار گذاشتند و هر روز برایم بهانه آوردند. من از طرف نزدیکانم که پاسپورتهایشان را به این شرکت داده بودم زیر فشار بودم. چون صاحب شرکت از دوستانم بود، فکر میکردم به من دروغ نمیگوید. نیمی از پول را نیز از ما گرفته بودند. آخر، به سختی توانستم هم پاسپورتها را پس بگیرم و هم پول را.»
رامین پس از آنکه پاسپورتش را از شرکت پس گرفت، دنبال راه دیگری برای گرفتن ویزای ایران برآمد تا اینکه با مشورهی یکی از دوستانش، از طریق یک کارگزار برای ویزای دانشجویی ثبتنام کرد.
انتظاری و امیدواری برای ویزای دانشجویی
او این روزها منتظر است تا روند ثبتنام، مصاحبه و صدور ویزای دانشجوییاش تکمیل شود.
رامین امیدوار است که اگر این مسیر به نتیجه برسد، بتواند پس از دریافت ویزای دانشجویی و رسیدن به ایران، هم برای خودش و هم برای همسرش اقامت بگیرد:
«دوستم به من مشوره داد که اگر بخواهم راحتتر در ایران زندگی و کار کنم، این بار با ویزای دانشجویی بروم. این مسیر در شرایط فعلی کمهزینهتر هم است؛ اما اگر به نتیجه برسد، اقامت دانشجویی خیلی خوب است. هم میتوانم درس بخوانم، هم کار کنم.»
رامین پس از ده ماه اخراج اجباری از ایران، هنوز موفق نشده است به ایران برگردد و در کنار همسرش زندگی و کار کند.
برای او، افغانستان همان کشوری است که یکبار به دلیل بیکاری و فقر از آنجا فرار کرد و این بار نیز به همان دلیل، ناگزیر است دوباره راه فرار را جستوجو کند.
در سوی دیگر مرز، ایران کشوری است که در آن به خاطر افغانستانیبودن و مهاجربودن تحقیر شد و با همان تحقیر از آن اخراجش کردند؛ اما برای آنکه دوباره کنار همسرش باشد، هنوز هم میگوید که میخواهد به خانه برگردد؛ خانهای که در خیابانهایش نمیتواند با سربلندی راه برود و در کارخانههایش بدون ترس کار کند.
او این روزها منتظر است تا دانشگاهی که در آن ثبتنام کرده و وزارت علوم ایران به درخواستش پاسخ دهند. اگر پذیرفته شود، امیدوار است این بار از مسیر تحصیل و با ویزای دانشجویی به ایران برگردد؛ راهی که به باور او هم امکان درسخواندن را فراهم میکند، هم کارکردن را و هم شاید امنیتی را که سالها از آن محروم بوده است.
این رفتوآمد دشوار میان دو خانه؛ خانهای که از آن گریختهاند و خانهای که در آن تحقیر میشوند، سرنوشت میلیونها افغانستانی بیکار و فقیر است. سرنوشت انسانهایی که هر روز در مرزها تحقیر میشوند، در گرما و مسیرهای دشوار جان میدهند و برای گرفتن یک ویزا یا یافتن یک راه قانونی، ماهها انتظار میکشند و هزینههای سنگینی میپردازند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه